ما یقینا تورک آذربایجانی هستیم و نه ایرانی!
من یک تورکم، آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم...!!!

من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم صدها هزار جلد کتاب تورکی را در ۲۶ آذر نمی سوزاندند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم این نسل کشیهای فیزیکی و فرهنگی را برآذربایجان روا نمیدانستند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم همخونان قشقائی مرا طی ۸۵ سال گذشته ۳ بار کشتار نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم همخونان خراسانی ماراتحت فشارهای شدید فرهنگی نمی گذاشتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم قیام ضد آریایی ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۶ را فراموش نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم حقوق تورکها را بعد از انقلاب عظیم ۵۷ فراموش نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم صدهاهزارشهیدوجانباز تورک جنگ ایران وعراق را انکار نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم چند هزار داشناک ارمنی را بر۳۵ میلیون آذربایجانی ترجیح نمیدادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اجازه نمیدادند داشناکها باخیال راحت درتهران تورکها را سلاخی کنند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم به اشغالگران ایروان، سلاح، انرژی و غذا نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم خشم ۳۵ میلیونی مارا بخاطر اتحاد ایران با ارمنستان درک میکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در کنار فلسطین و لبنان اندکی هم از قره باغ مظلوم حرف می زدند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم ریشه های اقتصادی آذربایجان را اینگونه بی رحمانه نمی سوزاندند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم روستاها و شهرهای مارا ویرانه نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم طاعون بیکاری و فقر را در آذربایجان اشاعه نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم سبب مهاجرت میلیونها تورک به مناطق کویری نمی شدند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم جهنم ایران مرکزی را جنت و جنت آذربایجان را جهنم نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مواد معدنی آذربایجان را استخراج وراهی کرمان واصفهان نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم کمترین بودجه را به آذربایجان اختصاص نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم سیاهترین نوع استثمار را بر آذربایجان مستولی نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم جغرافیای ژئوپلتیک آذربایجان را عمدا در بن بست قرار نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم میراث تاریخی و فرهنگی ما را ویران نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اشیاء تاریخی و اثار باستانی ما را غارت نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم تاریخ عظیم ملت تورک آذربایجان را مصادره به مطلوب نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مواد مخدر را راهی آذربایجان نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم آذربایجان را از صنایع مادر و مهم تهی نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم صنایع بی ارزش و آلوده کننده را به آذربایجان نمی بردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم محیط زیست آذربایجان را به باد فنا نمیدادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مدیران غیر بومی را بر آذربایجان حاکم نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم ارامنه، کردها و فارسها را در آذربایجان مستقر نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم حداقل ۱سانتیمتر راه آهن و یا اتوبان جدید درآذربایجان میساختند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم رای اهالی آگاه تبریز را در ۳۱ فروردین ۱۳۷۵ به بازی نمی گرفتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم نمایندگان تحمیلی را به نام ملت آذربایجان انتصاب نمی کردند!من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم پرسشنامه متعفن فاصله اجتماعی را در سال ۷۴ منتشر نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم به نهادهای مدنی آذربایجان اجازه تاسیس میدادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم موسسین نهادهای مدنی آذربایجان را تهدید و یا زندانی نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم پیکر آذربایجان عزیز را قطعه قطعه نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اسامی تاریخا تورکی شهرها ومناطق جغرافیائی را فارسی نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم نام تاریخی بحر خزر را به نامهای جعلی تغییر نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم ایران را فقط کشور فارسها معرفی نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم تورکها را وحشی، بیابانگرد، فاقد تمدن وخونریز معرفی نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم جمهوری آذربایجان را به دروغ آران نمی گفتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم برای میلیونها آذربایجانی حداقل ۱ کانال تلویزیونی تاسیس می کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم بخاطر علاقه به زبان مادریم،تجزیه طلب و جاسوس خطابم نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در کتابهای درسی و نشریات به ترکها دشنام و فحش نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اطفال تورک را در مهد کودکهای آذربایجان بزور فارس نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اجازه می دادند تا کودکان ما به تورک بودن خود افتخار کنند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در صدا و سیما زبان مقدس مرا به لجن نمی کشیدند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم دلقکهایی مثل ماهی صفت بعد از تحقیر تورکها مدال نمی گرفتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم رییس جمهور سابق، ملت تورک آذربایجان را آریایی خطاب نمیکرد!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مقامات ایران، نوروز را فقط به فارسها تبریک نمی گفتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم ایران کثیرالمله را پرشیا نمی خواندند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم پروفسور زهتابی را در شبستر شهید نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم سوگوراران مجلس ترحیم پروفسور فرزانه را تهدید نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم فرزندان دلاور ما را در قورولتای ملی قلعه بابک اسیر نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم لشکرهای جرار خود را در مراسم میلاد بابک، راهی قلعه نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم فعالین تورک را به کثیفترین تهمتهای ممکنه منتسب نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم کنگره ها و سمینارهای ضدتورک و ضد آذربایجانی برگزار نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم به زائرین مزار پروفسور زهتابی و فریدون ابراهیمی یورش نمیبردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم به زائرین مزار صفرخان در تهران هجوم نمی بردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در تهران به زائرین مزار ستارخان سردار ملی توهین نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مزار شهید ستارخان را مطابق وصیتش به تبریز میبردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم یپرم ارمنی، قاتل ستارخان را تکریم نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در تبریز بر سر مزار شریف باقرخان به زائرین حمله نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم روزنامه های تورکی را یکی بعد از دیگری توقیف نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم خبرنگاران و سردبیران آذربایجانی را راهی زندان نمی نمودند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم کتابهای ادبی و تاریخی مارا ممنوع و یا سانسور نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم شوونیستهای فارس را میدان دار عرصه فرهنگی ایران نمی ساختند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم معلمین تورک رابه خاطر دفاع از زبان و فرهنگشان زندانی نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم روحانیت مترقی و مدافع آذربایجان را خلع لباس و زندانی نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در حوزه های علمیه فارسها، تورکی را زبان اهل جهنم نمی دانستند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مشوق آخوند مرتجع جهت صدور فتاوی ارتداد علیه بابک نمیشدند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم کوروش را بر پیامبر(ص)و زرتشتیگری را بر اسلام ترجیح نمیدادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم بدن مهران ۶ ساله را بخاطر عشقش به زبان مادری کبود نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم بخاطر نوشتن جمله من تورکم، محصل را از مدرسه اخراج نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم ملت ما را با این همه غنای فرهنگی تورک خر خطاب نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم تورکها رابه سوسکهای مدفوع خوارتوالتهای فارس تشبیه نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در نشریه رسمی ایران به آذربایجان لقب چاهک توالت نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اهانت کنندگان فارس زبان را به دروغ منتسب به آذربایجان نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم مطابق قانون حق اعتراض مدنی تورکها را به رسمیت می شناختند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم دهها فرزند رشید آذربایجان رابخاطر اعتراضات برحقشان نمی کشتند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم در سولدوز سیلاب خون براه نمی انداختند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم جنازه مطهر شهدا را به خانواده هایشان تحویل می دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم برای تحویل جنازه شهدا،۲میلیون تومن جریمه درخواست نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم شبانه به خانه های نوامیس ملت مظلوم ما حمله نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم اخبار مظلومیتهای ملت آذربایجان را بایکوت نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم شعارهای هویت طلبانه تظاهراتهای ملت آذربایجان را جعل نمیکردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم به تظاهراتهای میلیونی انقلاب اخیر آذربایجان تمکین می کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم یک ملت بزرگ را اراذل و اوباش لقب نمی دادند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم آخوند درباری قم، انقلابیون ترک را مفسد فی الارض نمی خواندند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم دختر معصوم ۱۵ ساله تبریزی را شهید نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم دانشگاهیان تورک رابه صورت فله ای بازداشت نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم سراسر آذربایجان را به پادگان نظامی تبدیل نمی کردند!
من یک تورکم و آذربایجانی هستم، ایرانی نیستم، اگر ایرانی بودم از استقرار و ادامه حاکمیت آپارتاید آریایی دفاع نمی کردند!
قطعا من یک تورکم،
یقینا یک آذربایجانی هستم،
من هرگز ایرانی نبوده، نیستم و نخواهم بود
ما تورک بوده ایم و هستیم و خواهیم بود!!!
وقتي سه ساله ميشوم ، توركم!
وقتي تلويزيون ميبينم ، فارسم!
وقتي مدرسه ميروم ، فارسم!
وقتي كتاب ميخوانم ، فارسم!
وقتي روزنامه ميخوانم ، فارسم!
وقتي دانشگاه ميروم ، فارسم!
وقتي نامه اي مينويسم ، فارسم!
وقتي جايي سخنراني ميكنم ، فارسم!
وقتي ميميرم ، روی سنگ قبرم را به فارسي مينويسند!
اما تو دنيا كه مي آيي ، فارسي
سه ساله كه ميشوي ، فارسي
تلويزيون كه ميبيني ، فارسي
كتاب ، روزنامه، مدرسه ، دانشگاه ، اداره .....، فارسي
اما من
اگربخواهم دوكلمه به زبان مادري ام بنويسم،
به من ميگويي : پان تورك، تجزیه طلب...!؟
ساوالانیم!
افسانه هاي كوه بهشت در ساوالان
فلات آذربايجان سرزميني بلند و كوهستاني است كه در شمال غرب فلات ايران واقع شده است و استان اردبيل در بخش شرقي اين فلات قرار دارد.
وجود كوهستان هاي مرتفع و قرار گرفتن در مسير توده هاي هواي مديترانه اي موجب بارش هاي فراواني مي شود به طوري كه در اين استان مناطقي با بيش از ۹ ماه پوشش برفي و دامنه هايي با چشمه هاي فراوان و دشت هايي با رودهاي پرآب وجود دارد.
كوهستان عظيم و آتشفشاني سبلان كه به زبان تركي «ساوالان» خوانده مي شود، از كوه هاي متعددي چون صائين، نرميق، قوشاداغ و ... تشكيل شده است. سبلان به شكل مخروط زيبايي است كه دهانه آتشفشان خاموش آن به صورت درياچه است و اطراف اين درياچه در طول سال پوشيده از برف و يخ است. قله اصلي يا آتشفشان سبلان به نام «سلطان ساوالان» بلندترين نقطه آذربايجان (۴۸۱۱ متر) و پس از دماوند، بلندترين قله ايران است.
ساوالان سرافراز يكي از كوه هاي معروف منطقه است كه مردم احترام زيادي براي آن قائلند. ساوالان به صورت يك پديده طبيعي در طول دوران هاي تاريخي، از دوره اورارتورها تا هجوم آريايي ها و دوران هاي بعدي همواره مورد توجه بوده و به لحاظ شجاعت و توانمندي مردم اطرافش به صورت يك دژ محكم عمل كرده است.
وجود خاطره ها و حكايت هاي شنيدني از گذشته ها بيان كننده اين حقيقت است كه ساوالان، تاريخي پرفراز و نشيب را پشت سرگذاشته و مردم آن همواره مقاوم از آزمون هاي تاريخي پرافتخار گذشته اند و ساوالان هم از اين معني پرآوازه گشته است.
عظمت ساوالان و نقش آن در زندگي مردم و تصوير زيباي آن كوه سترگ در ادبيات و فولكلور مردم آذربايجان تا حدي است كه بر اساس باور مردم در شمال غرب كشور «ساوالان پاك ترين همه كوه ها و يكي از هفت كوه بزرگ بهشت است» بر اساس روايتي، ساوالان آرامگاه بسياري از صالحان و چند پيامبر است. با استناد به شواهد و منابع موجود از مورخان و نويسندگاني چند، بيش از ۲هزار سال پيش پيامبراني جهت عبادت و رياضت كشي به اين كوه صعود كرده و آن را مقدس شمرده اند. همين باور و اعتقاد سبب شده كه همه ساله عده كثيري از ايلات و عشاير و روستاييان اطراف ساوالان جهت شكرگزاري از موهبت هاي الهي و زيارت درياچه تا قله صعود كنند. از نظر مردم منطقه بخصوص ايلات، «ساوالان» تنها يك منطقه ييلاقي و چراگاه دام نيست، بلكه نشانه مردانگي، قهرماني، سربلندي و پناهگاه مظلومان و ياور دردمندان است. ايلات و عشاير همواره با ساوالان درد دل مي كنند و از آن استمداد مي طلبند و با احترام و عزت به او «سلطان ساوالان» لقب مي دهند و خود و ساوالان را يكي مي دانند. شعرهايي كه از زمان هاي دور و سينه به سينه نقل شده دليل قاطعي بر عظمت و جايگاه ساوالان در زندگي ايلات و عشاير منطقه دارد. از آن جمله: ساوالان سلطانيمدي سلطانيمدي، جانيمدي شانلي آدي دونيادا منيم آديم سانيمدي.
(ساوالان سلطان من است) (سلطان من و جان من است) (نام پرآوازه او در جهان اعتبار و افتخار من است) آثار و شواهد باقي مانده از دوران هاي تاريخي بخصوص آثار باقي مانده از دوران پيش از مادها، بخصوص دوره اورارتورها در اين منطقه و نيز آثار موجود در اطراف سنگ محراب ساوالان دليل قاطعي بر صعودهاي زيارتي به كوه ساوالان در دوران هاي تاريخي است. با توجه به صعودهاي سنتي و زيارتي آن زمان تا كوهنوردي مدرن امروزي در دسته هاي ۴ تا ۱۰ هزار نفري به قله باشكوه ساوالان، مي توان تاريخ صعود بيش از ۲هزار سال تخمين زد. از جمله شواهد و منابع تاريخ كه به كوه ساوالان و نيز صعودهاي زيارتي به اين كوه اشاره داد مي توان به منابع زير اشاره كرد:
۱ ـ بر اساس نوشته اي از هانري ماسه در كتاب «معتقدات و آداب ايراني» آمده است: «ايرانيان، كوه ساوالان در آذربايجان را بسيار گرامي مي دارند. مي گويند در سيلگاه پر از برفي كه در قله اين كوه هست بدن انساني به چشم مي خورد كه هميشه به حالت يخ بسته است ولي به طور كامل نگاهداري شده است. بجز يكي از دندان ها و قسمتي از ريشش.
۲ - در كتاب آثار البلاد و الخبار والعباد ذكريا بن محمد بن محمود المكموني القزويني آمده است: زرتشت از آذربايجان بود و چندي از مردم كناره گرفت و در كوه سبلان به سر برد و از آنجا كتابي آورد.
۳ ـ در كتاب تاريخي ديگري آمده است: سبلان (سولان) و آن كوهي عظيم و بلند در حوالي اردبيل و به شرافت مشهور و بسياري از اهل الله در آن كوه عبادت گزيده و رياضت كشيده اند.
۴ ـ دركتاب معجم البلدان به ارتفاع ۴۸۱۲ متري سبلان، وضع آتشفشاني آن و نيز به قبور حضرت حامد و حضرت هود پيامبر در زير سنگ محراب اشاره شده است.
۵ ـ در تاج العروس في شرح القاموس زبيدي آمده است: كوه سبلان از معالم صالحان و اماكن متبركه و مزارات است و سبلان لقب عده اي از محدثان از آن جمله سالم و ابراهيم بن زياد، خالدبن عبدالله و خالد بن دهقان است.
۶ ـ خاقاني شيرواني در ۵۹۵ هجري قمري، حدود ۸۰۰ سال پيش خود به قله سبلان صعود كرده و شعر او كه در آن از حضرت موسي و نيز حضرت خضر نام برده شده سندي بر صعود او به سبلان است.
درباره ساوالان و وابستگي «زرتشت» به اين كوه در اغلب مآخذ جغرافيا و تاريخ و نيز نوشته هاي قديمي به مناسبت هاي مختلف ذكري به ميان آمده از آن سخن ها گفته اند. طبق اسناد موجود و روايات، زرتشت پيامبر در ۶۴۰ سال قبل از ميلاد (۲۶۴۸ سال پيش) در آذربايجان تولد يافت و هنگامي كه به ۳۰ سالگي رسيد، زادگاه خود را ترك گفته و به كوهي رفت. در اين كوه بود كه او از خرد خويش برخوردار شد و درآن ۱۰ سال، از تنهايي خسته نشد تا اين كه دلش دگرگون شد. زرتشت بعد از سال ها عبادت و رياضت كشي در سبلان، زادگاه خويش را ترك گفته و به بلخ عزيمت كرد.
طايفه گور، كاوور و گير زرتشتي بودند و دركوه هزار ميخ يا هزار مغ كه از قله هاي فرعي ساوالان است رياضت مي كشيدند. نيز مغانلوها زرتشتي بوده و آثاري از ميخ هاي كوبيده شده به سنگ كه اسب هاي ايلات و عشاير را به آن مي بستند هم اكنون در اين منطقه موجود است.
علاوه بر برپايي مراسم هاي مذهبي و عبادي و برگزاري اعياد ملي كه با دقت و وسواس خاصي صورت مي گرفت، گروه هايي از مردم در دسته هاي۳ تا ۴ نفري و با استفاده از ابزارهاي چوبي كباده مانند، تزئين شده از دانه هاي تسبيح از قاف گوساله، منجخ سنگي و زنگوله تشكيل مي شد و نيز گرزهاي دستي توخالي پر از منجخ و آدمك هاي متحرك چوبي زنگوله دار و منقوش و به شكل اسب كه آن را تكم مي گفتند و نيز نوعي آلت موسيقي شبيه به سنج از نيمه دوم اسفندماه تا نيمه دوم ارديبهشت، در شهرها و روستاها حركت كرده و ضمن برگزاري مراسم شعرخواني، حلول عيد نوروز و سال جديد را به مردم كوچه و بازار تبريك مي گفتند.
آثار تاريخي و باستاني بسياري روي قله كوه وجود داشته اند كه به صورت نمادين و به شكل هاي مختلفي مانند قنديل هاي طلايي، سنگ قبر همراه با معجر چوبي كنار آن، تعدادي سنگ بخصوص با علائم ويژه روي آن و همچنين تعدادي جام طلايي كه به عنوان تبرك جهت نوشيدن آب درياچه از طرف صعودكنندگان استفاده مي شده است.
از آثار باقي مانده در قله، تنها مي توان به تعدادي قاشق و سوزن از جنس استخوان، شانه هايي ازجنس چوب، منجخ هاي سنگي و تيغه هايي از جنس استخوان به شكل كارد يا چاقو و كتيبه كوچكي بر روي سنگ محراب اشاره كرد. آثار ياد شده به صورت پراكنده در برخي از نقاط قله يافت مي شوند. از طرفي وجود برخي آثار در پيرامون سبلان مانند كتيبه هاي حجاري شده و منقوش به تصاوير حيوانات و نيز آثار موجود در گردنه هزار ميخ، منطقه قره مسجد لر و آثار آق مسجد، پيكرهاي سنگي به شكل حيوانات مانند شيرسنگي، سنگ عقاب و ساير حيوانات و نيز حجاري هاي يافت شده در برخي از قسمت هاي سبلان مانند تصاوير حجاري شده قوچ وحشي و نيز تنديس هايي به شكل انسان و حيوان همگي مؤيد تاريخ بسيار ديرين و كهن اين منطقه است كه شايد تاكنون به صورت جدي مورد توجه و مطالعه قرار نگرفته اند. بي شك تحقيقات علمي و باستان شناسي بر روي آثار باقي مانده از ادوار گذشته و تحقيق درباره صحت واقعيت مراسم هاي مذهبي بر روي قله سبلان و روشن شدن اين واقعيت كه احتمالاً در دوره هاي كوتاهي عده اي بر روي قله سبلان زيسته باشند، گذشته از اين كه داراي اهميت بزرگ علمي است براي تمدن كنوني، اهميت شگرفي خواهد داشت و امكان دارد موجب آشكار شدن حقايق جالبي درباره مناسبات اجتماعي گذشتگان و ساكنان گذشته اين منطقه و در نهايت موجب جهش چشمگيري در تكامل تمدن كنوني ما شود.
آذربایجان تاریخی 3
تاریخ آذربایجان بخش سوم
قره قویونلوها ، آق قویونلوها ، صفویان و ...
دوران استیلای مغول با جلایریها پایان یافته و در اواسط قرن چهاردهم میلادی ترکمنهای قره قویونلو که بر خاکهای مابین ارزروم و موصل تسلط داشتند ، برهبری خواجه بایرام ابتدا عراق و سپس نیز آذربایجان و عراق عجم و ایالت فارس را تسخیر نموده و سلسله قره قویونلوها را تشکیل دادند . در واقع قره قویونلوها که در مقابل لشکریان تیمور تاب مقاومت نداشتند بعد از مرگ تیمور بسال 1405 میلادی کم کم قدرت خود را نمایان ساخته و برهبری جمال الدین قره یوسف ابتدا ابوبکیر نوه تیمور را بتاریخ پانزدهم اکتبر سال 1406 میلادی در کرانه ارس در غرب نخجوان شکست دادند. دو سال بعد ابو بکیر دوباره سپاهی گرد آورده و در حوالی سردرود بتاریخ 1408 م مقابل قره قویونلوها صف کشید ولی اینبار نیز نتیجه ای بجز شکست بدست نیآورد . با این پیروزی حاکمیت آذربایجان تماما بدست قره یوسف قره قویونلو افتاد .قره یوسف که قره قویونلوها را بصورت دولتی قدرتمند درآورده بود بتاریخ سیزدهم نوامبر سال 1420 م دارفانی را وداع گفت . خاندان قره قویونلوها سرانجان بتاریخ یازدهم نوامبر سال 1467 توسط رقیب دیرینه شان یعنی ترکمنهای آق قویونلو از صحنه تاریخ پاک گریدند.ترکمنهای آق قویونلو که طوایف بسیار قدیمی بودند ، توسط اوزون حسن بیگ دولتی قدرتمند را تشکیل دادند . کوچ طوایف مختلف ترکمن در دوران اوزون حسن و بعد از آن ترک ماندن آذربایجان را تامین نمود . ولی در اینجا باید خاطر نشان نمود که حاکمیت آق قویونلوها با مطرح شدن و قدرت یافتن فرهنگ فارسها مصادف شده بود .
- ماسکی متعلق یه دوران آق قویونلوها
سیاست توزیع طوایف عاصی ترکمن در مناطق داخلی ایران از طرف تیمور توسط آق قویونلوها نیز بمورد اجرا گذاشته شد .گرچه با این اقدامات مناطق مختلفی توسط ترکها برای اسکان انتخاب شدند ولی همین مسئله باعث شد تا حاکمیت مطلقه که از زمان سلجوقیان در دست ترکها بود کم کم از دست توده ترکها درآید . بعنوان مثال در نتیجه سیاستهای دینی یعقوب بیگ آق قویونلو (1490 – 1478 م) و متعاقب او سیاستهای صفویان ،آذربایجان از دول همسایه ترک جدا گردید . اساس مذهب شیعه که توسط شیخ صفی الدین اردبیلی مطرح گردیده بود بعد از جنگ شرور مابین شاه اسماعیل صفوی و آق قویونلو الوند بیگ و شکست آق قویونلوها بصورت سیاست اصلی و پایه ای دولت جدید صفوی جای گرفت. نقش اصلی در تشکیل این حکومت را در واقع جوامع ترکمنی ایفا مینمودند که از آناطولی به آذربایجان کوچ کرده بودند .تمامی جوامع ترک در آذربایجان بعدها در محور این خاندان جدید گردهم آمده و متحد گشتند .بعد از قره قویونلوها و آق قویونلوها بزرگترین کوچ طوایف ترک به آذربایجان نیز در ایندوره اتفاق افتاد. خاندان صفوی از قرن شانزدهم به بعد آذربایجان را بعنوان قرارگاه، مرکز نظامی و تبلیغاتی برعلیه دولت عثمانیان بکار برده و از اینرو سرزمین عزیزمان تا اواخر قرن هجدهم صحنه جنگهای خونین بسیاری گردید .با جنگ چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و یاووز سلیم عثمانی بتاریخ بیست و وسوم اوت سال 1514 میلادی مبارزه و درگیری مابین این دو دولت قدرتمند ترک ابعاد عمیقتری یافت. چنین بنظر میرسد که سلاطین عثمانی همانند یاووز سلیم و سلیمان قانونی برای دیکته حاکمیت و تسلط خود بر شرق و جنوبشرقی آناطولی و مقابله با تبلیغات شیعیان بر این مناطق فشار وارد ساخته و وارد جنگ شده بودند .
برعکس دولت عثمانی صفویان که دولتی مبتنی بر ترک گرائی در آذربایجان داشتند ، با توجه به اینکه از دست دادن آذربایجان چه نتاج وخیمی برای آنها در پی میاورد از مبارزه با عثمانیان دست نشستند . در نتیجه آن مبارزات بی هدف که تا اواخر قرن هجدهم میلادی ادامه یافت ، هر دو دولت ترک فرسایش یافته و ملی گرائی ترک در آذربایجان نیز ضربات سهگینی متحمل گشت. در واقع با وجود عنصر ترک بودن در جوهر هر دو دولت قدرتمند صفوی و عثمانی ،با دخالت تفاوتهای دینی و مذهبی مابین آنها ایندو دولت بصورت دشمنان سختی درآمدند.
صفویان که اصول دینی را پایه و اساس سیاستهای خود قرار داده بودند ، در شرق با خوانین ازبک و در غرب نیز با ترکهای عثمانی درگیر گردیده و جنگهای بسیاری نمودند .این وضعیت هانند چاقوئی تیز ترکهای آسیای میانی و ترکهای غرب را از یکدیگر جدا نموده بود که سود آن تنها عاید کشورهای ثالثی همانند روسیه و بریتانیا گردید .
در واقع باید اذعان داشت که در دوران صفویان ،افشاریان و قاجاریان که همگی ترک بودند ،ملی گرائی ترک و یا ترک گرائی در منطقه و علی الخصوص در آذربایجان تضعیف گشت. حکمرانان صفوی که بخاطر دور شدن از مرزهای عثمانیان مرکز حکومتی خود را به اصفهان انتقال دادند ، در برابر خطر ازبکها از شرق نیز صفویان ترمنهای قزلباش را در خراسان ، منطقه مرکزی ایران و مناطق جنوبی ایران مستقر ساختند .
خاندانهای افشار و قاجار نیز برای تسلط بر تمامی ایران بهمین شکل عشیره های ترک را در مناطق مختلف کشور مستقر نموده بودند. طوایف ترک کم کم از سیستم مرکزی دور شده جای خود را به عناصر فارس داد تا فرهنگ خود را بر تمامی کشور مسلط سازد . با آغاز دوران حکمرانی نادر شاه افشار روسیه تزاری بعنوان یک قدرت سیاسی کم کم خود را نمایان ساخته و بدنبال آن نیز بریتانیا در جنوب ایران خودی نشان داد ...
آذربایجان تاریخی 2
تاریخ آذربایجان
از سلجوقیان تا پایان استیلای مغول ...
اولین بار در سالهای 1015 و 1016 سلجوقیان بفرماندهی و رهبری چاغری بیگ پسر سلجوق در راه کشف سرزمینهای جدید ، به آذربایجان و آناطولی آمدند . این حرکت سلجوقیان که تا سال 1120 ادامه یافت پادشاهی واسپروگان ارمنی ، امپراطوری بیزانس و دشمن دیرینشان یعنی خاندان غزنوی را در وضعیت سختی قرار داد . مهاجرت طلایه داران ترک از آسیای میانه و اسکان آنها در آذربایجان ابتدا با ترکمنهای بالکان آغاز گردید ، ولی در نتیجه فشار دول محلی این ترکمنان آذربایجان را ترک گفته و بسال 1041 بسوی جنوب حرکت نمودند.طغرل بیگ حکمران سلجوقی بعد از پیروزی در جنگ میدانی دانداناکن بسال 1040 در سال 1343 پسرعمویش ارسلان اوغلو قوتلامیش را مامور فتح سواحل دریای خزر ، پسرعموی دیگرش موسی اوغلو حسن و برادرش یاقوتی را مامور فتح آذربایجان نمود .از طرف دیگر نیز ابراهیم ینال از خاندان سلجوقیان راهی سرزمین آذربایجان گردیده بود . طولی نکشید که قوتلامیش از رود ارس گذشته آران و گرجستان را فتح نموده و سپاه سلجوقی بفرماندهی حسن و یاقوتی نیز آذربایجان جنوبی را تسخیر نمودند .کنستانتین امپراطور بیزانس بلافاصله وارد صحنه شده و سپاهی متشکل از بیزانسیون ، گرجیها و ارمنی ها ، بفرماندهی پرنس گرجی لیپارید را راهی آذربایجان نمود .این سپاه قدرتمند بتاریخ 1045 در حوالی گنجه شکست سنگینی از ترکهای سلحشور خورد. ولی افسوس که سپاه بیست هزار نفری بفرماندهی یابغو پسر حسن بیگ در حوالی رودخانه استرانگا به کمین دشمن افتادند. در این کمینگاه حسن بیگ و بسیاری از فرماندهان ترک ناجوانمردانه بشهادت رسیدند . بعد از این واقعه ابراهیم ینال مامور لشکرکشی بسوی بیزانس گردید . سپاهیان ترک بفرماندهی ابراهیم ینال حرکت را در هجدهم سپتامبر سال 1048 آغاز نموده و سپاه مختلط بیزانس- گرجی- ارمنی را بسرکردگی پرنس لیپارد در نزدیکی حسن قلعه بسختی شکست دادند .با این پیروزی بزرگ آذربایجان تماما تحت حاکمیت سلجوقیان قرار گرفت .
اسکان طوایف مختلف ترک در آذربایجان در دوره حاکمیت ملکشاه سلجوقی بین سالهای 1072 الی 1092 آغاز و تداوم یافت .مناطق آران و مغان در آذربایجان شمالی و مناطق غرب دریاچه ارومیه ،نواحی بودند که بیشتر مورد علاقه طوایف ترک بودند .در آنسالها در اطراف تبریز ، مراغه ،اردبیل و خلخال ترکها در اقلیت بودند. از سال 1076 به بعد گنجه بعنوان یک شهر ترک نشین یاد میگردید .گرچه اولین مرحله اسکان ترکها در آذربایجان بدوره سلجوقیان مربوط میشود ولی قلت نامهای ترکی اماکن امری قابل توجه و تامل است .جمعیت طوایف ترک ساکن در آرالی از قرن دوزادهم میلادی به بعد رفته رفته افزایش یافت .از اسناد موجود میتوان دریافت که در آن سده بخشی از ترکهای قپچاق که متفق گرجیها بودند ،نیز وارد آذربایجان شده اند . بخشی از ترکهای قپچاق که دین اسلام را پذیرفته بودند، در دوره شمس الدین دنیز (1172 -1146 م) بصورت یک خان نشینی مستقل درآمدند. در دوره حکومت این خان نشینی که تا سال 1225 ادامه پیدا کرد طوایف ترک قپچاق بسیاری وارد آذربایجان شده و اسکان گزیدند .وقتی در سال 1146 میلادی ایلدنیز استقلال حکومت خود را اعلان نمود در واقع به قپچاقهائی تکیه داده بود که در گنجه و آران زندگی مینمودند. بیشتر ترکهای تبریز را نیز قپچاقها تشکیل میدادند.از بین قبایل مختلف ترکهای قپچاق که بعضی از آنها هنوز به موجودیت خود ادامه میدهند ،میتوان از کنگرلو، قارابؤرکها،قره پاپاقها و بجنکها را نام برد .
جلال الدین خوارزمشاه که بسال 1224 میلادی از مقابل مغولها به هندوستان عقب تشینی کرده بود ،بعد از تثبیت حاکمیت بر ایران بسال 1225 به آذربایجان آمده و بعد از پایان دادن به تسلط خان نشینی ایلدنیز بر آذربایجان حاکمیت یافت .در دوران کوتاه حکمرانی جلال الدین خوارزمشاه نیز ترکها در آذربایجان اسکان داده شده و با تلاش و فعالیتهای مستمر شرف الملک وزیر او مناطق اسکان بسیاری در آذربایجان شکل گرفتند .شرف الملک این وزیر کاردان همچنین با احداث کانالهائی از رودخانه ارس نامهای شرفی، فخری و نظامی نقش مهمی در توسعه امور زراعی ایفا نمود .جلال الدین خوارزمشاه دوباره بسال 1228 مغلوب مغولها در حوالی اصفهان گشته و سپس با سلاجقه آناطولی درگیر گردید.او در جنگی با علاالدین سلجوقی در دهم اوت سال 1230 در یاسی چمن مغلوب سلاجقه آناطولی گردید . جلال الدین خوارزمشاه که دیگر در جائی امان نداشت بسال 1231 در محلی بنام سیلوان توسط کردی بقتل رسید .
تصرف آذربایجان توسط مغولها بسال 1230 میلادی آغاز شده و در عرض مدتی کوتاه مغولها شهرهای شیروان، باکو، گنجه و برده را تسخیر نمودند .قبل از استیلای مغولها آذربایجان ، مناطق غربی ایران و حتی عراق بصورت یک مملکت ترک نشین درآمده ، خلجها در مناطق فارس،افشارها در خوزستان و بیاتها نیز در عراق و اطراف بغداد اسکان گزیدند. بعضی از جوامع ترک بدلیل تهدید از طرف مغولها از اطراف بغداد حرکت کرده و به رهبری سلیمانشاه سرطایفه خود به آذربایجان آمده و در اطراف ارومیه ،وان و خوی سکنی گزیدند . بخشی از طوایف ترک نیز به رهبری شهاب الدین بیگ به اطراف مراغه کوچ کردند. جلال الدین خوارزمشاه که سیاستمدار خوب و دوراندیشی نبود ،قبل از استیلای مغول با این طوایف ترک درگیر شده و بخشی از آنها بالاجبار به بغداد بازگشتند. جورماگون نویان حکمران مغول که وضعیت سیاسی آذربایجان و آناطولی را بخوبی ارزیابی مینمود در مدتی کوتاه بر آذربایجان تسلط پیدا کرد . متاسفانه در خلال استیلای خشن مغولها آذربایجان،گرجستان و ارمنستان سرتاسر تخریب گشته و در خلال آن جوامع ترک بسیاری از آذربایجان به آناطولی ،عراق و سوریه کوچ نمودند. بایجو نویان حکمران مغول که بجای جورماگون نویان منصوب گشته بود ،تا وقتیکه هولاکوخان برادر خاقان بزرگ مغول منگو بسال 1253 برای حکمرانی بر آذربایجان بسرزمینمان بیآید ، بر آذربایجان تسلط داشت. هولاکو خان که در سال 1253 وارد آذربایجان گشت ،در دهم فوریه سال 1258 بغداد را تسخیر نموده و بدینترتیب بخلافت عباسیان پایان داد. با هولاکو خان حکمرانی ایلخانیان آغاز شده و تا سال 1336 ادامه یافت.حاکمیت مغولها بر آذربایجان از نظر اسکان ترکها در این منطقه و توسعه اسکان آنها نتایج مهم بسیاری بدنبال داشته است.هولاکو خان در سفر خود به غرب بالغ بر دویست هزار سرباز با خود آورده بود . بخش اعظمی از این سربازان که در واقع تحت لوای مغولها به آذربایجان آمده بدند بزبان ترکی سخن میگفتند . بخشی از این سربازان ترک بوده بخشی دیگر نیز مغولهای ترک شده بودند .در دوره ایلخانیان نسبت بدوره های پیشین اسامی اماکن و افراد بیشتر ترکی بوده اند .در دوره ابو سعید بهادرخان بین سالهای 1316 الی 1335 زبان ترکی زبانهای مغولی،عربی و فارسی را پشت سرگذاشته و محبوبیت بسیاری یافته بود . بهمراه سپاهیان مغول ترکهای اویگور،قپچاق،باشکورد و بلغار نیز وارد آذربایجان شده بودند. در دوران ایلخانیان فتوحات و بدنبال آن اسکان ترکها در آذربایجان با انضباط خاصی صورت میگرفت .گرچه در آغاز این حرکات مشکلات بسیاری پیش آمد ولی وقتی خرابه ها و ویرانه های دول قبلی جای خود را به عمران و آبادانی بخشیدند ،مردمان بیشتری به ابن مناطق سرازیر گشته و اسکان یافتند . بدینترتیب باید قبول نمود که ایلخانیان در ترک شدن و افزایش جمعیت ترک آذربایجان نقش مهمی ایفا کرده وحتی عنصر مغول را در خود حل نمودند .اسکان ترکها رفته رفته بیشتر شده و علی الخصوص در اطراف مراغه،خوی، ارومیه، قزوین ، زنجان و آذربایجان شمالی شمار بسیاری از طوایف ترک جایگزین شدند.همچنین با تسلط ایلخانیان بر آذربایجان فرهنگ ترکها تماما بر آذرباجان مستولی شده و در زمینه های ادبی ، فلسفی ، علمی و معماری آثار فوق العاده ای خلق گردید . علاوه بر این نظام منحوس فئودالی قبلی در آذربایجان تماما از بین رفته و جای خود را به مالکیت اراضی کوچک بخشید . بعد از مرگ ابو سعید خان آخرین حکمران خاندان ایلخانیان مغول سال 1336 ،رقابت موجود مابین فرماندهان ایلخانی ابعاد شدیدتری بخود گرفت.شیخ حسن جلایری والی ایلخانیان در آناطولی بین سالهای 1333 الی 1336 میلادی در راس سپاهی وارد آذربایجان گشته ولی بعد از شکست مقابل شیخ حسن کوچک به بغداد عقب نشست. سلسله جلایریان که برهبری شیخ حسن جلایری در بغداد تشکیل گردید حکومت خود را تا سال 1411 ادامه داد. در نتیجه درگیری مابین شیخ حسن کوچک و شیخ حسن جلایری که با مرگ ابو سعید خان آغاز گردید ، بسیاری از جوامع ترک ساکن آناطولی اینبار به آذربایجان نقل مکان نمودند . کلاویهو سیاح معروف اسپانیائی که مدتی بعد از این تاریخ از آذربایجان عبور کرده است در خاطرات خود مینویسد که اهالی تبریز و حوالی آنرا تماما ترکها تشکیل میدادند . بعد از مرگ شیخ حسن بزرگ بسال 1356 میلادی ، شیخ بهادر خان بر سر سلسله جلایریها جای گرفته و در زمان او تبریز و حومه آن دوباره فتح گردیده و تمامیت آذربایجان بسال 1359 شکل گرفت . جلایریها گرچه در پایان لشکرکشی سالهای 1386 و 1387 در مقابل امیر ترکستان یعنی تیمور لنگ سر تعظیم فرود آوردند ولی بعد از مرگ تیمور توانستند بر آذربایجان حاکمیت یابند .
اواخر حاکمیت ایلخانیان و دوران حکمرانی جلایریان از نظر تاریخ آذربایجان نتایج فوق العاده مهمی دارد. عنصر مغول تماما در ترکها حل گشته ، در نامه نگاریها ی رسمی زبان ترکی اویگور استفاده شده و فرامین خطاب به خلق با زبان و الفبای ترکی اویگور اعلان میگشت. زبان الفبای اویگور بر الفبای عربی پیشی گرفته و لهجه اویگور زبان ترکی با لهجه های ترکی دیگر همانند خوارزمی و قپچاقی آمیخته بود . از آناطولی گرفته تا نزدیکیهای تهران و حتی تا جنوب یعنی تا منطقه اسکان امروزی ترکها قشقائی این زبان جدید ترکی که در واقع مخلوطی از گویشها و لهجه های مختلف ترکی بوده و ترکی آذربایجانی عنوان میشود ،حاکم گردیده بود .
- تصویری از تیمور در موزه تاشکند
آذربایجان تاریخی
تاریخ آذربایجان بخش اول
تا دوران سلجوقیان...
از اعصار گذشته بدینطرف در مورد موقعیت سرزمین آذربایجان دیدگاههای مختلفی موجود بوده است . ولایات شمالی این سرزمین کهن که در گذشته های دور آران و شیروان خوانده میشدند بعد از تاسیس جمهوری آذربایجان بتاریخ بیست و هشتم مه سال 1918 بعنوان آذربایجان نامیده شدند. تا قرن بیستم ولایات شمالغربی ایران بمرکزیت تبریز بعنوان آذربایجان شناخته میشدند ولی با تاسیس جمهوری آذربایجان در جنوبشرقی قفقاز به این کشور آدربایجان گفتند . با همه این احوال برای تثبیت صحیح مرزهای سرزمین آذربایجان علاوه بر حقایق تاریخی باید به زبان خلق منطقه،ارزشهای فرهنگی و اتنوگرافیک آن توجه نمود.
در طول تاریخ مرزهای سرزمین آذربایجان بر اساس اقدامات دول حاکم بر آن بزرگتر و یا کوچکتر شده است .بهمین دلیل بهتر است تا سرزمینی که ترکهای آذربایجانی در آن زندگی مینمایند را بعنوان سرزمین آذربایجان جنوبی قبول نمود .مهاجرت بزرگ و سکونت ترکهای اوغوز،قپچاق،اویگورهای همراه سپاه مغول،ازبکها،قزاقها ،تاتارها و دیگر جوامع ترک در سرزمین آذربایجان از نیمه دوم قرن یازدهم و تلفیق آنها با همدیگر موجب شکل گیری جامعه ای شده که امروزه با عنوان ترکهای آذربایجانی یاد شده و شمارشان بالغ بر سی میلیون نفر میباشند.از اینرو محققان بر این باورند که باید منطقه زندگی این خلق را سرزمین آذربایجان نامید. اگر خاکهای آذربایجان در شمال و جنوب رودخانه ارس را جمع نمائیم مساحت کل این سرزمین بالغ بر 198370 کیلومتر مربع خواهد بود. در مورد نام این سرزمین یعنی آذربایجان نیز اتفاق نظری وجود ندارد.قدیمیترین نام این سرزمین در تاریخ Adhurbadhaghan و یا Adharbadhagen ذکر گردیده است . ارامنه به این سرزمین Atrpatkan ،هلن ها Atropatene ،سریانی ها Aderbigan گفته اند .قدیمی ترین ادعا بتاریخ سال 328 قبل از میلاد در مورد نام این سرزمین کهن از اسم Atropatnes والی آن در دوران اسکندر مقدونی نشات گرفته است . بعضی ها معتقدند که این نام در طول تاریخ بنام سرزمین Atropateness تبدیل شده و سپس بصورت آذرابادگان درآمده است. محققانی که این نام را از نظر اتیمولوژی مورد بررسی قرار میدهند بر این باورند که این نام از دو کلمه آذر به معنای آتش و گان که ساختار ژئولوژیک منطقه را بیان میدارد ریشه گرفته است .همین محققان بر این اعتقادند که نام سرزمین آتروپات با استیلای منطقه توسط اعراب بشکل عربی تلفظ شده و آذربایجان خوانده شده است.
مهاجرت و اسکان ترکها در سرزمین آذربایجان از اعصار دیرین و با فواصل زمانی متناوب صورت گرفته است.در سالهای بین 500 الی 1000 قیل ازمیلاد دشت قپچاق در شمال دریای سیاه محل زندگی اقوام آسیائی بوده است.در منابع یونانی این اقوام Skuthoi و منابع آشوری آنها را Asbkuzai یاد شده اند .این اقوام که با نام ایسکیت نیز قید گشته اند، همان ترکهای ساکا میباشند.در قرن هفتم میلادی قفقاز و آذربایجان سرزمینی بود که ساکاها و پارسیان برای تصاحب آن رقابت مینمودند.مرکز تاریخی ساکاها در سرزمین آدربایجان شهر ساکاسان نام داشته در ولایت اوتی جای میگرفت.قهرمان افسانوی ساکاها افراسیاب نام داشته و در بسیاری از آثار تاریخی و فرهنگی میتوان با نام او روبرو شد. بعنوان مثال بر روی دروازه سر تبریز میتوان تصویر دفن سر بریده افراسیاب را بیاد آورد.
یکی از کوچهای بزرگ ترکها به سرزمین آذربایجان و آسیای صغیر از طریق قفقاز توسط ترکهای آسیائی هون بتاریخ 395 میلادی تحقق یافته است. طوایف هون در حوضه رودخانه دن با رهبری فرماندهانشان بنامهای باساک و کورساک از طریق ارزروم در آسیای صغیر در دره قره سو- فرات پیشروی کرده و بعد از محاصره شهرهای اورفا و آنطاکیه به نزدیکیهای بیت المقدس رسیدند. این لشکرکشی عظیم که تخم ترس را در دل ساسانیان کاشته بود با میل آن به سرزمین آذربایجان و از آنجا نیز به سرزمین خود پایان یافت.سه سال بعد یعنی بسال 398 میلادی دومین لشکرکشی هونها به این مناطق تحقق پیدا کرد. هونهای سفید که بسال 451 میلادی از طریق قفقاز اینبار اقدام به لشکرکشی نمودند، در جنوب دشت مغان اسکان یافته و در آنجا شهری بنام بالاساگون احداث کردند. هونهای سفید در منابع تاریخی با عناوین مختلفی همانند Halanduruk ، در منابع خوارزمشاهی با عنوان ترکمنان بالاساگون یاد شده اند .
دومین موج بزرگ کوچ ترکها به سرزمین آذربایجان در سال 466 میلادی بوقوع پیوسته و طی آن طوایف ترک آغاچری از هونهای اروپائی به آذربایجان آمده و سکنی گزیدند. ساسانیان به این اقوام کاتلان میگفتند. بخشی از ترکهای آغاچری بین سالهای 1180 الی 1412 به اطراف دمشق و حلب کوچ کرده و بخشی دیگر نیز در آذربایجان جنوبی در اطراف اردبیل باقی ماندند.
موج سوم کوچ اقوام ترک به آذربایجان توسط سابرها انجام گردیده است .این اقوام نیز در تاریخ با عناوینی همانند ساوارها ، سوارها و یا سابیرها یاد شده اند.این اقوام در 558 به دربند و بسال 575 میلادی نیز بعد از پشت سرگذاشت رودخانه کر در اطراف لنکران سکنی گزیدند . ترکهای بلغار و بلنجار که گروه ترکهای خزر را تشکیل میدهند بهمراه ترکهای سابیر در منطقه آران ،مغان ،گیلان و لنکران سکنی گزیدند. این اقوام در تشکیل و تاسیس دولت ترک خزر نقش مهمی ایفا نمودند. اعراب بعد از استیلای این منطقه قرارگاه خود را در مراغه قرار دادند.اعراب این سرزمین کهن را استیلا نموده و قبایل مختلفی را در آن سکنی دادند.عناصر بومی که خاکهای خود را لاز دست داده بودند روزهای بدی را گذراندند. بعد از این واقعه ،طوایف مختلف ترک که اسلام را پذیرفته بودند نیز به سرزمین آذربایجان آمدند.علی الخصوص در دوران عباسیان بین سالهای 750 الی 1258 فرماندهان ترک عناصر طوایف مختلف ترک را در منطقه اسکان دادند. طوایف و جوامع تازه وارد به این سرزمین برای فرماندهان ترک سپاه عباسی مایه دلگرمی بودند.یکی از این امیران ترک بنام مبارک الترکی قلعه قزوین را مرمت نموده و نام خود را بدان داد.زیرک الترکی امیر ترک دیگری نیز توسط متوکل خلیفه عباسی برای سرکوب شورشی در مرند به آذربایجان گسیل گشت.بعدها یکی از فرماندهان ترک بنام محمد ابن صول بعنوان والی ارمنستان و آذربایجام منصوب گشت.یکی از امیران ترک بنام بوغا با سپاهی بالغ بر چهار هزار نفر به آذربایجان آمده و قریب بیست هزار نفر ترک بلغار و خزر را اسکان داد. بابک قهرمان ترک و شخصیت ممتاز آذربایجان در قرن نهم میلادی بر علیه اعراب سر به قیام برداشته و در کوتاه مدتی بر منطقه وسیعی از ارمنستان گرفته تا موصل و اصفهان حاکمیت یافت. معتصم خلیفه مکار عباسی برای سرکوب قیام بابک سردار ایرانی بنام افشین را قانع ساخت .بابک قهرمان ممتاز آذربایجانی سرانجام دستگیر و تحویل خلیفه عباسی گردید .او در چهارم ژانویه سال 838 میلادی اعدام گشت.
با استیلا و حاکمیت اعراب بر منطقه ،فرهنگ و زبان عرب نیز تسلط یافت. با همه این احوال دیری نپائید که فرهنگ عربی نیز در فرهنگ و زبان فارسی حل گردد.در نیمه دوم قرن نهم میلادی پایه های دولت عباسیان نیز فرو ریخته و خاندانهای محلی حاکم بمرور زمان خودمختارانه عمل نمودند. یکی از این حکمرانان محلی خاندان ساج در آذربایجان بود .این مرکز حکمرتنی مستقل که توسط ابو ساج دیوداد ابن یوسف تشکیل گردید ،اولین بیگ نشینی در آذربایجان خوانده میشود.از دوران جکمرانی ساج ها تا حکمرانی سلجوقیان امیران و خاندانهای بسیاری در سرزمین آذربایجان برسرکار بوده اند .
ترکها تا قرن نهم میلادی از طریق قفقاز به سرزمین آذربایجان کوچ نموده اند . در تیجه این کوچها که بفواصل متناوب صورت گرفته است ،ترکها با اقوام آریائی در هم آمیخته و ضمن وقوع حل شدن قومی ترکها متاسفانه توسط این قوم معرفی گشته اند. اسکان مرتب و تمام و کمال ترکها در آذربایجان در زمان سلجوقیان آغاز شده است . این روند در زمان ایلخانین سرعت بیشتری داشته در دوران آق قویونلوها و صفویان نیز به پایان رسیده است . از اینرو میتوان ادعا کرد که پدرانمان از قرن یازدهم به این منطقه آمده و سکنی گزیده اند .
اسناد جنایات کوردهای بی شرف
1387/02/14
سندی دیگر از جنایات گروه های تروریستی کورد در روستاهای تورک نشین غرب آذربایجان
گروه های تروریستی کورد در غرب آذربایجان در اجرای پروژه پاک سازی منطقه غرب آذربایجان و ایجاد رعب و وحشت روستای های منطقه را آماج حملات خود قرار دادند و در این حملات تروریستی حتی به زنان و کودکان نیز رحم نکردند. در مطلب زیر به افشای دو فقره از این حملات تروریستی می پردازیم.
روستای محمد شاه سفلی سولدوز
در تاریخ 22 / 8 / 1359 گروهی از عناصر حزب دمکرات مجهز به سلاح های سنگین توپ 106 میلیمتری و خمپاره انداز و آرپی جی هفت روستای تورک نشین محمد شاه سفلی را مورد حمله قرار دادند. تروریست حزب دمکرات کوردستان بعد از وارد شدن به این روستای بی دفاع اکثر خانه های مردم و حتی مسجد روستا و شرکت تعاونی روستا را به آتش کشیده و متاسفانه در این جنایت ضد بشری تعدادی زن و بچه بی دفاع که به مسجد پناه برده بودند در آتش تصفیه نژادی تروریست های مهاجم به شهادت رسیدند. در این حمله تروریستی 11 نفر از اهالی روستا شهید و 7 نفر دیگر زخمی شدند. نمونه روستای محمد شاه سفلی یکی از چندین نمونه قصاوت تروریست ها بر علیه ملت آذربایجان است. این نوع جنایت ها که تداعی کننده جنایات داشناک های ارمنی در قاراباغ اشغالی و منطقه ترکمن نشین کرکوک است هیچ معنی نمی تواند داشته باشد مگر اراده مرگ بار رهبران تروریست در ساختن کوردستان بزرگ بر خاک دیگر انسان با توسل به شیوه قتل عام و تصفیه نژادی. چشم بستن به جنایات رهبران گروه های تروریستی کورد در منطقه غرب آذربایجان چشم بستن به شرف انسانی است. بایستی با افشا اسناد تاریخی این جنایت ها افکار عمومی را از ابعاد گسترده مسئله آگاه کنیم.
روستای قالا بی سولدوز
روستای قالا بی دو مورد هجوم گروه های تروریستی قرار گرفت، که در این حملات تعدادی از خانواده های روستائیان شهید و زخمی شدند. یکی از حملات در روز 23 / 8 59 انجام پذیرفت و دیگری در تاریخ 29 / 8 / 59 حوالی ساعت 8 شب بود که تروریست ها با سلاح های سنگین و نیمه سنگین روستا را مورد حمله قرار دادندکه تعدادی از آنها شهید و مجروح و تعدادی از زن و بچه را به گروگان گرفتند اسامی شهدای روستای قالا بی سولدوز
1- ابراهیم یوسفی (متولد 1312 که در حمله اول شهید شده است)
2- رشید کرامتیان
3- رحیم صفوی
4- خانم زری....
5- حمیده متدین
6- رضا مسلمی ( مجروح)
اسامی شهدای حمله تروریستی به روستای محمد شاه سفلی سولدوز
1- جیران فیروز آبادی
2- اسماعیل شیخ کلانتر
3- سلیمان اسماعیلی
4- منور اسماعیلی
5- مهناز اسماعیلی
6- زینت اسماعیلی
7- اسمعلی رحمانی
8- قاسم قلندری
9- کبری قلندری
10- پرویز قلندری
11- رقیه قلندری
اسامی مجروحین حمله تروریستی به روستای محمد شاه سفلی سولدوز
1-غلامحسین محمد حسینی
2- بایرامعلی اسماعیلی
3- مصطفی اسماعیلی
4- رضا محرم زاده
5- زرنشان عباسی
6- شمامه محمد زاده
7- گلی قلندری
گذری بر جنگ سلدوز(بهار 1358)
باتی گونآذ- سولدوز خبر: در روز پنجشنبه 31 فروردین 1358 هجری خورشیدی اکثر مردان و جوانان سولدوز طبق روال دیرین ایل قاراپاپاق در بازار هفتگی محمدیار جمع شده بودند و در سوی دیگر 25 هزار تروریست کورد در شهر نقده مرکز محال سولدوز در حال صف آرایی و قدرت نمایی بودند. تروریست های کورد از خلأ حضور مردان در شهر و منازلشان که در بازار هفتگی، مزارع و بر سر مشاغل خود حضور داشتند نهایت استفاده را برده و با یورش به منازل مردم، پیران، زنان و کودکان را به گناه تورک بودنشان به رگبار گلوله بسته و سر از بدنشان جدا نمودند.
جنایاتی که فقط در ولاد تورک نشین بدست خونخواران اشغالگر در سولدوز، قاراباغ، کرکوک و … می توان مشاهده نمود. مردم به محض آگاهی یافتن از قتل عامی که اکراد براه انداخته بودند به منازلشان برگشته و با وجود عدم تجهیزات جنگی کافی در برابر اکراد آموزش دیده ی مجهز به سلاح های جنگی پیشرفته به مقابله پرداختند. دلاور مردانی که برای دفاع از ناموس و سرزمین مادری خود تا پای جان ایستادند و پس از درگیری های سخت و مشقت آمیز موفق به عقب راندن متجاوزین اشغالگر شدند. حتی عده ی قلیلی از اکراد که برای گذران زندگی به گوشه کنار سولدوز آمده بودند و از راه عملگی و بعضاً از راه های نامشروع به معیشت خود می پرداختند، از شدت جنایات بستگانشان در سولدوز و از ترس تلافی ایل داغدیده بورچالی پا به فرار گذاشتند. اکراد که قبلاً شهرهای ساری داش (سردشت)، بئی کندی (بوکان)، خانا (پیرانشهر)، سویوق بولاق (مهاباد) و اوچ نووا (اشنویه) را از خاک آذربایجان جدا کرده بودند و با قتل عام و کشتار شهرهای فوق را تصاحب کرده بودند در صدد اشغال سولدوز و سپس دیگر شهرهای آذربایجان بودند. چنانچه دکتر چمران گفته بودند: نقده دروازه آذربایجان است. در آن روزهای بحران دلیرمردانی بودند که سینه سپر کرده و به رهبری مجاهد خستگی ناپذیر سولدوز حاج عظیم معبودی ناجی ایل و آزادیبخش خاک مادری خود از دست تروریست های کورد شدند. اما همسنگران شادروان معبودی که سختی ها و رنج های فراوانی را در این راه متحمل شده و در پیروزی تورکها نقش ارزنده ای را ایفا نموده بودند، به فراموشی سپرده شدند. و در نهایت اکراد اشغالگر با حمایت حاکمیت و ساده اندیشی مردم موجب به انزوا کشیدن و بد نامی سربازان جان بر کف آذربایجان شدند. آیا می دانید آنان که روزگاری جان در طبق اخلاص نهاده و به دفاع از سرزمین مادری خود به پا خواستند، اکنون کجایند؟
« قهرمانلارین اونودان میللت یابانجیلارا قول اولار »
خوکهای ارمنی و داستانهای همیشگی آنها!
ماهیت "نسل کشی" ارمنی؟
مانیفست کاچازنونی
ترجمه علی قره جه لو
22 آوریل 2008 - تورنتو
دولت ارمنستان و دیاسپورای ارمنی، دولت عثمانی، رهبران حزب اتحاد و ترقی و حکومت مصطفی کمال آتاتورک را متهم به نسل کشی ارمنی ها در بین سالهای 1923- 1915 می کنند، در صورتیکه این دوران، سالهای جنگ رهائی بخش ملی ترکیه و دورانی است که حزب داشناکسیون (فدراسیون انقلابی ارمنی) ابتدا به عنوان آلت دست دولت روسیه تزاری و سپس آلت دست دول غربی – انگلیس، فرانسه و امریکا – و تحت امر و هدایت آنها بر علیه ترکیه می جنگیدند. این واقعیت تاریخی در هزاران سند حزب داشناکسیون و دولت ارمنستان که در آرشیو دولت ارمنستان و روسیه وجود دارد انعکاس خود را بشکل روشن و صریح یافته است. یکی از مهم ترین اسناد در این رابطه کتاب کاچازنونی بنام: "حزب داشناکسیون دیگر قادر به کاری نیست" است.
"هووانس کاچازنونی" اولین نخست وزیر جمهوری مستقل ارمنستان ( از جولای 1918 تا اگوست 1919 ) و از بنیانگذاران و رهبران اصلی، و مهم ترین شخصیت حزب داشناکسیون ارمنی است.*
کاچازنونی در گزارشی که به گنگره حزب داشناکسیون ( در آوریل 1923 در بخارست پایتخت رومانی) ارائه داده است حقایقی را در رابطه با حزب داشناکسیون که خود ستون اصلی آن حزب محسوب می شده به زبان آورده است که پرده از ریاکاری و تبلیغات دروغین دولت ارمنستان، دیاسپورای ارمنی و دولت های غربی حامی آن بر می دارد.
کاچازنونی در یاد داشتی که در مقدمه چاپ آن گزارش که آنرا بصورت کتاب منتشر کرده است می نویسد: "مسائلی که در این جا به آن اشاره کرده ام فقط برای رفقای حزبی نیست، بلکه از آنجائیکه عمیقا اعتقاد دارم این مسائلی است که هر ارمنی باید بطور جدی درباره اش بیاندیشد، خواستم تا این گزارش چاپ و در دسترس همه قرار گیرد".
کتاب کاچازنونی دوران بین جنگ جهانی اول تا معاهده لوزان را در بر می گیرد. (1923- 1914) کاچازنونی در این گزارش به یک جمع بندی همه جانبه از کار و فعالیت حزب داشناکسیون در قفقاز، عثمانی و دیاسپورای ارمنی در اروپا و آمریکا دست می زند و نهایتا به این نتیجه می رسد که حزب داشناکسیون دیگر قادر به کاری نیست و باید خود را منحل کند. جمع بندی کاچازنونی در حقیقت امر یک انتقاد از خود متهورانه، جدی و صادقانه محسوب می شود. استدلالات و استنتاجات او پایه های ادعاها و تبلیغات فریبکارانه داشناکسیون را که امروز نیز با حرارت آنرا برای جلب نظر دول اروپائی و آمریکا دنبال می کند فرو می ریزد.
از مهم ترین مسائلی که کاچازنونی در استنتاجات خود روی آن تاکید خاص کرده است از جمله می توان به سه مسئله اشاره کرد:
- حزب داشناکسیون و ارمنی های دنباله روی آن بدون قید و شرط به روسیه وابسته بوده و آلت دست روسیه تزاری بودند. با سرنگونی حکومت روسیه تزاری حزب داشناکسیون به خدمت امپریالیست های غربی یعنی انگلیس، فرانسه و آمریکا در آمدند و به امید رسیدن به اهداف و آرزوهای خود در راستای منافع و طرح های این دولت ها با ترکیه جنگیدند.
- حزب داشناکسیون و ارمنی های دنبال روی آن به توهمات و خیالات بلند پروازانه "ارمنستان بزرگ" ( از دریای سیاه تا دریای مدیترانه) دچار شده بودند، که در واقع یک طرح امپریالیستی بود. آنها در راه تحقق توهمات خود با هر دولتی که مخالف ترکیه بود متحد شدند و برعلیه ترکیه جنگیدند.
- ترک ها با غریزه دفاع از خود حرکت کردند. "قانون تهجیر" ترک ها با در نظر گرفتن هدف آن، قانونی مناسب و مطابق هدف بود. ارمنی ها در رابطه با ترک ها نتوانستند توازن قوائیکه به نفع ترک ها بود بحساب آورند. آنها در واقع از قدرت واقعی ترک ها بی خبر بودند و فکر می کردند که شکست عثمانی در جنگ به معنای پایان کار ترک هاست و آنها دیگر قادر به دفاع از خود نیستند. کاچازنونی دوران 1923- 1914 و رابطه ترک ها و ارمنی ها را در ماهیت خود به عنوان وضعیت جنگی در نظر می گیرد. به نظر او این جنگ بین ترکیه و کشورهای بزرگ امپریالیستی برای تقسیم ترکیه بود. او در این رابطه داشناکسیون و دنباله روان آن را یک طرف جنگ و ترک ها را طرف دیگر جنگ ارزیابی می کند، و بالاخره در تمام گزارش خود سخنی از نسل کشی ارمنی به زبان نمی آورد!
کاچازنونی در ارزیابی خود از روابط ترک و ارمنی که فوقا اشاره شد تنها نیست. بسیاری از دولت مردان، مورخین و روشنفکران ارمنی همان ارزیابی ها را در رابطه با دوران ذکر شده دارند، بویژه بعد از سالهای 1921 یک دوران انتقاد از خود وسیع در رابطه با مسائل فوق در میان روشنفکران ارمنی بوجود می آید. برپائی حکومت بلشویک ها در ارمنستان ، موضع گیری علیه توسعه طلبی دول غرب توسط ارمنی ها خواه نا خواه آنها را با حقایق آشنا کرده و آنها را به مواضع اتحاد لنین- آتاتورک می کشاند.
اسناد سالهای بعد از 1921 ارمنی (داشناکسیون) نظرات کاچازنونی را تائید می کنند و دروغ نسل کشی ارمنی را مانند او با روشنی بیان می کنند. منابع داشناکسیون تائید می کنند که چگونه روسیه تزاری و دول توسعه طلب غرب آنها را بر علیه ترکیه مورد استفاده قرار دادند. این منابع جنایات ارمنی ها را در مناطق اشغالی، حقانیت جنگ ارتش ترکیه بر علیه آنها را با اسناد بی شمار افشاء می کنند.
1- وابستگی بی قید و شرط به روسیه تزاری
کاچازنونی در کتاب خود می نویسد: " زمستان 1914 و ماههای اول سال 1915 سالهای هیجان و امید برای ارمنی های روسیه و حزب داشناکسیون بود. ما بدون قید و شرط به روس ها وابسته بودیم و بدون هیچ دلیلی به حال و هوای پیروزی دچار شده بودیم. در مقابل صداقت مان نسبت به روسیه، در مقابل تلاش ها و کمک هایمان به روسیه مطمئن بودیم که حکومت تزاری روسیه استقلال ارمنستان را به ما ارمغان خواهد داد. ما عقل مان را به دیگران سپرده بودیم، به حرف های پوچ افراد بی مسئولیت اهمیت زیادی داده و تحت تاثیر هیپنوتیزم خودمان قادر به درک حقایق نشده و دچار خیال پردازی شدیم". (1)
" بسیاری زمان ها از سر سادگی فکر می کردیم که جنگ {جنگ جهانی اول} بخاطر ارمنی ها درگرفته است. وقتی روس ها حمله می کردند فکر می کردیم که آنها برای رهائی ارمنی ها آمده اند، و وقتی عقب نشینی می کردند فکر می کردیم که آنها برای کشتار ما توسط ترک ها با آنها تبانی کرده اند. در هر دو حالت ما نتایج، هدف و نیات را قاطی می کردیم. از سرنوشت نحس شکایت کردن و دلایل فلاکت مان را در خارج از خودمان جستجو کردن یک وضعیت دردناکی است. این یک ویژگی از روان شناسی ملی مان است و حزب داشناکسیون نیز نتوانست از آن رهائی یابد". (2)
نظر کاچازنونی را دولت مردان و مورخین معروف ارمنی نیز تائید می کنند. برای مثال می توان به منابع و اسناد ارمنی زیر اشاره کرد: *
اعلامیه ای که دفتر ملی ارامنه (که تحت کنترل حزب داشناکسیون بود) در آغاز جنگ جهانی اول به نیکلای دوم تزار روس فرستاده است نشان می دهد که این حزب و دنباله روان آن تا چه حدی به روسیه تزاری و سیاست توسعه طلبانه آن امید بسته بودند.
" زمانی که ارتش های پر افتخار روس در سرزمین های تحت حکمرانی خود، در تپه های پربرف ارمنستان و دره های عمیق آلاشکرت با ترکیه، که به سبب احساس احتیاج به آلمان جسارت دست بلند کردن علیه روسیه را پیدا کرده بودند، می جنگیدند، ارمنی ها نصیحت های پدران خود را دنبال کرده و برای فدا کردن زندگی و هستی خود بخاطر تاج و تخت پرافتخار روسیه بزرگوار برخاستند. مژده جنگ با ترکیه تمام خلق ارمنی را بوجد آورده است. از تمام کشورها ارمنی ها برای خدمت در ارتش روسیه و برای پیروزی ارتش های روسیه با خون خود حاضر به خدمت اند و در این راه بی قراری می کنند. برای پیروزی بر دشمن دعا گوی خدای بزرگ هستیم.
سرباز روسیه پرافتخار بودن و بجا آوردن رسالت تاریخی روسیه در شرق وظیفه میهنی مان است. قلب های مان با این آرزو می طپد. پرچم روسیه در استامبول و تنگه های چاناق قالا در اهتزاز خواهد بود، اراده شما، امپراطور بزرگوار برای خلق های تحت اسارت ترکیه آزادی خواهد آورد". (3)
ارگان دیگر داشناکسیون " آیرنیک" در 22 سپتامبر 1915 درباره آمدن والی جدید قفقاز روسیه تزاری به تفلیس می نویسد: " دیروز نماینده جدید تزار در قفقاز اعلیحضرت پرنس نیکولا نیکولایوویچ به تفلیس تشریف آوردند، با عزم و اراده قطعی پرنس بزرگوار، ما عمیقا اعتقاد داریم که ایشان به موجودیت حکومت ترک تا ابد خاتمه خواهند داد. با این ایمان، به ششمین فرمانده ارتش روسیه در قفقاز سلام کرده و خوش آمد می گوئیم". (4)
" همچنانکه می دانید حکومت روسیه در همان آغاز جنگ برای تسلیح ارمنی های ترکیه و برای آماده کردن آنها به هنگام جنگ که بتوانند در درون کشور {ترکیه} دست به قیام بزنند 242.900 هزار روبل بعنوان مخارج تدارکات پرداخت کرد. داوطلبان مسلح مان خطوط دفاعی ارتش ترکیه را شکافته و با پیوستن به شورشیان و ایجاد هرج و مرج در جبهه و پشت جبهه {ترکیه} ورود ارتش های روسیه را تسهیل و ارمنستان ترکیه را تصرف خواهند کرد". (5)
کشیش های ارمنی کمتر از رهبران داشناکسیون اشتیاق گلباران کردن مقدم ارتش های روسیه تزاری در استامبول را نداشتند. چنانکه قبل از آغاز جنگ جهانی اول، پاتریک ارمنی استامبول "زاون" در مصاحبه با روزنامه ارمنی Msak که ارگان لیبرال های ملی گرای ارمنی بود میگوید: " سرنوشت ارمنی ها با وحدت تحت حکمرانی روسیه که بلحاظ تاریخی وابسته به آنها هستند می تواند تحقق یابد. روس ها هرچقدر زودتر به اینجا برسند همانقدر برای ما بهتر خواهد بود". (6)
رهبر کشیش های ارمنی "و. جورج" به دنبال اشغال شهر وان توسط روسیه ( 23 مه 1915 ) به والی قفقاز "ورونتسو داشکوو" و به فرمانده ارتش چهارم قفقاز "پ.ج. اگانوویسکی" تلگرام تبریک فرستاده و می گوید: " برای پیروزی جدید ارتش های روسیه دعا گو هستیم". (7) *
خود کاچازنونی نخست وزیر ارمنستان در 7 فوریه 1919 در دیداری با فرمانده نیروهای اشغالگر انگلیس ژنرال "ف. ووکر" F.Wockerمی گوید، وضعیت ارمنی ها بطور قطع با آمدن متفقین به قفقاز بهتر خواهد شد". (8)
ارمنی ها در شهر آدانا تحت فرماندهی نیروهای اشغالگر فرانسه ژنرال "دیفه" Diffe مسلح شده و واحد های انتقام تشکیل داده و با اونیفورم فرانسوی برعلیه ترک ها جنگیدند. (9)
2- طرح توسعه طلبانه "ارمنستان بزرگ"
کاچازنونی می نویسد: " در دوران استقلال { جمهوری ارمنستان} در دنیای خارج (لهستان، اروپا و آمریکا) ماهیت تلاش های دیپلماتیک ما چه بود و چه نتایجی به بار آورد؟
در بهار 1919 هیئت نمایندگی جمهوریت {جمهوری ارمنستان} و هیئت نمایندگی ملی{ارمنی های ترکیه} تواما خواست های رسمی ما را در کنفرانس صلح {کنفرانس صلح پاریس} به نظر دولت های متفق رساندند. طبق این درخواست رسمی، مناطق ذیل می بایستی ضمیمه دولت ارمنستان بشوند:
جمهوری جنوبی قفقاز {ارمنستان} با مرزهای گسترش یافته آن. بخش های شمالی آرداهان و ایالت قارص در ترکیه. بخش جنوبی تفلیس {گرجستان}. بخش جنوب غربی ایالت یلی زاوت پل. هفت ایالت ترکیه شامل: وان، بیتلیس، دیاربکر (به استثنای بخش جنوبی آن)، سیواس (به استثنای بخش غربی آن) ارزروم، طرابوزان، هارپوت. در منطقه کیلیکیا {ترکیه} شهرستان های ماراش، سیس، جبل برکت، اسکندرون و آدانا.
از دریای سیاه تا دریای سفید { مدیترانه}، از کوه های قره باغ تا کویرهای عربستان یک ارمنستان بزرگ طراحی شده و مطالبه می شد. این طلب امپریالیستی چگونه می توانست تحقق یابد؟ نه حکومت ارمنستان و نه حزب حاکم داشناکسیون چنین پروژه احمقانه ای داشتند. بالعکس هیئت نمایندگی ما با وظیفه ای که از ایروان به عهده آنها گذاشته شده بود تماما یک درخواست متواضعانه ای داشته و آنرا طلب کرده بودند.
چه شد که این هیئت نمایندگی پروژه از دریا به دریا را بمیان آورد؟ این چیز عجیب و غیر قابل باوری بود. این طلب را ارمنی های پاریس بمیان کشیدند و هیئت نمایندگی ما هم به این تمایل کلنی ها {ارمنی های خارج} تسلیم شدند، این تمایل کلنی ها برای ما چیز روشنی بود. آنها به هیئت نمایندگی ما گفتند اگر در کنفرانس این مطالبات را مطرح نکنند، ارمنی های ترکیه مسئله خود را از "جمهوری آرارات" {دولت ارمنستان} جدا کرده و مستقلا به دولت های بزرگ مراجعه خواهند کرد. و نیز آمریکا قیمومت ارمنستان کوچک را بعهده نخواهد گرفت، ولی ارمنستان از دریا به دریا – ارمنستان بزرگ- را حاضرند تحت قیمومت خود بگیرند. از لحاظ اینکه امر ما مورد حمایت و دفاع دولت های بزرگ قرار گیرد و طرح مطالبات متضاد با هم توسط دو ارگان متفاوت می توانست برای ما امر خطرناکی باشد و نیز از آنجائی که قیمومت آمریکا را نیز طلب می کردیم هیئت نمایندگی ما علی رغم دستور العمل داده شده به آنها در خواست را قبول و پای آن امضاء گذاشتند".
کاچازنونی ادامه می دهد: " من هیئت نمایندگی مان را سرزنش نمی کنم و حتی نمی خواهم بگویم که اگر مطالبات مان متعادل می شد نتایج متفاوتی می توانستیم بگیریم، ولی ما در مسائل مهم و اساسی نتوانستیم اراده مستقل خود را در میان بگذاریم، فعالیت هایمان را طبق درک و ارزیابی مستقل خودمان پیش ببریم، نتوانستیم با روش خودمان حرکت کنیم و به دیگران اجازه دادیم که ما را دنبال خود بکشند. مطالبات ما بویژه مغزهای نا پخته کلنی ها را به هیجان آورد، چنانکه گوئی برای صاحب دولت شدن کافی است تا مرزهای آن دولت را روی کاغذ ترسیم کرد.
مطالبات اغراق آمیز و بی هدف بطور طبیعی جای خود را به یاس و نا امیدی سپرد. حتی مرزهای ارمنستان که توسط ویلسون طراحی شده بود ما را قانع نکرد. ما انتظار داشتیم که رئیس جمهور ویلسون معاهده سور Sevres را تمام و کمال عملی کند تا ما بتوانیم صاحب سرزمین های بیشتری شویم.
در مقابل، ترک ها نه راه حل ویلسون، نه شکایات ما را و نه معاهده سور را برسمیت می شناختند. آنها به شکل سنگینی مسلح شده و مواضع خود را مستحکم می کردند و به نظر می رسید که متفقین تمایل چندانی ندارند که ترک ها را با زور اسلحه به تسلیم وادارند". (10) *
3 - دفاع مشروع: ترک ها در مقابل تجزیه و مستعمره شدن کشورشان تا آخر جنگیدند
" ترک ها می دانستند چه می کنند و امروز دلیلی که سبب احساس پشیمانی آنها شود وجود ندارد. همچنانکه بعدا نیز روشن شد، برای حل بنیادین مسئله ارمنی در ترکیه این شیوه {اخراج دسته جمعی ارامنه از مناطق شمال شرق ترکیه به مناطق جنوب ترکیه در تابستان و پائیز 1915} قطعی ترین و مناسب ترین شیوه بود. اگر دشمنی ما علیه ترک ها به ترازوی قضاوت گذاشته نشود کسی نیز نمی تواند مدعی شود که فشار های مورد بحث نیز به همان کیفیت می شد". (11)
" جنگ با ما اجتناب ناپذیر بود.... ما هرآنچه که ضرورت داشت تا از جنگ اجتناب کنیم بجا نیاوردیم . ما می بایستی با ترک ها با زبان صلح سخن می گفتیم... ما از قدرت واقعی ترک ها اطلاعی نداشتیم در مقابل به قدرت خود اطمینان کامل داشتیم. این اشتباه اساسی ما بود. ما از جنگ باکی نداشتیم، زیرا فکر می کردیم می توانیم پیروز شویم.... ارتش ما خوب تجهیز و تسلیح شده بود، ولی نجنگید. نیروهای ما مدام عقب نشینی کرده و از مواضع خود فرار کردند، آنها سلاح های خود را به زمین انداخته و در دهات پراکنده شدند ...علی رغم این واقعیات که ارمنی ها امکانات بیشتر و پشتیبانی بهتری داشتند {پشتیبانی دول غرب} ولی ارتش های ما شکست خوردند. ترک هائی که پیش روی می کردند فقط بر علیه سربازان ما جنگیدند، آنها جنگ را به میان غیر نظامیان نکشاندند. سربازان ترک دیسیپلین خوبی داشتند، بنابراین قتل عامی صورت نگرفت". (12)
گزارش کاچازنونی بزرگترین سند رد دروغ نسل کشی ارمنی است. او نخست وزیر ارمنستان و رهبر اردوی دشمن ترک هاست. ارمنی ها و حامیان غربی آنان که ادعا می کنند که در معرض نسل کشی ترک ها قرار گرفته اند، نخست وزیرشان حوادث سالهای 1923-1915 را در چارچوب جنگ دو طرف ارزیابی می کند و با جسارت و صراحت اعتراف می کند که ارمنی ها آلت دست امپریالیست های غربی شده و برعلیه کشور خود جنگیدند. کاچازنونی مانند دیگر محققین، دولت مردان و نویسندگان ارمنی با صراحت اعتراف می کند که دول انگلیس، فرانسه، آمریکا از آنها در جهت سیاست های توسعه طلبانه خود استفاده کرده و نهایتا وقتی آنها را تنها گذاشتند، برای آنها دیگر چاره ای نمانده بود که خود را سرزنش کرده و بگویند که همه به آنها خیانت کردند.
گزارش کاچازنونی بعنوان یک سند مهم نه در آرشیو ترک ها بلکه در آرشیو دولت ارمنستان و روسیه است. اگر دولت های غربی حامی ارمنستان و دیاسپورای ارمنی در ارزیابی خود از نسل کشی ارمنی به نخست وزیر ارمنی اعتماد نکنند به کی و به کدام سنداعتماد خواهند کرد؟ اگر آرشیو خود ارمنی ها نیز آنها را قانع نکند، کدام آرشیو و سند آنها را قانع خواهد کرد؟
گزارش کاچازنونی به دروغ بزرگ نسل کشی ارمنی که امروز در خدمت گلوبالیزاسیون و در خدمت پروژه امپریالیستی خاورمیانه بزرگ که قصد تغییر مرزهای سیاسی 26 کشور خاورمیانه را دارد، خط بطلان می کشد.
گزارش کاچازنونی نه تنها از این لحاظ که یک حقیقت تاریخی را بیان می کند بلکه بیشتر از این لحاظ که در شرایط امروز جهان حاوی درسهای گرانبهائی است ارزش فوق العاده ای دارد. بردن مسئله نسل کشی ارمنی از این پارلمان اروپا به آن پارلمان، طرح آن در گنگره آمریکا، راه پیمائی ارامنه تهران در 24 آوریل با شرکت سفرای فرانسه و یونان در صف اول راهپیمائی و شرکت چند "نماینده" خود فروخته مجلس در راهپیمائی و سردادن شعارهای مرگ بر ترکیه، مرگ بر آذربایجان، همه و همه سناریوهائی هستند در خدمت سیاست توسعه طلبی دولت ارمنستان، و نهایتا در خدمت تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه و طرح خاورمیانه بزرگ.
توضیحات:
* درباره کتاب، هووانس کاچازنونی، Hovhannes Katchaznouni
گزارش کاچازنونی در سال 1923 بشکل کتاب به زبان ارمنی منتشر شد و عنوان کتاب را خود کاچازنونی انتخاب کرده است، به این معنی که داشناکسیون باید خود را منحل کند. این کتاب در سال 1927 به زبان روسی ترجمه و در تفلیس چاپ شد. در چاپ ارمنی آن جواب کاچازنونی به نامه یکی از دوستان اش که به کتاب انتقاداتی داشته است نیزچاپ شده است. ترجمه و چاپ این گزارش به زبان انگلیسی در سال 1955 توسط Armenian Information Centre در نیویورک انجام شد. کتاب کاچازنونی در ارمنستان ممنوع است و نسخه های کتاب و ترجمه های آن به زبان های دیگر از کتابخانه های اروپا توسط داشناق ها جمع آوری شده اند، نام کتاب در کاتالوگ ها موجود ولی در قفسه کتاب ها از کتاب خبری نیست!
کتاب کاچازنونی: Dashnagtzoutiun has nothing to do any more توسط محقق جوان ترک "محمد پرینچک" به هنگام مطالعه درباره مسله ارمنی در کتابخانه لنینگراد پیدا و توسط مترجم ترک "عارف آجال اوغلو" به ترکی ترجمه شده است. (انتشارات کایناک- استامبول). چاپ اول این کتاب در سال 2005 و چاپ پانزدهم آن در سال 2006 انجام شده است. ترجمه انگلیسی آن توسط خانم "لاله آکالین" از روی متن ترکی انجام شده است. چاپ های انگلیسی، فرانسه و آلمانی آن انتشار یافته و ترجمه های اسپانیائی، عربی و چینی آن نیز منتشر خواهد شد.
* اشغال ایالت "وان" توسط ارتش روسیه و داوطلبان مسلح ارمنی در 23 مه 1915 قتل عام بیش از 80 هزار نفر از بومیان مسلمان ترک و کرد را بدنبال داشت. این قتل عام سبب عکس العمل ترکها و کردها در تابستان و پائیز همان سال شد.
* آنکارا بعد از اینکه در جبهه های نبرد در میان خون و آتش موجودیت خود را به اثبات می رساند در موضع متفقین شکافها آشکار می شوند. سیاست عاقلانه مصطفی کمال در نزدیکی به شوروی و شکست "ونزولوس" در اتنخابات یونان زمینه را برای تقویت موضع ترکیه در مذاکرات فراهم می سازد. از همان ابتدا نیز فرانسه با وجود موافقت با اصل قرارداد سور با چگونگی اعمال آن مخالف بود، چنانکه "مارشال فوش" نماینده فرانسه در کنفرانس پاریس معتقد بود که متفقین برای شکست ارتش های مصطفی کمال، علاوه بر نیروهای موجودشان در ترکیه به 26 لشگر اضافی احتیاج دارند، در حالیکه انگلیس معتقد بود که همان 14 لشگر موجود یونان کافی است.
* در اینجا بجا خواهد بود بعضی از مواد قرار داد سور با قرار داد لوزان مقایسه شود تا به اهمیت تاریخی "جنگ رهائی بخش ملی" ترکیه و تاثیر تعیین کننده آن در رد و بی اعتباری قرار داد سور که ارمنی ها ادعاهای نامشروع خود را بر اساس آن قرارداد طرح کرده و می کنند درک کرد.
قرار داد سور: Sevres ( 10 اوگوست 1920)
- ارتش عثمانی را منحل و یک نیروی ژاندارمری 50 هزار نفری را جایگزین آن می کرد.
- امتیازات و حقوق کاپیتولاسیون تحمیل شده به دولت عثمانی سنگین تر و غیر قابل تحمل تر می شد.
- دولت عثمانی طبق این قرارداد نمی توانست تصمیمات اقتصادی بگیرد.
- دولت عثمانی قبول می کرد که هرگونه امتیازی که در آینده ممکن بود متفقین بخواهند ( از خطوط تلگراف گرفته تا حفاری های باستان شناسی ) از قبل مورد قبول قرار گرفته بود.
- دولت عثمانی نمی توانست هیچ قانون و یا لایحه و فرمانی را صادر و یا تصویب کند که مخالف نظر متفقین باشد.
- حمایت از حقوق اقلیت ها ( یونانی های ترکیه، ارمنی ها، آسوری ها، ارتودوکس های طرابوزان، کردها ...) که در ماده 4 تنظیم شده بود (مواد 151 – 140). دولت عثمانی از کلیه حقوق حاکمیت و اقتدار سیاسی خود در مورد آنها دست می کشید.
- علاوه براین متفقین نه تنها در قرارداد سور بلکه در هر پیشنهاد آتش بس و یا صلح و متارکه ای که خود به دنبال شکست شان در جبهه جنگ می دادند، تاسیس دولت ارمنستان، حقوق اقلیت ها و غیر نظامی شدن تنگه ها را ( بخوانید تحت کنترل گرفتن تنگه ها بوسیله انگلیس) را پیش می کشیدند!
قرارداد لوزان: Lausanne ( 24 جولای 1923 )
- عبور آزاد کشتی ها از تنگه ها مورد قبول واقع می شود و نیروی دریائی انگلیس بلافاصله آبهای ترکیه را ترک می کنند و ترکیه دوباره حق حاکمیت خود بر تنگه ها را برقرار می کند.
- کلیه امتیازات و حقوق کاپیتولاسیون تحمیلی لغو می شوند.
- غرامت جنگی که ترکیه از یونان - بعد از درهم شکستن و تسلیم ارتش اشغالگر یونان – می خواهد، از آنجائیکه یونان قادر به پرداخت غرامت جنگی نبود، منطقه "قره آغاج" به عنوان غرامت جنگی به ترکیه داده می شود.
- تمامی تراکیای غرب {بخش اروپائی ترکیه} تا رودخانه "مریچ" به ترکیه پس داده می شود.
- منطقه "اسکندرون" و "هاتای" در مذاکرات بعدی بین ترکیه و فرانسه به ترکیه واگذار می شود.
- درباره اقلیت ها ترکیه قبول می کند که در چارچوب قرارداد های بین المللی با آنها رفتار کند.
- مسئله "موصل" قرار می شود در ظرف 9 ماه طی مذاکره بین ترکیه و انگلیس حل شود، که بعدها با شروط خاصی به عراق تحت قیمومت انگلیس الحاق می شود.
قرارداد سور، قرارداد فاتحین جنگ جهانی اول و امپراطوری شکست خورده عثمانی بود. قرار داد سور، قرار دادی نامشروع و امپریالیستی بود که به زور سرنیزه به سلطان عثمانی که بخاطر نجات تاج و تخت خود حاضر به تن دادن به هر خواری و خیانت بود، تحمیل شده بود. لذا قرارداد سور از آنجائی که نامشروع و تحمیلی بود نمی توانست و نمی تواند پایه ای مشروع برای هیچ طلب و ادعائی قرارگیرد. ( امروز حزب پ.ک.ک در ترکیه نیز در ادعاهای خود به قرارداد امپریالیستی سور استناد می کند!!).
در مقابل، قرارداد لوزان قراردادی بود که در نتیجه مقاومت دلیرانه و تاریخی مردم ترکیه در جلوگیری از تجزیه و تبدیل شدن میهن شان به مستعمره کامل بدست آمده بود. قرار داد لوزان قرار داد یک کشور مغرور و پیروزمند در جبهه های دفاع از میهن که خود را از بار تحمیلات امپریالیستی گذشته آزاد کرده و به سرنوشت و آینده خود حاکم گشته بود، بود.
بلائی که متفقین برسر دولت عثمانی می آوردند شامل ایران نیز می شد. با وجود اینکه ایران در جنگ جهانی اول "بیطرف" مانده بود، طبق قرار داد اگوست 1907 به دو منطقه نفوذ روس و انگلیس تقسیم شده بود، و تقسیم عملی آن طبق قرارداد سری "پوتسدام" (1915) صورت می گرفت. (دولت آلمان نیز با تمام ادعا های ایران دوستی خود با تقسیم عملی ایران موافقت کرده بود). این قرارداد با انقلاب اکتبر روسیه و کنار کشیدن روسیه از رقابت، به شکل قرارداد اگوست 1919 که بین انگلیس و ایران که در دومین دوره حکومت وثوق الدوله (برادر قوام السلطنه که هر دو مبالغ بزرگی برای امضای آن از انگلیس رشوه گرفته بودند) بسته شد به مسئله بود و نبود ایران تبدیل شد. برای صورت قانونی دادن به قرارداد حتی احمد شاه قاجار را به سفر اروپا بردند تا شاید موافقت ضمنی او را جلب کنند، ولی مخالفت احمد شاه، رقابت میان دول فاتح و پشتکار آزادیخواهان و بویژه قیام شیخ محمد خیابانی علیه آن، قرارداد را از اساس بی اعتبار کرد.
* منابعی که با حروف لاتین ذکر شده اند همراه نقل قول های آن، از مقدمه کتاب کاچازنونی که بوسیله "محمد پرینجک" نوشته شده است نقل شده اند. توضیحات فارسی از نویسنده مقاله است.
(1) کاچازنونی: "داشناکسیون دیگر قادر به کاری نیست" ص. 36-33
(2) همان کتاب: ص. 37
(3) Msak No 271. Cited by Marents,”Listo Arsyaskogo Smenohstva” Bolsevik Zakavakazya p.89
(4) Ayrenik, No.2,Sep.24 1915 cited in A.A. Lalaian “Kontrrevolutsionniy Dahnagsuyun 1914- 1918 ,1936.p.91
(5) B.A.Borian, Armenia, Mejdunarodnaya Diplomatia. 1929, p.360
(6) Polojenie Zapadnih Armyan, Armyanski Vapros. K.N.Karamian, 1972,p.87
(7) Ararat, No.5,1915, p.415 vd cited in, Kavkazski Front 1914-1917 A.O.Arutiunian
(8) Krah Imperalisticeskoy Interventssiv Zakavkazye cited in: D.Yenukidze, Tiblisi 1954.p.166
(9) Cited in N.Z.Efendiyeva: Barba Turetskoso Naroda Portiv Okkuparto Na Yege Anatolii (1914-1921)
(10) کاچازنونی، همان کتاب ص. 76- 76
(11) همان کناب: ص.76
(12) همان کتاب: ص.69
نگاهی به تاريخ فرهنگ و تعليم و تربيت در سلماس
در سال 1285 شمسی همزمان با پيروزی انقلاب مشروطيت آذربايجان ، به همت قهرمان ملی آذربايجان ، ميرزا سعيد سلماسی اولين مدرسه بهسبک نوين در ديلمقان تاسيس شد . همچنين به همت وی يک هيئت علمی در سلماس تاسيس شد که « هيئت معارف سلماس» ناميده می شد . عبد الصمد اسماعيل زاده ، ميزرا علی محمد جواد زاده ،ميرزا عبدالرزاق پياميار ، امير اقبال لکستانی ، حاجی حسين آقا ، محمد رضا صيرفی زاده ، ميرزا محمد علی مشهور به دايی از جمله اعضای اين هيئت بودند . مدرسه تاسيسی ميرزا سعيد سلماسی به پيشنهاد هيئت معارف سلماس مدرسه « سعيديه» ناميده شد . ناجی بيگ ازادبای مشهور عثمانی و از سران حزب اتحاد و ترقی عثامنی به دعوت ميرزا سعيد سلماسی به ديلمقان آمده و مديريت و معلمی اين مدرسه را بر عهده گرفت . محمد قلی ميرزا ، ميرزا احمد بصيرت ، حاجی ملا اسماعيل نجفی ، از جمله مديران اين مدرسه بودند . عکس منحصر به فرد اين« مدرسه در دست می باشد در اين عکس ، ناجی بيگ ، ميرزا سعيد سلماسی ،معلمان و حدود چهل نفر از محصلان مدرسه سعيديه ديده می شود .اين مدرسه پس از دو سال فعاليت در سال 1287 شمسی همزمان با تسليم حکومت سلماس به سردار ماکو تعطيل شد . بدين نحو که عزو (عزت الله) خان خواهر زاده سردار ماکو به ديلمقان تاخته و مدرسه سعيديه را منحل و کليه اعضای هيئت معارف سلماس را دستگير کرده ، شخص ناجی بيگ مدير سعيديه دستگير و به اعدام محکومشد . ميرزا سعيد سلماسی نيز به استانبول مهاجرت کرد .
پس از شهادت مظلومانه ميرزا سعيد سلماسی در اواخر سال 1287 شمسی ، عظمت خانم مادر مرحوم ميرزا سعيد سلماسی تامين مالی مدرسه سعيديه را بر عهده گرفت . اين مدرسه تا سال 1297 شمسی با مديريت ميرزا حسين رشيديه تبريزی ، ميرزا رضای سلماسی ، ميرزا ابوالحسن شبستری اداره شد . در طی سالها حدود دويست دانش آموز سلماسی تربيت شدند که معلمان انها عبارت بودند از ميرزا ستار تبريزی ، حاج اسماعيل نجفی و ميرزا حسين افتخار تبريزی .
همزمان با وقوع جنگ حهانی اول و هجوم عشاير جيلو و ارامنه به سلماس ، مدرسه سعيديه دوباره رو به تعطيل رفت . در تاريخ 4 ارديبهشت سال 1297 شمسی همزمان با تصرف ديلمقان به دست جيلوها ، مدرسه سعيديه منحل و ميرزا ابوالحسن خان شبستری مدير مدرسه و ميرزا حسين تبريزی معلم مدرسه و دههاتن از دانش آموزان مدرسه سعيديه به دست جيلوها کشته شدند . فاجعه قتل عام مردم اورميه و سلماس به دست جيلوها و ارامنه لکه ننگی بر پيشانی ارامنه و آشوريها می باشد .
خرداد ماه سال 1297 شمسی قشون عثمانی جهت پيايان دادن به اسارت مردم سلماس و اورميه و آزاد سازی آذربايجان از يوغ ارامنه واسوری ها و ميسيون اروپايی با قشون مجهز وارد آذربايجان شده و ارامنه و آسور يها (چيلو ها ) با خدم و حشم به طرف بغداد محل استقرار انگليسی ها فرار کردند و به تدريج مردم آذربايجان و سلماس وارد آرامش نسبی شدند . ميرزا عبدلارزاق پياميار که از جمله معاريف سلماس عصر مشروطيت بود نيز از استانبول وار د ديلمقان شد و دوباره مدرسه سعيديه در ديلمقان افتتاح شد . پس از چندی شورش اکراد به رهبری سيميتقو آغازشد و دوباره غرب آذربايجان وارد بحران شد در اثر نا امنی منطقه ديلمقان و کهنه شهر مهاجرت از منطقه به تبريز و شهرهای امن آذربايجان شروع شده و با مهاجرت ميرزا عبدالرزاق پياميار به تبريز دوباره مدرسه سعيديه تعطيل شد .
در سال 1300 شمسی « عبدالرزاق طهماسبی» والی آذربايجان شده و دوباره مدرسه سعيديه احياء و نام آن به «پهلوی» عوض شد . اين مدرسه با مديريت آقای ثريا وآموزگاری ميرزا حسن شمس الدينی و نظامت نصرت الله خان بهادری تاسيس گرديد . در سال 1301 مديريت مدرسه فوق از طرف اداه فرهنگ آذربايجان به ميرزا عبدالرزاق پياميار محول شد و از همان تاريخ وی به رياست اداره فرهنگ سلماس منصوب شد . رياست وی بر اداره فرهنگ سلماس از سال 1301 تا 13 فروردين 1324 شمسی (روز فوت وی ) ادامه داشت .
در سال 1301 شمسی دبستان اردشير ديلمقان تاسيس شد و در سال 1305 شمسی دبستان نوروز کهنه شهر تاسيس شد . در سال 1307 شمسی اولين دبستان دخترانه سلماس به پيشنهاد اهالی ديلمقان تحت عنوان «گلشن» تاسهس شد و در سال 1316 شمسی اولين دبيرستان سلما س تاسيس و درسال 1332 شمسی کلاس چهارم دبيرستان افتتاح شد .
در سال 1332 شمسی دبيرستان دخترانه سعيد تاسيس و تا سال 1334 شمسی دوره اول و بعد از آن دوره دوم افتتاح شد . پس از ان بتدريج در روستاهای زير مدارس تاسيس شد .
معزی خسرو اباد 1311 شمسی
افشين هفتوان 1315 شمسی
کيوان سوره 1319 شمسی
هاتف مغانجيق 1319 شمسی
دانش قره قشلاق 1319 شمسی
مهرگان ملحم 1319 شمسی
بابايی ملحم 1319 شمسی
جاويد سلطان احمد 1326 شمسی
شهريار يوشانلو 1328 شمسی
آذر پکاجيک 1328 شمسی
حافظ حبشی 1329 شمسی
جهانگير چهريق 1329 شمسی
خسرو پرويز صدقيان 1331 شمسی
فردوسی کشکاويج 1331 شمسی
نظامی کوزه رش 1331 شمسی
نوبنياد اولق 1333 شمسی
نوبنياد سيلاب 1333 شمس
منبع: tohidmelikzade.blogspot.com
حجت السلام حسنی
نگاهی کوتاه به نقش حجت السلام حسنی در دفاع از شهر سولدوز و غرب آذربایجان
خاطره ای از ابراهیم راسخ
یکی از جوانمردان دواطلب اعزامی به سولدوز
در بهار سال 1358 , حزب تروریستی دمکرات شهر سولدوز را به محاصره خود در آورد و کشتار فجیعی در آن جا به راه انداخت . آقای حسنی در نخستین ساعات محاصره سولدوز , نزد سرهنگ ظهیرنژادرفته و با گرفتن دو نفربر و هزار قبضه سلاح , آماده رفتن به سولدوز شد و با صدور اطلاعیه ای , از مردم برای آزادسازی سولدوز استمداد نمود. با ملحق شدن مردم به مسلحین آقای حسنی , وی با نیرویی بالغ بر شش صد نفر , سحرگاهان به سوی سولدوز حرکت نمود و در ساعت 11 شب به روستایی در کنار سولدوز رسید .
سولدوز در سکوتی مرگ بار فرو رفته بود و مردم به کمرکش کوه ها پناه برده بودند. آقای حسنی به اتفاق یارانش در دل شب از پل دروازه شمالی سولدوز وارد شهر شد و در نخستین اقدام , به نصیحت مهاجمان پرداخت و با بلندگویی خطاب به آنها گفت : « شما مسلمانید! چرا می جنگید چرا خون ریزی می کنید بیایید با هم صحبت کنیم و مسائلمان را حل نماییم » .
دمکرات ها با اتمام سخنان آقای حسنی , شروع به تیراندازی نمودند و بدین وسیله درگیری آغاز شد. نیروهای آقای حسنی , به سرعت آرایش گرفته و به مقابله پرداختند. آقای حسنی در پشت مسلسل نفربری نشسته و تروریست ها را زیر رگبار مسلسل خود گرفت . نبرد با شدت ادامه داشت و لوله مسلسل از فرط شلیک چون آهن گداخته سرخ شده بود. در همین هنگام صدای جان خراش تعدادی زن به گوش می رسید. حسنی و مسلحین وی به دنبال شیون و التماس زنان بودند، آقای حسنی هر چه بیش تر جلو رفت , صدای « یاحسین , یا حسین » طنین اندازتر شد تا به حیاط بزرگی که شیرزنان تورک سولدوزی در آن جا به اسارت دشمن در آمده بودند.
درگیری خونینی با گروگانگیران و متجاوزین نوامیس مردم که همگی به گروه تروریستی دمکراتبودند، آغاز شد و سرانجام تروریست ها مجبور به عقب نشینی شدند و بدین وسیله زنجیر اسارت زنان شیردل شهر سولدوزی , دریده شد. با رهایی زنان به اسارت در آمده , آقای حسنی راهی ستاد عملیات مهاجمان شد و با همراهی رزمندگان دیگر , محور فرماندهی گروه تروریستی حزب تروریستی دمکرات را تصرف کرد و بدین وسیله جنگ را از درون شهر به بیرون شهر کشاند و پس از ساعت ها درگیری , موفق شد , مهاجمان را مجبور به عقب نشینی گسترده کند. با عقب نشینی دشمن , جست و جوی خانه به خانه آغاز شد و بدین صورت جنگ سولدوز با شکست کامل دمکرات ها به پایان رسید.
فردای پیروزی , مردمی که به آقای حسنی دسترسی نداشتند , نفربر او را زیر آماج بوسه های خود قرار دادند و بدین وسیله عشق و محبت جوشان خود را نثار جوانمردان آذربایجانی کردند.
دمکرات ها در نقده جنایات بسیاری مرتکب شدند. بدن های بی سر جوانان و سرهای مادران و فرزندانی که با سیخ به طور بالعکس بر بدن های یکدیگر دوخته شده بود و شهدایی که بالغ بر دویست نفر می شدند , تنها بخش کوچکی از جنایات گروه تروریستی دمکرات ها در شهر سولدوز به شمار می روند.
شهدا به کمک مردم و نیروهای آقای حسنی به خاک سپرده شدند و امنیت دوباره به شهر مظلوم سولدوز باز گشت . آقای حسنی پیش از بازگشت به ارومیه , در دو منطقه استراتژیک شهر , کمیته هایی برای حفاظت از شهر ایجاد کرد و بیست نفر از جوانمردان( به داوطلبین آذربایجانی جوانمرد می گفتند) خود را به همراه تعداد زیادی از آذربایجانی ها و مقدار معتنابهی مهمات در آن جا گماشت . مردم به میمنت تاسیس کمیته ها , قربانی کردند و آقای حسنی به اتفاق یارانش با بدرقه مردم شهر , نقده را به سوی ارومیه ترک کرد.
پادگان سویوق بولاغ ( مهاباد) تامین کننده تجهیزات و مهمات سه استان آذربایجان غربی , شرقی و کردستان بود . آقای داریوش فروهر(ـ یک بار که آقای حسنی به دیدن آقای مسعود بارزانی رهبر حزب کردستان عراق رفته بود , آقای داریوش فروهر را نیز , نزد وی دید. آقای حسنی با دیدن آقای فروهر خطاب به بارزانی گفت : « اگر می دانستم ایشان نیز این حضور دارد , نمی آمدم . او اسلحه های پادگان مهاباد را به نیروهای قاسملو داد که بسیاری از فرزندان این سرزمین به وسیله همان اسلحه های اهدایی آقای فروهر به شهادت رسیدند. من خجالت می کشم به روی او نگاه کنم) به همراه آقای حمیدرضا جلائی پور(حجه الاسلام حسنی در خطبه های نماز جمعه ارومیه , مورخ 14 خرداد 78 از آقای حمیدرضا جلایی پور عضو حزب مشارکت به عنوان دزد نقده یاد کرد) که از سوی دولت موقت فرماندار مهاباد بود , سلاح های پادگان مهاباد را میان نیروهای قاسملو و عزالدین حسینی تقسیم کردند و یا دست ایشان را برای غارت سلاح های پادگان باز گذاشتند. در این غارت بیش از سی هزار قبضه اسلحه ژ3 به تاراج رفت . پیرو این اتفاق , آقای حسنی با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد و همراهی تیمسار ذکیانی , برای خاموش کردن آتش این فتنه راهی مهاباد شد و در میانه
راه مطلع گشت که تعدادی از مردم در دهکده دارلک به طرز فجیعی از سوی گروه تروریستی دمکرات قتل عام شدند. این خبر , آقای حسنی و تیمسار ذکیانی را بر آن داشت تا نخست دهکده دارلک را از لوث وجود دشمن پاکسازی کنند. به همین منظور با هماهنگی تیمسار ذکیانی هلی کوپترها مواضع تروریست ها را در دارلک زیر آتش گرفتند و بدین صورت نبرد آغاز شد. آقای حسنی پشت مسلسل تانک نشسته و در اوج درگیری وارد دارلک شد. در این نبرد , محافظ آقای حسنی زخمی شد و به اتفاق اجساد انسان هایی که در دارلک قتل عام شده بودند به عقب منتقل شد. نبرد تا غروب خورشید به درازا کشید تا با فرا رسیدن تاریکی شب , دشمن تا حدودی از مواضع خود عقب نشینی کرد. جنگ به طور پراکنده تا صبح ادامه یافت و بسیاری از مواضع تروریست ها منهدم شد. هنوز دارلک به طور کامل پاک سازی نشده بود که آقای حسنی به اتفاق بخش اعظم نیروهای خود برای پاک سازی سویوق بولاغ ( مهاباد) , از آن جا خارج شد و ادامه پاک سازی دارلک را به نیروهای دیگر سپرد. در این زمان سرهنگ فکوری(تیمسار سرتیپ شهید جواد فکوری در سال 1317 در تبریز به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات متوسطه وارد دانشگاه خلبانی شد و این دوره را با موفقیت به پایان رسانید. او هم چنین دوره های تکمیلی خلبانی مقدماتی , ومدیریت خلبانی اف 4 , فرماندهی گردان هوایی و فرماندهی ستاد را باموفقیت طی کرد... پس از پیروزی انقلاب 57 ... فرمانده پشتیبانی پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه دوم شکاری , فرمانده پایگاه یکم شکاری , معاون عملیاتی نیروی هوایی , فرمانده نیروی هوایی ارتش ایران شد. او سپس با حفظ سمت , به کابینه محمدعلی رجایی راه یافت . تیمسار فکوری فرزند رشید آذربایجان پس از انتصاب سرهنگ معین پور به عنوان فرمانده نیروی هوایی ... به سمت مشاور رئیس ستاد مشترک ارتش ایران انتخاب شد. تیمسار فکوری به هنگام بازگشت از جنوب و بازدید از منطقه آبادان , بر اثر سقوط مشکوک هواپیما یش شهید شد) چهار هواپیمای جنگی برای پشتیبانی نیروها به سویوق بولاغ( مهاباد) فرستاد و خود نیز برای اعزام به منطقه آماده شد , ولی آقای حسنی با تماس های پی در پی او را متقاعد کرد که در پشت جبهه مانده و خطوط مقدم جبهه ها را پشتیبانی و تقویت نماید.
جنگ در سویوق بولاغ( مهاباد) بیش از دو روز به طول انجامید تا پاک سازی با موفقیت کامل انجام گرفت و امنیت بار دیگر به شهر باز گشت . پس از پاک سازی سویوق بولاغ( مهاباد) , رزمندگان در راه بازگشت به ارومیه , با پشتیبانی هلی کوپترهای ارتش , روستای دارلک را محاصره کردند و پس از چند ساعت درگیری , کار نیمه تمام خود را در آن جا به پایان رساندند و بدین وسیله روستای دارلک نیز از چنگ گروه های تروریستی آزاد شد.
دفاع از مدافعان
پادگان ها سپر دفاعی شهرها و مرکز ثقل تجهیزات نظامی به شمار می روند. از این رو , سقوط آنها به طور طبیعی شهر را در معرض تعدی و تهاجم جدی قرار می دهد. وقتی آقای حسنی از حمله دشمن به پادگان جلدیان آگاه شد , طی صدور اطلاعیه ای که رادیو به طور مکرر آن را برای مردم می خواند , از مردم خواست برای دفع شرارت های دشمن در میدان ورزشگاه تختی اورمیه جمع شوند. پس از اجتماع مردم , آقای حسنی به آن جا رفت و بعد از سازماندهی و تجهیز مردم به اهتمام تیمسار ذکیانی , به سوی پادگان جلدیان حرکت کرد. نیروها در میان راه به علت تاریکی هوا یک شب در سولدوز اتراق کردند و صبح زود , راهی پادگان جلدیان شدند; ولی وقتی به پادگان رسیدند , دیدند که پادگان در محاصره تروریست ها قرار دارد. به ناچار به هر ترتیبی که بود با شکستن خط محاصره وارد پادگان شدند و با تحکیم سنگرهای مقاومت داخل پادگان , خود را برای دفع حملات مستمر تروریست ها آماده ساختند. نیروهای داخل پادگان که با مشاهده رزمندگان تازه نفس دل گرم تر شده بودند , شجاعانه به دفع حملات دشمن مبادرت کردند. حملات سنگین و شبانه تروریست ها , گاه با مقاومت سرسختانه مدافعان پادگان سرکوب می شد و گاه تا صبح به طول می انجامید. دشمن که با وجود نیروهای تازه نفس از تصرف پادگان ناامید شده بود , اقدام به عقب نشینی کرد و آتش جنگ تاحدودی به خاموشی گرایید. هنوز دشمن از اطراف پادگان جلدیان کاملا " دور نشده بود که خبر رسید : پادگان پسوه( در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پسوه شدند) در محاصره دشمن قرار گرفته است . پیرو این خبر , آقای حسنی به همراه خیل نیروهای مردمی , ارتش و سپاه , راهی پادگان پسوه شد. وقتی به پادگان پسوه رسید , درگیری ها پایان یافته بود و اثری از تروریست ها دیده نمی شد. با این حال , برای اطمینان خاطر سه روز در آن جا ماند. پس از گذشت سه روز , پیکی به آقای حسنی اطلاع داد که پادگان خانا( پیرانشهر) (در آن تاریخ تعداد زیادی از خانواده های تورک با تهدید گروه های تروریستی مجبور به خانه های خود از دهکده پیرانشهر شدند) بزرگ ترین پادگان منطقه از درون و بیرون مورد حمله دشمن قرار گرفته است . آقای حسنی با شنیدن این خبر , هماهنگی های لازم را با سرهنگ ظهیرنژاد به عمل آورد و همراه با 150 نفر از نیروهایش با یک هلی کوپتر شنوک به پادگان خانا( پیرانشهر) رفت و به محض رسیدن به آن جا نیروهایش را در پادگان متمرکز کرد. فردای آن روز با هماهنگی سرهنگ ظهیرنژاد نیروهای پادگان را به خط کرد و معدودی از افراد را که در صدد تحویل پادگان به دشمن بودند , به بهانه های مختلف به ارومیه گسیل داشت . چند نفری را هم که زیر بار دستور نمی رفتند , دستگیر کرده و به ارومیه اعزام کرد. پس از این که از داخل پادگان مطمئن شد به آرایش نیروها در مقابل حملات دشمن پرداخت . شب فرا رسید و تروریست ها با پشتیبانی توپ های دوربرد عراق , از شمال غرب به پادگان حمله کردند. نبرد شدیدی آغاز شد. مدافعان پادگان به ناچار در دو جبهه عراقی ها و تروریست ها به مقاومت پرداختند و با دلاوری هایی که از خود نشان دادند , موفق شدند در هر دو جبهه حملات دشمن را سرکوب نمایند. محافظت از پادگان ها ماه ها به طول انجامید. آقای حسنی شب ها پشت مسلسل تانک نشسته و در داخل پادگان گشت می زد و علاوه بر روحیه دادن به مدافعان پادگان , هر کجا که حملات دشمن سنگینی می کرد , خود را به آن جا می رساند و همراه دیگر مدافعان پادگان به دفع حملات دشمن می پرداخت .
روزها با عقب نشینی دمکرات ها , توپ خانه های عراق نیز خاموش می شدند و با فرارسیدن تاریکی شب دوباره به غرش در می آمدند; اما مدافعان پادگان برخلاف دشمن , روزها با گرای هلی کوپترها مواضع آنها را به گلوله می بستند و گاه با تعقیب تروریست ها در بیرون از پادگان , عرصه را برای آنها تنگ می کردند.
درگیری ها هم چنان ادامه داشت و هر روز اتفاقات تازه ای رخ می داد. سوز سرمای زمستان , نگهبانان را در پست های خود منجمد می کرد و شربت گرم شهادت را در یخبندان زمستان بر ایشان می نوشاند. زخمی ها با سرعت به پشت جبهه انتقال داده می شدند و آقای حسنی هر جمعه برای اقامه نماز جمعه , سازماندهی مردم و گزارش اخبار جنگ , به ارومیه سفر می کرد و یا به وسیله بی سیم مردم را از اخبار جنگ مطلع می ساخت . ماه ها بدین ترتیب گذشت تا حمله شدیدی از سوی تروریست ها با پشتیبانی ارتش عراق آغاز شد و تا صبح ادامه یافت . هنوز حملات مزبور دفع نشده بود که چهار هواپیمای جنگنده در آسمان پادگان ظاهر شدند و پادگان را زیر باران بمب های خود گرفتند. پادگان های جلدیان , پسوه , شهر و پادگان سردشت نیز به وسیله هواپیماهای دشمن بمباران شدند. با این که بمباران ها شهدای زیادی گرفت , اما کوچک ترین خللی در روحیه مدافعان پادگان ایجاد نکرد. مقاومت شش ماه به طول انجامید و سرانجام با پیروزی مدافعان به پایان رسید
سالروز مقاومت بزرگ میهنی مردم سولدوز در مقابل جنایتکاران کومله و دمکرات
فروردین سال ۱۳۵۸،
سالروز مقاومت بزرگ میهنی مردم سولدوز در مقابل جنایتکاران کومله و دمکرات
باتی گوناذ: تاریخ معاصر آذربایجان پر است از صحنه هایی که هم از مظلومیت و هم از دلاوریهای ملت آذربایجان حکایت میکنند. در گوشه – گوشه تاریخ سرزمین استوارمان آذربایجان، متاسفانه حوادث و رخدادهای زیادی هنوز بصورت مکتوب درنیامده اند و بسیاری از منابع تاریخی آذربایجان نیز بجهت آنکه از جانب افرادی مغرض نگارش یافته اند نیاز به بازنویسی دارند. یکی از حوادث مهم تاریخ معاصر آذربایجان، شورش اکراد در سالهای بعد از انقلاب ۱۳۵۷ است که منطقه غرب آذربایجان و مخصوصا قسمتهای جنوبی استان آذربایجان غربی صحنه تاخت و تاز احزاب مسلح و تروریستی و غارتگر دموکرات و کومله کردستان گردید. در این اثنا جنگ یک هفته ایی سولدوز (نقده) که در طی آن مردم غیرتمند و حماسه ساز سولدوز در مقابل تجاوز اکراد جانفشانی کردند و اکراد را با شکستی شرم آور روبرو ساختند از برگهای زرین تاریخ آذربایجان محسوب میشود که شرح آن در ذیل می آید.
ادامه مطلب
غائله اسماعيل سيميتقو
دكتر پاكارد به محض ورود اعلام ميكند كه دولت بهيه آمريكا تصميم دارد به مردم فلك زده اعانه دهد، براي هر محله از اروميه رئيسي انتخاب ميكنند تا اسامي ساكنين محله را در ليستي منظم و دقيق تنظيم نمايد، انجام اين برنامه ليست برداري تا اواسط دي ماه به طول ميانجامد، در اين مدت همه عشاير كرد بدون ليست برداري و بدون تاخير و درنگ از اعانه جناب كنسول برخوردار ميشوند، وقتي نوبت به مردم اروميه ميرسد، ديگر چيز قابل توجهي در ته كيسه اعانه دولت بهيه آمريكا نمانده بود
ادامه مطلب
آتا تورک کبیر را بیشتر بشناسیم
از دولتمردان و حكام رهرو نادرشاه افشار در مقياس دنياي تركي ميتوان از مصطفي كمال آتاترك نام برد. آتاترك اصلا از تركان بكتاشي قارامانلو وابسته به طائفه قزلباش افشار مي باشد. والدين آتاترك از تركان بكتاشي تراكياي غربي- منطقه سلانيك يونان اند كه از يوگسلاوي فعلي به آنجا مهاجرت كرده بوده اند. اجداد وي اصلا از تركهاي بكتاشي قارامانلو هستند كه توسط عثمانيان و در راستاي سركوب قزلباشها به شبه جزيره بالكان (يوگسلاوي و يونان امروزي) تبعيد شده بودند. قارامانلوها خود وابسته به طائفه افشار آذربايجان از تركان اوغوز بوده اند كه در نيمه اول قرن سيزده ميلادى با ترك وطن خويش آذربايجان به خاك آسياى صغير مهاجرت نموده و توسط سلطان سلجوقى علاء الدين كيقباد در ناحيه لارنده (قارامان فعلي) اسكان داده شده و بعدها يكى از پاينده ترين حكومتهاى محلى تركى در آناتولي بنام قارامان اوغوللارى (١٤٨٧-١٢٥٦) را تاسيس نموده اند.
آتاتورك با انجام اقداماتي از قبيل مبارزه با استعمار، ايجاد جمهوريت، ايجاد نهادهاي مدني، زمينه سازي براي تحزب سياسي و فعاليت سنديكاها، حاكميت روشنفكران و مصلحان در دولت و ديوان سالاري، لاتين سازي الفبا، پاكسازي زبان تركي از تاثێرات زباني و فرهنگي فارسي و عربي، بنيان گذاردن سيستم دولتي لائيك، برقراري برابري زن و مرد، ايجاد مدارس مختلط و مبارزه با فساد مالي و اقتصادي دولتمردان، ايجاد شبكه بسيار گسترده موسسات علمي، آموزشي و فرهنگي، هنري از قبيل دانشگاهها، آكادميها، تئاتر و اپراها تركي سازي دين از قبيل اقامه اذان به زبان تركي ... بيشك برجسته ترين دولتمرد لائيك در جهان ترك و اسلام بشمار مي رودּ با اقدامات آتاترك، به حاكميت مطلق و انحصاري شريعت بر جهتدهي حيات اجتماعي پايان داده شد و مداخله آن در اقتدار سياسي و امور دولتي متوقف گشت.
ترکهای قبرس
ترکمن هائی که اسب سواری را فراموش کرده اند
همانطور که همه می دانند،ترکمنها حکومت عثمانی را بنیان نهادند.وقتی حکومت عثمانی بعنوان نیروی سوم بین دو فرهنگ شرق و غرب جهان قرار گرفت،برای حکمرانان لازم امد که ثبات داشته باشند.حکمرانان عثمانی برای افزایش درامد مالیاتی و داشتن محصولات کشاورزی احتیاج به استقرار ترکمن ها داشتند ولی چون ترکمن های سوریه و اناطولی،بیشتر،زندگی دام داری داشتند و از کشاورزی چیزی نمی دانستند مخالف یکجانشینی بودند.تا سال 1856تاریخ حکومت عثمانی،تاریخ برخوردها،جنگها،و انقلابات،بین حاکمان و طوایف بود.شعر های تمام شاعران بزرگ ترکمن(مثل،قاراجااوغلان،دادال اوغلو،پیرسلطان ابدال و غیره) و تقریبا تمام باورهایی که از ماوراالنهر حفظ شده (مثل،داستانهای دده قورقوت و باورهای فولکلوریک دیگر)بر این جدالها اشارت دارد.ترکمنها برای قرنها مجبور بودند در کوه ها بعنوان مخالف حکومت،زندگی بکنند تا به این طریق روش زندگی سنتی دامداری خود را حفظ نمایند.و این محیط بسته توانسته بود زندگی عشایری،فرهنگ عامه،اشعار و موسیقی انها را حفظ نماید.در واقع میتوانیم بگوئیم که این تقابل ،برخوردی بود بین دو دنیای متفاوت.یکی دنیای مردمانی بود که می خواستند به روش عشایری که به ان عادت کرده بودند زندگی نمایند.و دیگری دنیای حکمرانان عثمانی بود برای افزایش درامد مالیاتی و افزایش محصولات کشاورزی و تهیه هزینه پیشرفت اجتماعی به ساکن شدن عشایر نیاز داشت.با ایده های معاصر می توان گفت که حکومت عثمانی مخالف حقوق بشر اقدام کرده،در صورتی که از طرف دیگر حکومت عثمانی نمی توانست بصورت کنفدراسیونی از عشایر باقی بماند. در گیری بین قبایل و حکمرانان تا قرنها ادامه داشت.در نهایت ،سلطان عثمانی در سال 1856 از نیروی نظامی جهت اسکان ترکمنها استفاده کرد.اما هنوز هم قبایلی از ترکمن ها بصورت عشیره ای در کوه های توروس زندگی می کنند.
این مسئله حکومت عثمانی را به اجرای "سیاست اسکان"مخصوصی در مورد قبایل ترکمن مجبور کرد.بر اساس این سیاست،درهر منطقه جدیدی که فتح می شد می بایستی قبایل ترکمن،بزور اسکان داده شوند.این حکم"شین لندیرمه"نامیده شده بود.
بعد از فتح قبرس در سال 1571،حکومت عثمانی گروهی از مردم را جهت اسکان به جزیره فرستاد.دو موج اسکان مردم در قبرس اتفاق افتاد.موج اول از سال 1572تا پایان قرن شانزدهم،و موج دوم از سال 1699 تا سال 1745 بود. سند اصلی در مورد این اسکان،فرمان سلطان سلیم دوم بود که در تاریخ 20 سپتامبر 1572 صادر شد.در این فرمان به حکام ایالات اناطولی،کارامانیه،ذوالقدریه و روم دستور داده شده بود که کسانی را که زمین کافی برای کشاورزی ندارند و یا اسم انها بعنوان ساکن در روستا ثبت نشده است، و بعنوان شورشی شناخته می شوند(ترکمن های مناطق یاد شده همگی تحت همان عنوان شورشی شناخته می شده اند) و ده در صد ازافراد کارگر جهت اعزام اجباری به جزیره قبرس در نظر بگیرند.در درجه اول باید بگوئیم که تمام ایالت های ذکر شده فوق،حکومت های قدیمی محلی قبایل ترکمن( بیلیک)بود که اخیرا به امپراطوری منضم شده بود.مردم مناطق ذکر شده،بعنوان ترکمن شناخته می شدند.مثلا،مردم مناطق ذوالقدریه مخلوطی از قبایل قینق و یورگیر و تعدادی طوایف مستقل بودند که به اولوس ذوالقدریه معروف بودند.مردم کارامانیه از طایفه بوزدوقان که از شاخه اصلی اغوز،اوچ اوقلار جدا شده بود.مردم ناحیه روم مخلوطی از طوایف بیگدلی،بایات و تعدای طوایف دیگر که از شاخه اصلی اوغوز به نام بوز اوقلار جدا شده بودند تشکیل شده بود.حتی یک قسمت از ایالت، بوزاوق نامیده می شد.ایالت اناطولی منطقه ی دیگر ترکمن نشین بود،حتی ابن بطوطه در قرن 12 در مورد ان می نویسد،"ترکمن یاتاقی"،یعنی محل زیست ترکمنها.
بجز این فرمان اصلی، فرامین دیگری هم برای اسکان اجباری مردم در قبرس صادر شده بود.مثلا، ما دوفرمان پیدا کردیم ،که در سالهای 1576 و 1577 به حکمران ناحیه بوزوک صادر شده بود که مردمانی را که مشکوک به حمایت از شاه صفوی،شاه قزلباش اند، که بیشتر ترکمنهای پیرو مذهب شیعه هستند را به اجبار به قبرس بفرستند.(دفتر فرامین مهم ،شماره 490 و شماره 488 )،فرمان دیگری که در همان سال در مورد انتقال رمضان بوزدوغان(شاخه ای از طایفه اوچ اوک) و تمام حامیان و افراد فامیل انها به قبرس بعلت شورش صادر شده بود موجود است .(ان شورش را کوسلی نام نهادند و هنوز در محل اسکان، خانواده ای به نام کوسلی زندگی می کنند).(انادولیدا،ترکمن عشیرت لری،احمد رفیک).در فرمان دیگری که در تاریخ 1576 به حاکم ناحیه حامیته لی صادر شده از او خواسته شده که یک شورشی بنام کارا حاجی را به قبرس تبعید نماید.( شماره 64). در ان روزها، در مناطق اسکان قبلی،اگر کسی شب در خانه ای را می زد و صاحبخانه سوال می کرد که چه کسی در می زند،بین عامه برای ترساندن و بصورت شوخی میگفتند،"کارا حاجی"
بر اساس این فرمانها، از سال 1572 تا پایان قرن شانزدهم 8000 خانواده بجای 12000 خانواده در قبرس اسکان داده شدند.(فرمان،شماره 43241).به راحتی می توان در یافت که تمام کسانی که به قبرس فرستاده شدند،ترکمن های اناطولی بوده اند،(چون در ارشیو حکومت عثمانی یادداشتی است که دستور می دهد"به قبرس باید فقط مسلمان و ترک فرستاده شود."(موقوفات دفتری شماره 2551).باید یاداوری شود که دراصطلاحات اداری حکومت عثمانی،منظور از"ترک"،ترکمن ها و یوروک ها بودند.دکتر چنگیز اورهونلی،مولف سیاست اسکان عثمانی،نوشته است که ترکمن های کارامان،بزور در قبرس اسکان داده شده اند.(ملت لر اراسی قبرس مسله لری کنگره سی،انکارا،1969).بنا به اظهار مولف دیگر،اقای فاروق سومر،اجداد ترک های قبرس ترکمن های چوکور اووا بوده اند.(فاروق سومر،اغوزلار،صفحه 148).این موج اول اسکان بود.
بعد از عقب نشینی دوم نیرو های عثمانی از وین،سلاطین عثمانی در یافتند که نقطه ضعف انها در کمبود تولید وکمی درامد مالیاتی است.لذا مدیران عثمانی تصمیم گرفتند که تمام قبایل را برای افزایش تولید و درامد مالیاتی اسکان به دهند.در سال 1699 فرمانی صادر شد که بر طبق ان تمام قبایل یوروک(کوچ نشین:مترجم) باید در قبرس به زور در قبرس مستقر شوند.این فرمان شروع دومین موج اسکان قبایل ترکمن در قبرس بود.قبایل ترکمن دوباره شورش کردند، که تا سال 1856 ادامه داشت.اما از سال 1700 تا سال 1745 تعدادی دیگر از قبایل ترکمن به زور به قبرس فرستاده شدند.در این مدت تقریبا 2500 خانوار ترکمن از قبایل بیگدیلی،بایات،افشار،قجر و بوزدوغان،به زور در قبرس اسکان داده شدند.همانطور که میدانیم،سه طایفه اول،از زیر شاخه های بوز اوک،و طایفه چهارم از زیرشاخه،اوچ اوک است.ازقبیله های بزرگ،مثل قبیله بیگدلی،شاملو یا دمشقلی،(که در ایران به نام شاهسون،خدابنده لو،اینانلو و قاراگوزلو،نامیده می شوند)، قبیله بنت اوغلی،طایفه کور اوغلی از قبیله افشار،طایفه کاچار هلیل از قبیله کاچار،طایفه کاراحاجی از بوزدوغان،از قبیله یورگیر،طایفه گادیکلو ازقبیله بایات،طایفه کاراکچیلی از قبیله قایی،به قبرس فرستاده شدند.(جهت جزئیات به کتاب ،تورکیش سیپروئیت،جلد 2 رجوع نمائید.
در دو موج اسکان،حدود 50000 ترکمن در قبرس اسکان داده شدند.مهمترین ناحیه اسکان، استان های مساریا،و مسوتو بوده است،که ساختاری استپ مانند و شبیه اسیای مرکزی دارد.زمینهای کشاورزی بصورت دهکده های مسکونی به انها داده شد ولی انها تا قرن بیستم به زندگی دامداری مشغول و از کشاورزی گریزان بودند.درطول دوران حکومت عثمانی ها در قبرس بارها شورش هائی علیه حکومت عثمانی توسط ترکمن ها در قبرس،و خویشاوندان انها در سوریه و اناطولی،بر پا شد.
در نهایت وقتی دوران ملی گرائی شروع شد انها نیز خود را ترکهای جدید شناختند،ولی حتی امروز نیز انها اصرار بر این دارند که گروهی خاص هستند و از ترکهائی که در سرزمین اصلی زندگی میکنند فرق دارند.
در حقیقت،کسی نمیتواند بگوید که حق با انها نیست،زندگی عشیره ای در سوریه و اناطولی از زمانهای دور، و زندگی در روستاهای بسته در یک جزیره برای قرنها،شانس حفظ خصوصیات زندگی قدیمی را به انها داده است.در نتیجه ترکهای قبرس خصوصیات اولیه مربوط به دوران قبل از عثمانی خود را حفظ کرده اند زیرا هیچوقت با تمدن عثمانی مخلوط نشدند.این به ان معنی است که انها از همان اغاز تاریخ شان تا زمان دوران ناسیونالیسم، دامدار باقی ماندند.و وقتی کسی در مورد خصوصیات قبل از تجدد از انها سوال میکند انها چیزی اضافه بر انچه بعنوان فرهنگ از خراسان و ماورا النهر اورده اند برای نشان دادن ندارند.فاصله زمانی موجود بین زندگی دامداری و ملی گرائی در نزد ملل دیگر،در بین ترکان قبرس وجود ندارد،زیرا انها از فرهنگ دامداری به سوی ملی گرائی جهش نموده اند.
امروز وقتی ما از ترکهای قبرس صحبت میکنیم، ، ترکی محاوره ای بخصوصی را می بینیم که تمام خصوصیات زمان داستان های دده قورقوت در قرن 12 را در خود دارد.زبان محاوره ای قبرس،واژگان فراوانی از زبان محاوره ای ترکمنی در خود دارد که در زبان محاوره ای استانبولی فراموش شده است.نه تنها لغات فراموش شده بلکه ساختمان جملات محاوره ای ترکی قبرس هم به ترکی استانبول تعلق ندارد،بلکه به زبان ترکمنی قدیم وابسته است.به همین علت یک ترک قبرس به راحتی می تواند صحبت یک اذربایجانی و یا یک ترکمن از کرکوک،وحتی با کمی دقت صحبت یک ترکمن از مرو،عشق اباد و یا جاهای دیگر را بفهمد.تمام باورهای فولکلوریک ترکمن های قدیم،هنوز هم در قبرس زنده است.ائین نیایش پدران،ائین نیایش درخت مقدس،ائین نیاش دود،ائین نیایش اب و اتش.یک محقق میتواند،تعدادی از عادات فرهنگی وابسته به مراسم مربوط به شامانیسم را در انجا بیابد.مثلا ناخن را در شب کوتاه نکنید،موها را در شب کوتاه نکنید،مثلا اعتقاد" ال باسماسی"هنوز در بین ترکهای قبرس وجود دارد.یا مراسم نوروز، هنوز هم به اسم "مارت دوگگوزی" در انجا جشن گرفته می شود.علاوه بر انها بسیاری از مراسم فولکلوریک انها شبیه ترکمنستان است.مثلا مراسم ازدواج که من در .......؟....... خوانده ام ،شبیه مراسم قدیمی ترکهای قبرس است.الت موسیقی به نام "دیللی دودیک"به همان نام در قبرس نامیده میشود،ولی در اناطولی،انرا "نی" و یا"کاوال" مینامند..................................
تروریسم ارمنی
فاجعه خوجالي نسل كشي قرن بيستم
ارامنهاي كه در سال 1978 به مناسبت يكصدوپنجاهمين سالگرد مهاجرت خود از ايران به آذربايجان، در قرهباغ كوهستاني بناي يادبود برافراشتند، طي دو قرن اخير با هدف تحقق آرمان خيالي «ارمنستان بزرگ» در اراضي تاريخي آذربايجان، با كمك هواداران خارجي خود سياست مستمر اشغالگري عليه آذربايجان را تعقيب كرده و هر از چند گاهي براي نيل به اين هدف مكارانه، از ارتكاب جنايات بشري چون ترور، كشتار جمعي، اخراج و نسل كشي نيز ابايي نداشتهاند.
اسناد متعدد تاريخي ثابت ميكند كه ميليونها نفر آذربايجاني كه در سالهاي 1905 تا 1907، 1918 تا 1920 و 1948 تا 1953 در اراضي تاريخي – قومي خود در قفقاز بارها هدف سياست پاكسازي قومي و نسل كشي واقع شدند، به صورت دسته جمعي به قتل رسيده و از سرزمينهاي آبا و اجدادي خود اخراج شدهاند. نهايتا، طرح ادعاهاي بي اساس ارضي عليه آذربايجان و فعاليتهاي جدايي طلبانه ارامنه از سال 1988 به بهعد مجددا شدت گرفته، به فتنه قره باغ كوهستاني كه بر هيچ پايه و اساس تاريخي، سياسي و قومي استوار نيست، دامن زده شد. طي سالهاي 1988 تا 1989 بيش از 250 هزار نفر آذربايجاني كه در اراضي قومي – تاريخي خود ميزيستند، تا آخرين نفر از ارمنستان اخراج شده و صدها نفر از ساكنين غيرنظامي، وحشيانه به قتل رسيدند.
جدايي طلبي ارمني كه در سال 1988 در قره باغ كوهستاني، اين قلمرو تاريخي آذربايجان آغاز گشت، به جنگ تحميلي ارمنستان عليه آذربايجان تبديل شد. در نتيجه سياست تجاوزكارانه ارمنستان كه به قوانين بينالمللي و اصول و موازين حقوق بينالمللي اعتنايي نشان نميدهد، بيست درصد از خاك آذربايجان، از جمله هفت شهرستان كه در تقسيمات كشوري جزء قره باغ كوهستاني محسوب نميشود، از سوي نيروهاي مسلح ارمنستان اشغال شده، بيش از يك ميليون نفر آذربايجاني از موطن آباء و اجدادي خود وحشيانه اخراج شده، دهها هزار انسان به قتل رسيده، معلول شده و يا به اسارت برده شدند. صدها منطقه مسكوني، هزاران واحد از ابنيه فرهنگي – اجتماعي، مؤسسات آموزشي و بهداشتي، آثار تاريخي و فرهنگي، مساجد و عبادت گاهها، قبرستانها و …. با خاك يكسان شده و هدف ونداليسم بي سابقه ارمني واقع شدند.
در نتيجه وحشي گري ارامنه، فاجعه نسل كشي خوجالي كه در شهر خوجالي قره باغ كوهستاني رخ داد نيز در رديف وحشتناكترين فجايع جهان جاي گرفت.
دستههاي مسلح ارمني در بامداد 26 فوريه سال 1922 با مشاركت مستقيم لشكر 366 شوروي سابق كه در آن برهه در شهر خان كندي (استپان كرت) قره باغ كوهستاني مستقر بود، به شهر خوجالي كه حدود هفت هزار نفر آذربايجاني در آن سكونت داشتند، حمله كردند. قلدرهاي سركش ارمني با كمك هواداران مزدور خارجي خود، در همين شب با پشتيباني بخش وسيعي از وسايط سنگين نظامي متعلق به لشكر 366، شهر كاملا نابود شده و به آتش كشيده شد. اهالي غيرنظامي و غيرمسلح هدف قتل عام وحشيانه واقع شدند، كودكان، زنان، افراد سالمند و بيمار با سفاكي غيرقابل تصوري به قتل رسيدند. ارمنيها در آخرين سالهاي قرن بيستم، جنايت تاريخي ديگري – نسل كشي خوجالي – را پديد آوردند.
در نتيجه نسل كشي خوجالي 613 نفر كشته شده و 1275 نفر از اهالي به اسارت برده شدند. از سرنوشت 150 نفر از اين اسرا، هنوز نيز اطلاعي در دست نيست. در نتيجه اين فاجعه بيش از 1000 نفر از اهالي غيرنظامي با اصابت گلوله مستقيم، با درجات مختلف بدني معلول شدند. 106 نفر از كشته شدگان، زنان، 83 نفر كودك خردسال و 70 نفر پير كهنسال بودند. 76 نفر از معلولين را پسران و دختران نابالغ تشكيل ميدهند.
در نتيجه اين جنايت نظامي – سياسي ، 6 خانواده كاملا نابود شده، 25 كودك هر دو والدين، 130 كودك نيز يكي از والدين خود را از دست دادند. 56 نفر از كشته شدگان با درنده خويي و بي رحمي وحشيانهاي به قتل رسيدند. آنان زنده زنده در آتش سوزانده شده، سرهايشان بريده شده، پوست بدنشان كنده، چشمان كودكان خردسال از حدقه بيرون آورده شده و شكم زنان حامله با سرنيزه پاره پاره شده بود.
اعمال ارامنه و هواداران خارجيشان در ارتكاب فاجعه خوجالي، ضمن آنكه نمونهاي آشكار از نقض وقيحانه حقوق بشر و بياعتنايي بيشرمانه به قوانين حقوق بينالمللي به شمار ميآيد، با كنوانسيون ژنو، منشور جهاني حقوق بشر، معاهدات مختلف بينالمللي درباره حقوق مدني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، منشور جهاني حقوق كودكان، منشور جهاني درباره حفاظت از زنان و كودكان در هنگام وضعيت فوقالعاده و مناقشات و ديگر قوانين حقوقي بينالمللي ضديت آشكار دارد.
جاي بسي تأسف است كه تاكنون دولتهاي متمدن جهان رويكرد صحيحي نسبت به اين فاجعه اتخاذ نكرده و آن را به عنوان نسل كشي به رسميت نشناختهاند. در حاليكه بعضي از دولتها با باور به هذيانات تحريفكارانه و غير مستدل ارمنيان درباره «نسل كشي» عليه ملت «مظلوم» (!!!) ارمني توسط تركها در اوايل قرن بيستم، مصوباتي را در اين خصوص به تصويب رساندهاند، نسبت به فاجعه نسل كشي خوجالي كه نتيجه مستقيم وحشيگريهاي ارمنيان در پايان قرن بيستم – اين برهه زماني كه دنياي متمدن سعي در حفظ برتري حقوق بشر دارد – هيچگونه عكسالعملي نشان داده نشده است.
امروز در شرايطي كه تمام جهان عليه تروريسم به مبارزه برخاسته است، تروريسم ارمني نيز ميبايد از سوي جامعه جهاني افشا شده و پاسخ شايسته خود را بيابد. فاجعهاي كه در تاريخ بيست و ششم فوريه سال 1992 توسط ارمنيان در خوجالي پديد آمد، تنها يك عمل تروريستي عادي نيست، بلكه جنايتي است بيسابقه عليه تمام بشريت.
شیوه ای نو در بررسی توپونیم های آذربایجان
بررسی نام سلماس
بي ترديد يکي از مناسبترين وسيله شناخت اوضاع فرهنگي و ائتنيکي يک منطقه و در عين حال پيچيده ترين وسايل شناخت آن ، مسأله نام و وجه تسميه مناطق جغرافيايي مي باشد كه بررسي صحيح وجه تسميه از طرفي مي تواند به روشن شدن وضع اقوام در دوره هاي باستان کمک شايان توجه کند و بالعکس تعبير اشتباه مي تواند سبب گمراهي علمي گردد.
نخستين گام در هر تجزيه و تحليل علمي،تعيين معني کلمات است.بالطبع اين امر مستلزم مقايسه و مقابله کلمات با کلمات ديگر زبانهاي خويشاوند مي باشد، ولي بديهي است نخست بايد مشخص نمود که زبان مورد نظر ما با کدام زبانها قرابت دارد. براي تشخيص اين امر بررسي سوابق تاريخي منطقه و اسناد ومدارک کافي کمک شايان توجه مي کند. در دوره معاصر براي اولين بار کسروي سعي در تحليل اتيمولوژي اسامي جغرافيايي در آذربايجان نمود. ولي از آنجائيکه وي به تاريخ باستان آذربايجان توجهي نداشت و ريشه تمام لغتهاي آذربايجان را فقط وفقط در داخل زبانهاي هند و اورپايي جستجو مي کرد نتوانست به معناي صحيح نام اين مناطق جغرافيايي پي ببرد و مي گويد:((اگر در آذربايجان هم به نامهاي رودها و کوهها و آباديها بپردازيم يک رشته از آن نامهاييست که معناي روشني ندارد همچون تبريز و خوي و سلماس و اورمي و ويجويه و ليل آوا و الوار و آستارا و اوجان و ارس و ازناب و بسياري مانند اينها[1][1]. ودر جايي مي نويسد: ((ما هيچ مانندگي ميانه انها با زبان هاي آريان نمي بينيم مانند خوي و سلماس و اورمي و مانند اينها[2][2])).
ادامه مطلب
چنگیز و امپراطوری بزرگ مغول
امپراطوری عظیمی از مغولستان برمی خیزد و طی سه ربع قرن از دریای زرد تا آفریقای شمالی و از قطب شمال تا نزدیکی های استوا گسترده می شود باشچی این قدرت بزرگ، خان بزرگ چنگیز خان می باشد که علاوه بر گسترش قلمروش در سطح گسترده ای از جغرافیای جهان مثل یک الهه مورد پرستش برای ملت مغول قرار می گیرد و قوانینش (یاسا) حتی الان نیز مورد استفاده مراکز بزرگ نظامی و اجتماعی امروز می باشد، مردی که ذهن نظامی و روانشناسی او را کمتر کسی در تاریخ یکجا داشته است.از پی ظهور مغولان در تاریخ که به نظر راقم این سطور مثل یک پروسه کشاورزی به سه قسمت تقسیم می شود :« الف: مرحله شخم زنی مرحله ایست که مغولان سلسله های حاکم زمان را که اکثرا ترک می باشند از صحنه سیاسی و اجتماعی محو می کنندکه کوتاهترین مرحله می باشد، ب: مرحله کاشت که به مثابه سازگاری و شناخت عمیق تمدنها و ملل تحت فرمان است و ج: مرحله باروری و شکوفایی که در آن از بطن امپراطوری بزرگ مغولان خاقانی و امیر نشین های زیادی می زاید و با ظهورسلسله هایی چون ایلخانان ، بابریان و... شاهکارهای بزرگی از معماری ایجاد می شود و عالمان بزرگی پا به عرصه علم می گذارند و طولانی ترین مرحله مغولان به عنوان حاکم در متصرفات خویش می باشد.» تحولات موثر و مفید زیادی برای کل بشر رخ می دهد. از جالب ترین نکات ظهور این امپراطوری می توان به ترس اروپا از تحت هجوم قرار گرفتن توسط آنهاست به همین دلیل از همان ابتدا شاهد تکاپو برای منحرف کردن مسیر هجوم مغولان از
ادامه مطلب
ساموئل ويمز و افشاگريهاي وي در مورد باصطلاح نسل كشي ارامنه
ساموئل آ . ويمز (اويمز) قاضي و حقوقدان مشهور در هازن ايالت آركانزاس بود. ايشان از دانشكده حقوق دانشگاه آركانزاس داراي دكتراي حقوق بوده و همراه با فعاليت در شوراي شهر در تدوين دوباره قانون اساسي ايالت مذكور به هيئت مربوطه انتخاب مي گردد.
ساموئل ويمز مؤلف مقالات زيادي بوده و در عين حال سياح و محقق فعالي به حساب مي آيد. وي در اواخر عمر خود كتاب مشهور ” ارمنستان، پنهان كاريهاي كشور تروريستي مسيحي ” از سري كتابهاي حيله گري بزرگ ارامنه را به رشته تحرير در آورد.
ساموئل ويمز براي تأليف اين كتاب علاوه از شهر خود به شهرهاي مختلف از جمله واشنگتن، لندن، پاريس، روم، مسكو، استانبول و غيره سفر نموده و در كتابخانه ها و آرشيوهاي اين كشورها در اين زمينه دست به تحقيقات جامعي زده و كتاب مذكور را به رشته تحرير در آورد. وي در مقدمه كتابش به بسته بودن آرشيوهاي ارمنستان بر رويش و مخالفت لابي ارامنه در آمريكا با وي و تهديدش توسط آنها اشاره مي كند. مدتي بعد از چاپ اين كتاب بزبان انگليسي در آمريكا مؤلف بشكل مرموزي وفات ميكند.
كتاب ” ارمنستان، پنهان كاريهاي كشور تروريستي مسيحي” سال 2004 در باكو هم بزبان تركي آذربايجاني ترجمه و بچاپ رسيد كه ما دراين مقاله به قسمتهايي از افشاگريهاي ساموئل ويمز در اين كتاب اشاره خواهيم كرد.
ادامه مطلب
ورقي چند از تاريخ آذربايجان يا ارّان
ادامه مطلب
جنــگ نقــده و درسهای که باید آموخت
رضا تورک
تاریخ معاصر آذربایجان پر است از صحنه هایی که هم از مظلومیت و هم از دلاوریهای ملت آذربایجان حکایت میکنند. در گوشه – گوشه تاریخ سرزمین استوارمان آذربایجان، متاسفانه حوادث و رخدادهای زیادی هنوز بصورت مکتوب درنیامده اند و بسیاری از منابع تاریخی آذربایجان نیز بجهت آنکه از جانب افرادی مغرض نگارش یافته اند نیاز به بازنویسی دارند. یکی از حوادث مهم تاریخ معاصر آذربایجان، شورش اکراد در سالهای بعد از انقلاب 57 است که منطقه غرب آذربایجان و مخصوصا قسمتهای جنوبی استان آذربایجان غربی صحنه تاخت و تاز احزاب مسلح و تروریستی و غارتگر دموکرات و کومله کردستان گردید. در این اثنا جنگ یک هفته ایی نقده که در طی آن مردم غیرتمند و حماسه ساز سولدوز در مقابل تجاوز اکراد جانفشانی کردند و اکراد را با شکستی شرم آور روبرو ساختند از برگهای زرین تاریخ آذربایجان محسوب میشود که شرح آن در ذیل می آید.
ادامه مطلب
توطئه نقده
ادامه مطلب
كردستان" دكتر مصطفی چمران"
حادثة قارنـه1
قضيه قارنه چيست؟ روزگاری كه حادثه قارنه اتفاق ميافتد من اصولاً در پاوه بودم و از آن خبری نداشتم، بنابراين جرياناتی را كه برای شما شرح ميدهم نتيجه تحقيقاتی است كه بعداً كميته تحقيقات برای ما روشن كرد.قارنه دهی است كوچك بين نقده و جلديان، روستايی كردنشين كه حزب دمكرات و يا احزاب چپ در آن قدرت داشتند و نقده شهری است تركنشين. در جلديان و اشنويه و پيرانشهر پادگانها و پاسگاههای ارتش و ژاندارمری وجود دارد، و عدهای از جوانمردان ترك ژاندارمها و ارتشيها برای رفتن به سر كار خود بايد از راه نقده به جلديان عبور كنند، و در اين راه از روستای قارنه بايد گذر نمايند. اما در مدت ششماه عوامل مزدور هميشه و هميشه در اطراف قارنه كمين كردهاند و رهگذران را ميگرفتند و ميكشتند و غارت ميكردند و سر ميبريدند. حتی كار بجايی رسيده بود هنگامی كه كسی ميخواست از نقده به جلديان برود، مجبور بود كه در پناه يك تانك در جلو و يك تانك در عقب حركت كند تا در اطراف قارنه مورد كمين قرار نگيرد. به مدت ششماه اين حملهها و هجومها در اطراف قارنه عليه تركها و سربازان و ژاندارمها در خط نقده به جلديان صورت ميگيرد. آخر بار هنگامی كه هجده نفر از تركهای نقده از جلديان برميگشتند و به مرخصی ميرفتند، در نزديكيهای قارنه بر آنها كمين ميشود و هر هجده نفر را ميكشند. آنها را ميكشند و سر آنها را ميبرند و بدنشان را قطعهقطعه ميكنند و در وسط جاده مياندازند. فقط يكی از آنها جان سالم بدر ميبرد، و خود را به نقده ميرساند و از جنايتی كه گذشته است مردم را اگاه ميكند. زن و بچه كوچك و بزرگ از شهر نقده به طرف قتلگاه سرازير ميشوند هنگامی كه برادران و شوهران و بستگان خود را قطعهقطعه ميبينند تحريك ميشوند، شيون و داد و فرياد بلند ميشود. اين داغديدگان ترك عدهای به نقده ميروند و عدهای به جلديان و پيرانشهر، و اقوام خود را خبر ميكنند كه چنين جنايتی درگرفته است. اطرافيان و كسان اين كشتهشدگان بيگناه جمع ميشوند، و به قارنه حمله ميكنند و سيوسه نفر را در قارنه ميكشند، و بدين ترتيب انتقام ميگيرند.
از ديدگاه فردوسي رستم «ايراني» نبود
رستم قهرمان و پهلوان شاهنامه متولد «زابل» در سيستان است و بدين جهت او را «رستم زابلي» مينامند. مادر رستم – رودابه- دختر مهراب كابلي و مهراب نيز از نوادگان «ضحاك ماردوش» است.
رستم بعلت علاقه به خاندان مادري هميشه پرچم «اژدها پيكر ضحاكي» را با خود حمل ميكند و به ا ين ضحاك ماردوش» نيز كه فردوسي هر چه دم دهانش آمده ناسزا نثارش كرده است!! افتخار ميكند!! چنانچه در جنگ با اسفنديار كه نژادش را شمرده و به آنها فخر ميكند رستم نيز ضمن شمردن نژادش ميگويد :
همان مادرم دخت مهراب بود
كزو كشور سند شاداب بود
كه ضحاك بودش به پنجم پدر
ز شاهان گيتي برآورده سر
نژادي از اين نامورتر كراست
خردمند گردن نپيچد ز راست
مهراب، پدر زن رستم حكمران كابل و پدر رستم زال زر نيز حكمران زابل بود چنانچه فردوسي آنها را «كابل خداي» و «زابل خداي» مينامد:
برون رفت مهراب كابل خداي
سوي خيمه زال زابل خداي
فردوسي، با توجه به اينكه رستم، متولد «زابل» است او را اكثراً با صفت «رستم زابلي»وصف ميكند چنانچه در اشعار ذيل چنين كرده است:
گزين كرد پس «رستم زابلي»
ز گردان شمشير زن كابلي
***
چگونه است كار تو با كابلي
چه گويند از «رستم زابلي»
***
در انديشهي مهتر كابلي
چنان بد كزو «رستم زابلي»
همانطوريكه ميدانيم «زابل» يا «زابلستان» جزء منطقه «سيستان» است و بدين جهت رستم را گاهي «رستم سيستاني» نيز ميناميدند. چنانچه در شعري از قول فردوسي آمده است:
كه رستم يلي بود در سيستان
منش كردهام رستم داستان
سر گرد دارد و ريش دو شاخ
كمر بند باريك و سينه فراخ
ولي از آنجايي كه بر طبق جهان بيني فردوسي واژه «ايران» يك واژه «غيرجغرافيايي» است كه منطبق بر هيچ سرزمين«جغرافيايي» نيست و مثل شهرهاي جابلقا و جابلسا يك كشور هپروتي است و صرفاً نشانگر دو كشور متخاصم ترك و غير ترك توران و ايران «داستاني» است و به اصطلاح از ديدگاه فردوسي يك كشور «اتو پيك» و «لاهوتي و هپروتي» و به قول امروزيها «ذهني» است نه «عيني» لذا آنهايي كه ميخواهند اين واژه ذهني را بر سرزمين «ايران فعلي» منطبق نمايند از اينكه در بعضي موارد قابل انطباق نيست بشدت «شوكه»!! ميشوند و براي توجيه آن دست به استدلالات غيرمنطقي ميزنند چون فردوسي به صراحت در اشعارش «زابل» را جزء «ايران» نميداند!! و آنها را دو كشور جداگانه مثل روم و هند دانسته و جدا از هم ذكر ميكند. بدين ترتيب از نظر فردوسي رستم نيز كه قهرمان و پهلوان اصلي و ستون فقرات شاهنامه است غير «ايراني» تلقي ميشود!! چنانچه او در اشعار خود با تاكيد بر جدايي زابل از ايران چنين ميسرايد :
سپه را ز زابل به ايران كشيد!!
به نزديك شهر دليران كشيد
***
چو از شهر زابل به ايران شوم!!
به نزديك شاه دليران شوم
***
ز زابلستان گرز ايران سپاه!!
هر آنكس كه آيند زنهار خواه
***
چه بايد مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ايران و كابلستان!!
***
ز زابل به ايران ز ايران به تور!!
براي تو پيمود اين راه دور
***
همه سوي دستان نهادند روي
ز زابل به ايران نهادند روي!!
فردوسي حتي براي اينكه خوانندگانش دچار اشتباه نشوند و بدانند واقعاً از نظر او «رستم ايراني نبود» در بعضي موارد نام ديگر زابل يا زابلستان را كه همان سيستان بود بكار برده و صراحتاً «سيستان» را نيز جدا از «ايران» ذكر ميكند و ميگويد :
از ايران ره سيستان بر گرفت!!
از آن كارها مانده اندر شگفت
***
برآشفت و انديشه اندر گرفت
ز ايران ره سيستان برگرفت!!
فردوسي حتي بر نام زابل و زابلستان و سيستان و جدايي آنها از ايران قناعت نكرده و نام ديگر آنها يعني «نيمروز» را نيز ميآورد. ميدانيم كه نيمروز نام ديگر سيستان است و فردوسي با ذكر جداگانهي نام نيمروز از ايران ميخواهد به شوونيستهاي آينده بگويد كه من اشتباه نميكنم كه سيستان را جدا از ايران ذكر ميكنم بلكه شما اشتباه ميكنيد كه فكر كردهايد رستم از نظر من ايراني بوده است لذا به صراحت ميسرايد :
ز ايران وز كشور نيمروز!!
همه كار داران گيتي فروز
او حتي پا از اين هم فراتر نهاده و معتقد است كه در زمان سلطان محمود غزنوي هم – كه خود معاصر او بود- زابل يك كشور جدا از ايران بنظر او محسوب ميشود و تنها وجه مشترك آنها اين است كه در تحت تصرف سلطان محمود ترك بودند. لذا با جداگانه ذكر كردن زابل از ايران در دوره سلطان محمود ميگويد :
كنون پادشاه جهان را ستاي
به رزم و به بزم و به دانش گراي
شهنشاه ايران و زابلستان!!
ز قنوج تا مرز كابلستان
برو آفرين باد وز لشكرش
چه بر خويش و بر دودهي كشورش
البته اين «دسته گل به آب دادن» مختص «زابل و زابلستان و سيستان و نيمروز» - كه محل تولد رستم است- نيست بلكه از نظر فردوسي «اهواز» ، «مازندران»، «كرمان» و «مكران» نيز جزو ايران «ذهني و هپروتي» او نبودند چنانچه در پادشاهي دارا ميگويد :
چو دارا از ايران به كرمان رسيد
دو بهراز بزرگان لشكر نديد
يا در پادشاهي خسرو پرويز اهواز را جدا از ايران مثل يك كشور مستقل شمرده و ميگويد :
چو صد مرد بيرون شد از روميان
ز ايران و اهواز و زهر ميان!!
كه اشعار فوق نشان ميدهد:
اولاً : فردوسي بر خلاف كساني كه رستم را ايراني ميدانند و به زور ميخواهند رستم را ايراني معرفي كنند بر خلاف پيروان شوونيستتر از خودش «رستم را ايراني نميداند»
ثانياً: از نظر فردوسي واژه «ايران» نه يك واژه «جغرافيايي» منطبق بر مناطق جغرافيايي بلكه يك نام« اسطورهاي» و «اتوپيايي» و در حقيقت يك «ايده شهر» «و آرمان شهر ذهني» است نه عيني.
ثالثاً: از همه بدتر اينكه فردوسي حتي جغرافياي «زمان» خود را نميشناخت و سلطان محمود را هم «پادشاه ايران» و هم «پادشاه زابلستان» ميدانست و اين باز نشان ميدهد كه فردوسي چقدر واقع گريز بود و فكرش تماماً در كشورهاي خيالي سير و سياحت ميكرد نه در واقعيات روزمره.
بنابراين از كساني كه او را بزرگترين «شاعر ملي ايران» تلقي ميكنند بايد پرسيد آيا اين اشعار«تجزيه طلبانه»!! را در شاهنامه ديدهاند يا نه؟
اگر نديدهاند پس چرا «ايران شناس» ، «فردوسي شناس» و «شاهنامه شناس» شدهاند؟! و اگر ديدهاند چه جوابي براي افكار عمومي در اين رابطه دارند؟! چرا ساليان سال است كه فردوسي و شاهنامه را «چماق» سركوب ملتهاي غير فارس ايران قرار دادهاند در صورتيكه بنا به اعتراف خود اين شاهنامه سرا «آرتيست» خود ساخته او يعني رستم خان – كه از روي الگوي هركولي يوناني ساخته و پرداخته شده است - «ايراني»، نبود!!
پس فردوسي اولين «شاعر تجزيه طلب ايران» است نه يك «شاعر ملي ايران»!!
منابع و مآخذ:
بر خلاف مقالات قبلي كه از كتابها (سند و مدرك) ارائه ميشد، اين بار عزيزان را براي دسترسي بهتر و زودتر به منابع اين بخش به «اينترنت» ارجاع ميهم.
عزيزان در اينترنت ميتوانند روي متن شاهنامهها «كليك» كرده و در قسمت «سرچ» واژهي ايران و زابل و... را نوشته و اشعار اين قسمت را در آنجا ملاحظه فرمايند.
نگاهي به تاريخ اولين تمدن جهان(سومرها)
" اور- ur" ، " اوروك- uruk" ، "ائرئخ"، " نيپ پور- nippur" ، " كيش- kisch"، " له كش" ،"لرسا" ... كه مراكز بزرگ مدنيّت بودند ساخته اند. پس مي توان گفت سومرها حداقل 500 سال قبل از آن، يعني 5000 سال قبل از ميلاد در خاكهاي عراق بوده اند. يعني تخميناً مي توان گفت سومرها 4500-5000 سال قبل از ميلاد به بين النهرين آمده اند.
امروزه مي توان گفت كه تمامي متخصّصهاي تاريخ قديم چنين فكر ميكنند كه سومرها از وطن اصلي تركان يعني آسياي ميانه به عراق آمده اند. متخصّص مشهور حقوق "علي پاشا صالح" در اثر " حقوق تاريخي" خويش درباره اصليّت سومرها، راهي كه عبور كرده اند و قانون هاي كه به وجود آورده اند چنين مي نويسد:
«نزديك به هفت هزارسال پيش ، قومي به نام سومر در جستوجوي خاكهاي حاصلخيز از راه قفقاز وشمالغرب ايران( آذربايجان شمالي و جنوبي امروزه) به قسمت هاي جنوب بين النهرين آمده و جنوب عراق را براي خود وطن كرده اند. آنها در ابتدا سومر و بعداً با نام "بابل" معروف شدند. سومرها با خط ميخي بر روي لوحه هاي گلي ، هزاران قانون و سرگذشتهاي خود را به زبان سومري نوشته اند. اين لوحه ها در موزه هاي بزرگ جهان نگه داري ميشود. »
علي پاشا صالح در جاي ديگر اثر خود چنين مينويسد:
ساكنان اصلي آسياي مركزي تركها هستند.اولين مدنيّت ها به خصوص "سومر" ها و"هيت" ها كه مدنيت را به وجود آورده اند، دراين گهواره بشريّت به وجود آمده و مهاجرت كرده اند، از طوايف ترك نژاد بوده اند و اولين زباني كه بشر به آن صحبت كرده است زبان تركي بوده و بسياري از كلمات زبانهاي امروزي ريشه تركي دارند...»
سومرها اولين وجود آورنده هاي مدنيّت
تا عصر بيستم نظر عمومي موّرخان عبارت از اين بود كه ،در منطقه ما و حتي اولين مدنيّت بشريّت در مصر و يونان قديم به ميدان آمده است. لاكن از اوايل قرن بيستم كنده كاري ها و جست وجوهاي علمي عكس اين ادعّا ها را ثابت كرده است.ديگر امروز تاريخ دلايل و مدركهايي ، به طور قطعي ، نشان مي دهد كه ،نه فقط اولين مدنيت در مصر به وجود نيامده است بلكه همين مدنيّت مصر از مدنيّت سومربه وجود آمده است.
متخصص مشهور تاريخ قديم پروفسور"وولي-woolley" كه از طرف دانشگاه پنسيلوئنييا و موزه بريتانيا رهبر هيآت كنده كاري هاي شهر "اور" رفته بود،بعد از كنده كاري ها در كتابي كه در مورد سومرها نوشت به شكل قطعي ثابت كرده است كه،«خلق سومر در بين النهرين دو هزار سال قبل ازمصري ها به اوج شهرت رسيده و فرضيّه مدنيت مصر قديمي تر است را شكسته و ردّ كرده است.سومرها چهار هزار سال قبل از ميلاد از مراحل والاي مدنيّت گذشته وبه مصر،آسوري، آسياي كوچك، كئرت و يونان راه نشان داده اند.»
سومرها اولين قانون گذااران بشريّت
امروزه تقريباً همه مورّخان تاريخ قديم به اين فكر هستند كه ،بر اساس معلوماتي كه تا امروز هست ، سومرها اولين قانون گذاران بشريّت شده و قوانين حمورابي بسيار زياد پس از سومرها و بر اساس آن ها به وجود آمده است.فكرهاي علي پاشا صالح در اين مورد لايق دقّت است. او مي نويسد: «مجموعه قوانين حمورابي ، پس از ويران شدن سومرها ، بر اساس قوانين و عادت-عنعنه هاي آنها نوشته شده است.مضمون اكثر آن قانون ها از مجموعه آن قانون ها اقتباس شده است كه ، شاه "اور" "دونگي-dungi" نوشته بود. به غير از مجموعه هاي "نيسابا-nisaba" و "هاني-hani" شاهان طايفه "ايسئن" نيز مجموعه قانون به وجود آورده بودند.»
خطّ سومرها
عالمان اروپا و آمريكا كه درنتيجه كنده كاري هايي كه در بابل، شوش، ،اور، نيپ پور، و ساير نقاط شهرهاي سومر- ايلام ، كوزه و لوحه هاي سنگي و اثرهاي نوشته شده ي بي شماري كه همه آنها به خط ميخي نوشته شده است يافته اند، در موزه هاي اروپا و
آمريكا نگه داري ميشود. به فكر عالمان تاريخ شناس بزرگ خط ميخي را سومرها اختراع كرده است. طول چند هزار سال، در اين منطقه اكثر خلقها از الفباي ميخي استفاده مي كردند.
سومرها به حيات و مدنيّت بشر چه چيزهايي آورده اند؟
همان طور كه ذكر شد، سومرها به حيات عموم بشر و مدنيّت آن خدمات بزرگي كرده و خيلي چيزها را به آن ارمغان آورده اند. از اين خدمات مي توان گفت :
1. قانون گذاري در جامعه و اداره جامعه بر اساس آن .
2. ايجاد كردن الفبا براي تثبيت زبان گفتاري ،با الفباي ميخي تظاهر كرده است.
3. شروع علم ها وشاخه هاي مختلف صنايع با سومرها و بعدها به واسطه ملّت هاي مختلف از نسل به نسل آمده و به صورت تكميل شده به درجه امروزي رسيده است.
4. شب و روز را به 24 ساعت ، هر ساعت را به 60 دقيقه و هر دقيقه را به 60 ثانيه تقسيم كردن نيز يادگاري از سومرها است.
5. اين يك حقيقت علمي است كه تقسيم دايره به 360 درجه ، از دوران سومرها مانده است.
6. كشف تعدادي از فلزّات ، از آن جمله آلمونيوم.
7. ...
چند مثال از كلمات سومري و هم معني آن در توركي امروزي:
توركجه سومرجه
|
2(iki-ikki) |
İkki |
|
3(üç) |
Uş |
|
Ana(aba-nənə) |
Ama |
|
Apa(ata-aba-apa-baba) |
Abba |
|
Bilgili(bilən) |
Bilga |
|
Çoban |
Çolpan |
|
Dam(ev damı-ev) |
Dam |
|
De(demək) |
De |
|
Dərin(g |
Dirig |
|
Quzu(qoyun balası) |
Uzu |
|
Gülən adam(gülünç-gülüş) |
Güləş |
|
İp(bağ-iplik-ipək) |
İb |
|
Kim(kim?) |
Gim |
اسناد:ايران توركلرينين اسكي تاريخي،محمد تقي زهتابي- حقوق تاريخي،علي پاشا صالح- پيرنيا، جلد1-اولجاس سليمان،آزي يا.استانبول-.
24 آوريل سمبل قتل عام مسلمانان يا ارامنه مهاجم؟!
مهندس توحيد ملك زاده
24 آوريل هر سال گروهي از ارامنه به بهانه آنچه كه نسل كشي ارامنه در مناطق مسلمان نشين قلمداد ميگردد؛ به راهپيمايي و تظاهرات پرداخته و عليه تركهاي مسلمان شعار ميدهند. ولي واقعيت قضيه چه ميباشد؟
از اوايل قرن بيستم، ارامنه متعصب شروع به تحركات خشن نموده و در سال 1905 م جنگ سراسري بر عليه مسلمانان قفقاز شروع كرده و مشغول پاكسازي منطقهاي كه آنرا "ارمنستان بزرگ" مينامند؛ كردند. عليرغم سركوب سريع اين شورش، افراطيون ارمني تا شروع جنگ جهاني اول (1914 م) گهگاهي به فاليتهاي ضد اسلامي دست زده و هراز چندگاهي به اعمال تروريستي ميپرداختند. تا اينكه با شروع جنگ جهاني اول، ارامنه ساكن عثماني و ساير مناطق اسلامي نيز وارد دستهبنديهاي سياسي – نظامي منطقه شده و با ورود به اتحاديه ضد اسلامي، روس، انگليس و فرانسه، عليه دولت اسلامي عثماني دست به اقداماتي زدند كه شرح جزئيات، در كتاب "تاريخ ارمنستان" هراند پاسد رماچيان، به وضوح مشهود است.
اقدامات تحريكآميز ارامنه اگرچه نتوانست در سرنوشت نهايي جنگ تاثيري بگذارد ولي تا حدي فكر قشون عثماني را به خود مشغول كرد. بنابراين دولت عثماني ابتدا به جمعآوري اسلحه ارامنه عثماني پرداخت تا از اين اسلحهها عليه عثماني استفاده نشود. سپس چون اين اقدام كارساز نشد؛ شروع به انتقال ارامنه به پشت جبهههاي جنگ نمودند. در اين حين جمع كثيري از آنها كه درصدد پيكار با عثمانيها در جبهه متحد با روسها بودند شكست خورده به روسيه و يا آذربايجان (مناطق غربي آن اورميه، سلماس، سولدوز) كه آن زمان در اشغال روسها بود فرار كرده و از طرف مردم آذربايجان عليرغم شرايط سخت جنگي، پناه داده شدند و مردم آذربايجان با اين رفتار خويش ديگر بار روحيه نوع پروري و انسان دوستي خود را عليرغم دشمني ارامنه با آنها نشان دادند.
با ورود مسيحيان (مركب از ارامنه و آسوريها) به اورميه و سلماس عملا صدهزار نفر مسيحي وارد آذربايجان شد و تركيب حاكم بر منطقه كاملا به نفع مسيحيان عوض گرديد. كنسول روس در اروميه (نيكيتين) همراه با نمايندگان سياسي فرانسه و انگليس ومسيونرهاي ظاهرا مذهبي از افراد تحتالحمايه مسيحي خويش، قشون مسيحي به استعداد 4 گردان تيرانداز آسوري، 2 گردان تيرانداز ارمني با چهارتوپ كوهستاني، سيصد سوار، يك گروهان مسلسل و يك سرويس تلگرافي تشكيل دادند.
قشون مسيحي استقرار خويش بر قسمت غربي آذربايجان را با كشتار اهالي در روز آخرين چهارشنبه سال 1297 شمسي اعلام كرده و پس از سه روز كشتار مردم و تسليم اهالي اورميه پايان يافت. پس از چند روز سلماس نيز به تصرف مسيحيان كه در آذربايجان آنها را "جيلو" مينامند؛ درآمده و مسيحيان شروع به تصفيه قومي منطقه از ترك مسلمان به مسيحي كردند. كه خوشبختانه مصائب و مشكلات مردم اورميه بيش از چهار – پنج ماه طول نكشيده و قشون عثماني آزادسازي مناطق غربي آذربايجان را وجهه همت خويش قرار داده و در تابستان سال 1298 شمسي، مسيحيان، سلماس و اورميه را طي جنگ با عثماني ها تخليه و به سوي بغداد محل استقرار انگليسيها متواري شدند.
در اين فاجعه هولناك انساني ، بيش از يكصدهزار نفر آذربايجاني در اورميه و سلماس و سولدوز و قوشاچاي توسط ارامنه و آسوريها قتل عام شدند. حال پرسش اينجاست كه آيا 24 آوريل، سمبل كشتار مسلمانان اورميه و سلماس ميباشد يا ارامنه مهاجم؟
نقش تركان در شكل گيري قومي ارمنيان
تاملي در بنيانهاي قومي ارامنه:
نويسندگان ارامنه در كتابهاي خود هر يك بطريقي سعي ميكنند تا «خاستگاه» و «سلسله نسب» و «اصل و نسب» ارمنيان را در هالهاي از مههاي تاريخي بپوشانند تا نقش تركان در شكلگيري قوميآنان بر كسي روشن نشود. مثلا در كتاب «تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، آرمناكان، داشناكسيون و هونچاكيان تا سنه 1918» ترجمه و تاليف دكتر الكساندر رپادماگريان و گيو آقاسي در مورد «اصل و نسب ارمنيان، به صراحت آمده است «اصل و نسب ارمنيان و آغاز تاريخ آنان تا به امروز مجهول مانده است»(1) و «سيرارپي درنر سسيان» نيز در كتاب «ارمنيان» كه توسط «مركز اسناد فرهنگي آسيا» چاپ و نشر شده است در مورد «خاستگاه ارامنه» به صراحت آمده است : «درباره خاستگاه ارمنيان هيچ سندي در دست نيست»(2) و مورخ ارمني «هراند پاسدرماجيان» در كتاب خود بنام «تاريخ ارمنستان» با اشاره به «روشنتر نبودن سلسله نسب ارامنه» مينويسد:« [ارامنه] را ميتوان در عدد ملتهايي بشمار آورد كه سلسله نسبش روشنتر [نيست]»(3)
البته مسئله «مجهول» بودن «اصل و نسب ارامنه» و «خاستگاه» آنان امروزه از طرف مورخين «معاصر ارامنه» باب و مد روز شده و آنها هستند كه سعي در «گلآلود» كردن «منشا ارامنه» و «مجهول» جلوه دادن «اصل و نسب» خويش برآمدهاتد و الا مورخين قرون و اعصار پيشين مدعي چنين «بي اصل و نسبي» نبوده و در مورد اصل و نسب خويش بيپردهتر از مورخين امروزي صحبت كردهاند مثلا «موسس خورناسي» از مورخين قرن پنجم ميلادي در كتاب خود به نام «تاريخ ارمنستان» كه در بين سالهاي 480- 475 به رشته تحرير درآمده است. تاريخ ارامنه را از سقوط برج بابل و پيدايش اختلاف زبانها و مهاجرت ارامنه و نقش «بيگانگان» در تشكيل قومي ارامنه به صراحت مينويسد : كه بعد از سقوط برج بابل و تغيير زبانها فردي بنام «هايك» با «سيصد نفر مردان زورمند و با خوان پروردههاي ديگر و بيگانگاني كه باو گرويده بود و با تمام خانمان بسرزمين آيراراد كه در نواحي شمالي واقع است عزيمت كرد»(4). اين سرزمين در «نواحي جنوبيتر از درياچه وان واقع [شده بود]»(5)
بدين ترتيب مشاهده ميشود كه اگر «خاستگاه» و «اصل و نسب» ارامنه بر مورخين قرن بيستم ارامنه بعمد روشن نباشد براي مورخين صاحب نام ارامنه مثل «موسس خورناسي(موسي خورني)» كه او را «هرودوت ملت ارمني نيز ناميدهاند»(6) روشن است يعني هم فردي بنام «هايك» را داريم كه ارامنه در انتساب به او خود را «هايي» و «سرزمين ارمنستان ... [بنام او] بطور عاميانه هاياستان ناميده [ميشود](7) و هم سر و كله «بيگانگاني» را داريم كه باو گرويده و در مناطق جنوبيتر درياچه وان يعني در كردستان عراق با آنها زندگي ميكنند.
پس چنانچه مشاهده ميشود ارامنه يعني ارامنه اوليه يعني «ارمنيان خالص واقعي» (8) در «كردستان عراق» هستند و هيچ ارمني خالص و واقعي در «جمهوري ارمنستان فعلي» وجود ندارد.
حال بايد ديد اگر در «جمهوري ارمنستان فعلي» هيچ فرد ارمني وجود ندارد پس در اين سرزمين چه قومي زندگي ميكردند و اهالي بومي آنجا از چه تيرهاي بودند.
پروفسور مهرين در «تاريخ ارمنستان» در مورد اهالي بومي «جمهوري ارمنستان فعلي» به صراحت مينويسد : كه در آنجا «تيرههائي از نژاد توراني زندگي ميكردند از جمله تيرهاي بنام نايري و تيرهاي بنام مينني و تواناتر از همه آنها تيرهاي بنام ازاردو و يا اررتو بود كه از شاهان معروفشان منواس و ارگتس اول و سردور(سردري؟!) سوم (733/810 ق.م) را ميتوان نام برد».(9)
پس با توجه به مستندات فوق ميتوان بر نظريات نويسندگان سياسي و اجتماعي ارامنه صحه گذاشت كه به صراحت مينويسند «ارمنستان جديد(جمهوري ارمنستان فعلي) [در] خارج از مرزهاي جغرافيائي ارمنستان [قديم] واقع [است]«(10) يعني بزبان سادهتر اينكه «جمهوري ارمنستان فعلي» كه بر روي خاكهاي اقوام توراني (آذربايجاني)بنا شده در حقيقت يك سرزمين غصبي است.
حال جهت نتيجهگيري بهتر موارد اصلي و اساسي اخذ شده در مباحث فوق يادآوري ميگردد :
1- دانستيم كه بعد از سقوط برج بابل و تغيير زبان اقوام فردي بنام هايك با عدهاي از بيگانگان، بسوي كردستان عراق حركت كرده و در آنجا رحل اقامت افكندند.
2- ارمنيان بعلت انتساب به اين فرد خود را «هايي» و سرزمين خود را «هايستان» ناميدند
3- سرزمين و حاكميت امروزي ارامنه نه تنها در منطقه قره باغ بلكه در كل جمهوري ارمنستان يك حاكميت غير مشروع و سرزمين آنان غصبي است.
حال بعد از مقدمات فوق ببينيم اصلا «قوم ارمني» چگونه در تاريخ بوجود آمد و بنيانهاي قومي آنها بر چه اساسي استوار است. پروفسور عباس مهرين و ساير مورخين مينويسند كه بعد از جنگهاي بسيار مابين اقوام آشوري و توراني نژاد اررتو عاقبت اررتوييها مغلوب شده و همزمان با سقوط دولت توراني نژاد اررتو «تيرههاي ديگر از مغرب آسياي صغير»(11) و نيز اقوامي بنام «فريگياني»(12) به سرزمين اررتو ميآيند. در اثر آمدن اين طوايف به آسياي صغير طولي نميكشد كه مهاجمان خارجي با بوميان (اقوام توراني نژاد) آميزش كرده و ملتي از اين اختلاط پديد ميآيد بنام ارمن» (13) كه «با مرور ايام، طوايف ارمن- فريگيان زبان هند و اروپائي خود را بر [اقوام توراني نژاد] اورارتي تحميل كردند و اختلاط دو ملت منجر به تشكيل ملت ارمني شد»(15)
پس نتيجه ميشود كه ملت ارمني بعد از سقوط دولت اررتو(اورراطو = آرارات) در سال 585 قبل از ميلاد و ورود اقوامي از آسياي سغير و آميزش آنان با قوم «هايي» و «بيگانگاني» كه با او بودند و نيز آميزش با اهالي بومي توراني نژاد ملغمهاي بنام «ارمني» را بوجود آوردهاند.
كتاب «ارمنيان» با تاكيد بر اينكه قوم بومي يعني قوم توراني نژاد اررتو در اثر حملات مهاجمان از بين نرفته مينويسد : «[اين قوم] با ... عناصر مهاجم درآميختند.اگرچه آنها هويت قومي قديمي خويش را تا اندازه زيادي نگاه داشتند ليكن يك زبان جديد را كه عضو مجزا و مشخص گروه هند و اروپائي است پذيرفتند»(14)
پاسدرماجيان نيز به اين «اختلاط معجوني شكل ارامنه» در كتاب خود چنين اشاره ميكند: «بنا براين ملت ارمني امروزه معجوني است از ارمنيان هند و اروپائي با ارمنستان اوليه»(16)
او باز در پاراگراف پائين همان صفحه دوباره به همين خلقت «معجوني» قوميت ارمني پرداخته و مينويسد : «همان گونه كه قبلا گفتيم هسته اصلي و قسمت اعظم ملت ارمني فعلي معجوني از دو ملت قويتر اين منطقه است يعني بك ملت هند و اروپائي و يك ملت بومي»(17)
در مورد لهجههاي گوناگون اين «ملت معجوني» پروفسور مهرين مينويسد كه زبان ارمني بعدها زير نفوذ كامل قدرتهاي منطقه قرار گرفت و به سه لهجه خاص «ارمني روسي و ارمني تركي و ارمني ايراني تبديل گرديد» (18)
پس در يك نتيجه گيري ديگر به اين نتيجه مهم ميرسيم كه ارامنه در حقيقت قوم خالصي نيستند بلكه قومي منسوخ از اتراك هستند كه همچون فرزند ناخلف سعي ميكنند «اصل و نسب» و «خاستگاه» خود را مجهول جلوه داده و بر روي پدران خود به نامردي دشنه كشيده و خود را مستوجب مجازات به سبك و قانون تركان نمايند و تركان اصيل مجبور باشند كه اين قوم «معجوني» را به «ياسا» برسانند چنانچه اولين گوشمالي آن در 24 آوريل 1915 بديشان داده شده و چون احتمال ميرود كه «نرود ميخ آهنين در سنگ» لذا نياز به گوشمالي ديگري احساس ميشود كه اين بار نيز همچون تعبير صوفيان از ظهور چنگيز خان برسد روزي كه «طوفان استغنادي الهي بورزد و خوار و خاشاكي چند را با خود روبيده و به ديار عدم ببرد» و در روي نقشه نه از تاك نشان ماند و نه از تاكنشان . چنانچه قوم اوغوز در طول تاريخ و اسطوره خود چنان كرده و «تپه گؤز»هاي ناخلف و منسوخ را با تمام رويين تنييشان بدست قهرمانان خلفي همچون باساتها نابود كرده و از بين برده است.
پايان سخن اينكه پاسدرماجيان از قول يك ارمني «ت، ساريك» مينويسد : «نقشه را برداريد ، موقعيت جغرافياي ما را در نظر بگيريد و به ياد آوريد كه ما [با وجود همسايگاني همچون آذربايجان و تركيه] توانستهايم بر جا بمانيم» (19) كه شايد اين دلخوشي «موجوديت در روي نقشه جغرافياي» با توجه به سالها و قرنها تسلط تركان مادي و تركان آلباني و تركان اشكاني و تركان خزري و تركان خوارزمشاهي و تركان ساجي ، تركان مسافري و سالاري، تركان سلجوقي، تركان اتابكان آذربايجاني، تركان تيموري، تركان آققويونلو، تركان صفوي، تركان افشاري، تركان عثماني و تركان قاجاري و بقول خودشان قتل عام 24 آوريل 1915 زياد بطول نينجاميده و اين بار با توجه به جنايات آنان در قرهباغ در حق شيعيان آل علي ديگر موجوديتي و حضوري در روي نقشه جغرافيايي نداشته باشند پس همان بهتر كه با توجه به همان همسايگانشان كمي با احتياط و دست به عصا راه روند اين تنها راه شرط احتياط عقلي است و در صورت عدم خروج از سرزمينهاي اشغالي تركان شيعه قره باغ شايد كه فردا نه تنها موجوديت ارامنه قره باغ بلكه موجوديت كل ارامنه و بويژه جمهوري غاصب ارمنستان به خطر افتد و كار از كار بگذرد و در كتابهاي تاريخ اين بار نه از يك قوم موجود بلكه از يك قوم مفقود ارامنه صحبت شود قومي كه روزي به غضب الهي دچار شده و توسط «سيفالاسلام»ها (شمشيراسلام) ها از بين رفته است.
پاورقي :
1- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، آرمناكان، داشناكسيون و هونچاكيان تا سنه 1918، ترجمه و تاليف دكتر الكساندر پادرگريان، گيو آقاسي، مقدمه از فرامرز برزگر، انتشارات سازمان فرهنگي پاد، تهران، 1352، ص 20
2- ارمنيان، سيرارپي درنرسسيانه، ترجمه مسعود رجب نيا، مركز اسناد فرهنگي آسيا، 2537 شاهنشاهي تهران، تهران، ص 15
3- تاريخ ارمنستان، هراند پاسدرماجيان، ترجمه محمد قاضي، نشر تاريخ ايران، چاپ اول، 1364، تهران، ص 23
4- تاريخ ارمنستان، موسس خورناسي (موسي خورني)، ترجمه و حواشي از گئوركي نعلبنديان استاد دانشگاه دولتي يروان، اداره نشريات دانشگاه يروان، يروان، 1984، ص 38
5- همانجا، ص 30
6- پاسدرماجيان، ص 136
7- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، صص 19-18
8- پاسدرماجيان، ص 18
9- تاريخ ارمنستان ، نگارش پروفسور عباس مهرين، موسسه مطبوعاتي عطائي، ص 39
10- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، ص 20
11- تاريخ ارمنستان ، عباس مهرين، ص 39
12- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، ص 21
13- تاريخ ارمنستان ، عباس مهرين، ص 39
14- ارمنيان، ديويد مارشال لانگ، كريستوفر، ج. واكر، ترجمه ا. گرمانيك، ناشر مترجم، چاپ اول، بهمن ماه 1361، ص
15 - Histore dol' Ameniede orgines,paris,1947,s.-69-73
16- تاريخ ارمنستان، پاسدرماجيان، ص 23
17- همانجا، همان صفحه
18- تاريخ ارمنستان، مهرين، ص 98
19- تاريخ ارمنستان، ص 279
(تا پايان سلسله قاجار قومي بنام پارس در ايران زندگي نميكرد)
آنها بعدها به سوي جنوب به منطقه شيراز امروزي رفته و در اطراف «كوه پارس» سكنا گرفتند و به روايتي در انتساب به آن كوه «پارسي» ناميده شدند. بعضي از مورخين اين قوم را از شاخه نژادي مجعول بنام «آريايي» مي دانند و آنها را قومي متمدن ميدانند در صورتيكه «محمدتقي ملكالشعراي بهار» در كتاب «سبك شناسي» معتقد است كه آنها قومي «بيتمدن و فاقد خط» بودند. او مينويسد كه آنها «غالبا مردمي بياباني و چوپان و برزيگر بيش نبودند و از خود خط و ادبيات و فرهنگ و آداب شهرنشيني نداشتند»(1)
اين قوم وقتي بابل را تسخير كردند پايه شاهنشاهي خود به نام هخامنشي را گذاردند و بعلت اينكه فاقد «خط و ادبيات و آداب شهرنشيني» بودند مظاهر تمدن سومري ،آشوري، اكدي،ايلامي، بابلي، مصري و اورارتويي و مادي را تقليد كرده و به سبك آنها اماكن و فرهنگي براي خود ساختند. آنها چون فاقد كتابت و قومي مقلد بودند لذا در كتيبههاي خود به سبك پادشاهان «اورارتويي» سخن ميگفتند و خود را «شاه شاهان» ميخواندند(2)
«دكتر پرويز ناتل خانلري» در مورد «زبان و خط رسمي» شاهنشاهي آنان مينويسد «زبان عيلامي» كه به خط ميخي نوشته ميشد «از زبانهاي رسمي شاهنشاهي»(3) بود و در «كاوشهاي تخت جمشيد» نزديك به 30 هزار لوحه درست و شكسته گلي و خط و زبان عيلامي دوره هخامنشي يافته شده است.(4)
«زبان پارسي» كه زبان قوم «يكصد و بيست هزار نفري قوم پارس» بود بعلت خلاء قدرت بر چند ميليون نفر مردم فلات ايران تحميل گرديد ولي با تمام امكانات دولتي محدودهي آن از دربار هخامنشي و نوشته شدن چند كتيبه فراتر نرفت. بيشتر كتيبههايي كه اين قوم غالب از خود باقي گذاردهاند داراي اغلاط فاحش املايي، صرفي و نحوي است و نشان ميدهد كه گويندگان به اين زبان از نوشتن چند سطر بزبان خود عاجز بودند. «پروفسور شارپ» در كتاب «فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي كه بزبان آريايي (پارسي باستان) نوشته شده است» اغلاط كتيبههاي پارسي هخامنشي را يك به يك ذكر كرده و حتي متذكر شده است كه در كتيبه كوچك چهار پاراگرافي اردشير سوم هخامنشي حدود 15 غلط املايي و دستوري و صرفي و نحوي وجود دارد (5) و اين نشان ميدهد كه زبان قوم هخامنشي در اواخر اين سلسله قبل از اينكه اسكندر مقدوني به ايران حمله كند خود به خود بعلت آميزش با زبان بومي منطقه از بين رفته بود. زبان هخامنشيان كه زبان قوم يكصد و بيست هزار نفري بيابانگرد بود جزء زبانهايي است كه مثل زبانهاي عربي و روسي و اسلاوي داراي افعال و اسامي مذكر و مونث و خنثي بوده و حتي بدتر از همه اينكه «اسامي» نيز در اين زبان «صرف» ميشد لذا زبان به اصطلاح فارسي فعلي هيچگونه ارتباطي در «صرف و نحو افعال و اسامي و خزينه لغات» با زبان قوم هخامنشي ندارد ئ گفتن «زبان پارسي باستان» به زبان هخامنشيان و «پارسي معاصر» به زيان امروزي بعضي ايالات ايران مبنايي ندارد و آن زبان هخامنشي بهمراه از بين رفتن همان يكصد و بيست هزار نفر قوم بيابانگرد و وحشي و خونريز از صحنه تاريخ نيز مثل اكثر «زبانهاي مرده تاريخ» از بين رفته است ولي بعد از اسلام «حزب سياسي، عقيدتي شعوبيه» كه مركب از شوونيستهاي ضد اسلام ايراني بودند براي «مقابله با اسلام» دنبال دستاويز ميگشتند تا خود را به اصطلاح «متمدن» و مسلمانان را فاقد تمدن نمايانده و اسلام را از درون تهي نمايند دست به جعل احاديث و داستان و تاريخ و ادبيات و فرهنگ زدند تا به خيال خود فضايل خويش را بر مسلمانان بنمايند و عاقبت نيز همين «زبان مرده» را بهترين دستاويز يافتند تا بگويند كه صاحب بزرگترين تمدن روي زمين بودند در صورتيكه كار آنها بكلي جعل احاديث و تاريخ بود.
«دكتر حسينعلي ممتحن» در كتاب «نهضت شعوبيه» در مورد جعليات اين شعوبيان ايران مينويسد : «شعوبيان در جعل حديث و خلق روايت تسلط داشتند، بدين سبب احاديث بسياري در فضيلت ايرانيان جعل و به اشخاص موثق ، از جمله اصحاب و تابعين مستند كردند. شعوبيه گاهي داستاني ساخته و آن داستان را داخل تاريخ كردند به طوري كه تميز مطالب اصلي و جعلي كار دشواري بود. گاهي در حكايتي تصرف كرده، قسمتي از آن را حذف و تبديل ميكردند و گاهي در شان نزول امثال و روايات عرب مطالبي ساخته و در لباس حقيقت جلوهگر )مي(ساختند» (6)
يكي از جعليات شعوبيه قديم و جديد جعل زباني براي مردم ايرانيان بنام «زبان فارسي» است كه گويا زبان امروزي به اصطلاح فارسي نيز دنباله همان زبان پارسي باستان يا پارسي هخامنشي است كه گفتيم هيچ ارتباطي با زبان امروزي كه فاقد افعال و اسامي مذكر و مونث و خنثي است و داراي صرف اسامي است ندارد. زبان امروزي مردم بعضي از ولايات ايران در حقيقت «زبان تاجيكي» است كه از ماورالنهر يعني از «تاجيكستان امروزي» يعني از خارج از مرزها وارد ايران گرديده و نام قومي آن نيز «زبان تاجيكي» است.
«ابن نديم» مجعول، در «الفهرست» مجعول، زبان فارسي را زبان موبدان و علما ميداند و بعلت آنكه مردم استان فارس با آن زبان سخن ميگفتند آنرا فارسي ميداند و مينويسد : «اما فارسي زبان موبدان و علما و امثال آنان بود و مردم فارس با آن سخن ميگفتند... و سرياني زبان همگاني و نوشتن هم نوعي از زبان سرياني فارسي بود» (7)
البته در اينجا غرض نقد سرتاپا غلط نظريات و مجعولات و مجهولات ابن نديم نيست چه اگر نظريات ابن نديم را جدي بگيريم بايد بگوئيم كه زبان فلات ايران «سرياني» بود چون به گفته ابن نديم «سرياني زبان همگاني» بود ولي از اينكه ابن نديم زبان فارسي مجهول خود را كه از آن بيابانگردان و چادرنشينان هخامنشي بود كه حتي خود نيز نوشتن و بكار بردن آن را در كتيبههاي خود نمي دانستند زبان «اهل قلم» مثل «موبدان و علما و امثال آنان» قلمداد كرده جايي بسياري تعجب است و بايد پرسيد اين خيل «موبدان» چه آثاري از خود به همان زبان ادعايي كه «شاهان هخامنشي» نيز از بكار بردن آن عاجز بودند بر جاي گذاردهاند؟ البته نظر ابن نديم زماني صحيح خواهد بود كه بجاي «موبدان» واژه «علماي اسلام» و بجاي «زبان فارسي» ، «زبان تاجيكي» را در جمله فوقالذكر بگذاريم چون بعد از نفوذ زبان قوم تاجيك از ماورالنهر و خراسان به داخل ايران است كه بيشتر صاحبان انديشه به اين «زبان تاجيكي» روي آوردند و خود ضمن اعتراف بر تاجيك بودن خود - مثل بيهقي – به نوشتن آثاري در «زبان تاجيكي» پرداختند.
زبان تاجيكي چون از ميان درهها و كوهپايههاي تاجيكستان برخاسته است لذا به آن «زبان تاجيكي دري» نيز ميگويند. «علي اكبر دهخدا» در «لغتنامه» به نقل از صاحبان انجمن آرا، آنندراج و غياثاللغات نوشته است : «زبان پارسي را از آن دري ميگويند كه در روستا و كوهستان و دره بدان تكلم ميكردهاند... حق آن است كه دري منسوب به كوه و دره است چنانچه كبك دري كبكهايي را گويند كه در ميان دره كوه پرورش يابند و زبان دري زبان اهل كوهستان است»(8)
زبان دري كه به غلط پسوند «پارسي» را به آن چسباندهاند و بنام «فارسي دري» ميخوانند همانطوريكه ذكر شد زبان اهالي درهها و كوهپايههاي «تاجيكستان» بود و حتي تا قرن پنجم هجري يعني تا سال 438 در سير خود از شرق به غرب ايران به آذربايجان نرسيده بود و نه تنها مردم عادي بلكه شعرا و نويسندگان نيز با اينكه بصورت «خودآموز» آنرا ياد گرفته بودند ولي چون زبان مادري آذربايجانيان نبود لذا با مشكل و تلفظهاي غلط و با لهجه خاص آن را بكار ميبردند.
«ناصر خسرو» شاعر و سياح مشهور «بدخشان افغانستان» كه در قرن پنجم از تبريز ديدن كرده و با «قطران» - شاعر بزرگ آذربايجان ملاقات كرده - در مورد اين ديدار مينويسد: « در تبريز قطران نام شاعري را ديدم شعري نيك ميگفت اما زبان فارسي نيكو نميدانست پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند» (9)
«محسن عمرزاده» محقق تاجيكستان و نويسنده مقالهي «سرحد تاجيك زبان تاجيك است» در مورد همين «فارسي» نداستن «قطران» به همان زبان تاجيكي خود مينويسد : «سببي زبان نكو ندانستن شاعر مشهور ايران اين بود كه اين زبان تاجيكان است از اينرو در ايران براي تاليف لغت احتياج به لغتنامه پيدا كردند و در نتيجه در سالهاي 1065 و 1066 ميلادي لغت نامه فرس اسدي طوسي ترتيب داده شد و در مقدمه آن گفته شده : لغت فرس [(فارس)] لسان اهل بلخ ماورالنهر و خراسان است» (10) او باز به تاكيد در مورد انتقال زبان تاجيكي به مناطق ايران مينويسد : «تعدادي از عالمان و مستشرقان بر اين عقيدهاند كه زبان فارسي از مناطق تاجيك نشين به جنوب و غرب ايران منتقل گرديده است» (11)
«محسن عمرزاده» با استناد به گفته «ملكالشعراي بهار» كه ميگويد خاستگاه اصلي زبان به اصطلاح فارسي امروزي مناطق تاجيك نشين ماورالنهر است گلهدارد كه نويسندگان و مترجمان ايراني امانتدار نيستند و كساني مثل سعدالله احمد در «ترجمه كتب» هرجا كه كلمه «تاجيك» ذكر گرديده است آن را با «فارس» عوض كردهاند»(12)
او به صراحت مينويسد : «تاجيكها هيچگاه فارس نبودند و تاجيك معني فارس را ندارد» (13)
در اينجا به دروغ بودن و جعلي بودن نظريه ابن نديم مجعول در الفهرست مجعول پي ميبريم كه با اينكه همه دانشمندان و مستشراقين زبان فارسي را زبان اهل ماورالنهر مي دانند و اسدي طوسي – سراينده گرسپنامه و از ستايشگران ابودلف شيباني(حاكم نخجوان) – نيز بر آن تاكيد دارد و براي آموزش آن براي مردم آذربايجان لغتنامه مينويسد تا زبان اهالي به قول خود ماورالنهر را به آذربايجانيان ياد دهد و ابن نديم به دروغ زبان فارسي را زبان «موبدان» و بدتر از آن زبان منطقه شيراز ميداند. كه قبلا به اين جعليات اشاره كرديم.
بعد از قرن پنجم هجري (قرن يازدهم ميلادي) تاجيكان كم كم به همراه تركان غزنوي و سلجوقي و خوارزمي و ... وارد ايران گرديده و در فلات ايران پراكنده و يكي از اقوام اصلي منطقه را تشكيل دادند. اين زبان كه از درههاي تاجيكستان برآمده بود بزودي به خراسان و دهستان و مازندران و گرگان رسيد و در اثر همجواري با مردم بومي آنها را نيز تاجيك زبان كردند بطوريكه از قرن پنجم به بعد مناطق شمالي ايران تاجيك زبان شده بودند .
«ظهيرالدين مرعشي» (815- 894) در شرح ماجراي شكست يكي از بزرگان خوارزم كه بعد از شكست خوردن قصد رفتن به مازندران را داشت هشدار تركان به او را يادآوري ميكند كه بزرگان ترك به او ميگويند به مازندران نرود زيرا : «تاجيك هرگز به ترك اعتماد نخواهد كرد» (14) اين سند نشان ميدهد كه اهالي مازندران در آن زمان تاجيك تا تاجيك زبان بودند.
در زمان «بيهقي» - نويسنده مشهور «تاريخ بيهقي» يعني در زمان غزنويان و سلجوقيان – به تاجيكان لفظ «تازيكان» نيز اطلاق ميشد. بيهقي كه خود در صحنه جنگهاي غزنويان با سلجوقيان حضور داشت در رابطه با مراحل اوليه جنگ كه سلجوقيان نيشابور را گرفته بودند مينويسد طغرل سلجوقي خطاب به مردم نيشابور ميگويد : «ما مردمان نو و غريبيم. رسمهاي تازيكان (تاجيكان) ندانيم» (15) او با رسيدن قواي غزنويان تصميم به عقب نشيني گرفته و ميگويد : «ما را صواب آن مينمايد كه بنه پيش كنيم و سوي دهستان رويم و گرگان و آنواحي بگيريم كه تازيكان (تاجيكان) سبك مايه و بيآلتاند» (16)
اين اسناد نشان ميدهد كه نواحي شمال و شمال شرقي ايران و بويژه خراسان و گرگان در قرن پنجم هجري تاجيك يا تاجيك زبان بودند و خود را تاجيك ميدانستند. عبدالرزاق دنبلي در رابطه با تاجيك بودن مردم نيشابور نه تنها از تاجيكهاي نيشابور بلكه از تركان نيشابور نيز ياد كرده ميگويد : «كوچك و بزرگ عراق عجم، در ترانه زير و بم و تار و طنبور و آهنگ رهاوي رهايي داده دلها از دام تاجيك و ترك نشابور بر چنگ طرب چنگزن» (17)
در اين رابطه «سفرنامه رابينو» با نام «سفرنامه مازندران و استرآباد» نيز حائز اهميت است كه به صراحت مي نويسد : «در ناحيه غربي استرآباد قسمت عمده اهالي تاجيكاند. بعلاوه عده كمي از ايل قاجار و مقصردلو كه اصلا از قرهباغ آمدهاند» (18)
«علاءالملك» نيز در گزارشهاي سياسي خود از مردم خراسان در زمان قاجار مثل عبدالرزاق نويسنده «تسليهالاحرار» سكنه خراسان را بطور عموم نه «فارس» بلكه «تاجيك» مي داند و به صراحت مي نويسد : «سكنه خراسان خيلي مختلف هستند. غالبا مركب از كرد و تاجيك و ترك و تاتار ميباشند» (19)
اين گزارش كه مربوط به «صد سال اخير» است به صراحت اهالي خراسان را از قوم تاجيك ميداند و «اقوام غالب» را در خراسان «تاجيك و ترك و ...» معرفي ميكند و از «قوم پارس» نامي نميبرد و اين نشان ميدهد كه قوم پارس در خراسان يا «قوم غالب» يعني «اكثريت» نبوده و يا منظور از تاجيك همان فارس بوده است كه چون مردم خود را «تاجيك» ميدانستند لذا در كليه گزارشها از آنان با نام اصلي قومي خود يعني تاجيك نام بردهاند.
علاوه بر خراسان و دهستان و گرگان و مازندران، قسمت عمده گيلان را نيز قوم تاجيك و گيل تشكيل ميداد چنانچه در مرثيه كشته شدن و مسموم گرديدن محمودخان از خاندان اسحاقيه با زهر هندوانه در حمام «عبدالفتاح فومني» نويسنده كتاب «تاريخ گيلان» مينويسد :
دريغا كه سلطان گيلان نماند
دريغا كه محمود سلطان نماند
ز ظلم و جنايات «تاجيك و گيل»
ز اسحاقيه شه به گيلان نماند(20)
البته تاجيكها نه تنها در خراسان و گرگان و مازندران و دهستان و گيلان بلكه در بعضي از نواحي آذربايجان نيز در «زمان مغول» ساكن بودند چه «حمدالله مستوفي» در كتاب «نزههالقلوب» سكنه «طسوج آذربايجان» را مركب از ترك و تاجيك مي داند و مي نويسد : «طسوج قصبهاي است بر دو مرحله تبريز به جانب غربي و در شمال بحيره چيچيت (درياچه اروميه) ... سكانش از ترك و تاجيك ممزوجاند.» (21)
در زمان قاجاريه حتي در تبريز و قراجه داغ نيز تاجيكها ساكن بوده و «مفتون» نويسنده «ماثر سلطانيه» - كه كتتابش را بسال 1241 ه.ق تاليف كرده است – مي نويسد : «جمعيتي بسيار از رعايا و چريك و ترك و تاجيك و ارباب حرفت و صنايع تبريز و قراجه داغ جمعآوري روي به خوي نهادند»(22)
البته در آذربايجان غير از شهرهاي فوقالذكر در «خلخال» نيز تاجيكها بودند چنانچه «حاج زينالعابدين شيرواني» در سياحتنامهاش بنام «بستانالسياحه» اهالي خلخال را «بعضا ترك زبان و ديگر تاجيكند» (23) ميگويد. همو اهالي «كردستان» را نيز عموما «كرد» و قليلي از «طايفه ترك و تاجيك و عرب» ميداند (24)
حال كه ثابت شد تمام صفحات شمالي و غربي ايران «تاجيك نشين» بوده و به «زبان تاجيكي» صحبت ميكردند و سياحان و مستشرقان و محققان نيز بر اين امر تاكيد دارند كه تا يكصد سال پيش زبان مردم امروزي عموما ترك و تاجيكي بوده و از زبان فارسي و مردم فارس خبري نبود رسم به شيراز تا ببينم بزرگترين شاعر ايران يعني سعدي شيرازي در مورد تاجيك بودن خود چه ميگويد.
سعدي در يكي از ترجيعبندهايش به صراحت خود را «تاجيك» معرفي كرده كه عاشق يكي از غلامان ترك اتابكان زنگي گرديده و ميترسد كه رسوايي اين عشق توسط غمازان يعني سخن چينان به گوش سلطان رسيده و او را از چشم سلطان بياندارند لذا به غلام ترك ميگويد :
شايد كه به پادشه بگويند
ترك تو بريخت خون تاجيك (25)
كه در اينجا منظور از «تاجيك» خود سعدي است. «تورقل ذهني» نويسنده تاجيكي نيز بر اين شعر سعدي تاكيد كرده و ميگويد «تاجيك كنايه از سعدي است كه به معناي عاشق آمده» است. (26)
«سعدي» در «بوستان» خود حكايتي نقل ميكند كه سياحي از «سواحل درياي عمان» به سياحت پرداخته و در اين سياحت «عرب و ترك و تاجيك و روم» را ميبيند ولي از فارس و قوم فارس در عرض اين وسعت جغرافياي كسي را نميبيند و معلوم ميشود كه «قوم فارس، يك قوم مفقود در فلات ايران» بوده است كه سياح فوقالذكر در خاورميانه بدين بزرگي آنها را جزء اقوام مطرح نميبيند. سعدي ميگويد :
ز درياي عمان برآمد كسي
سفر كرده هامون و دريا بسي
عرب ديده و ترك و تاجيك و روم
زهر جنس در نفس پاكش علوم(27)
«عنصري» نيز كه شاعر دربار غزنوي بوده و بهمراه سلطان محمود در جنگهاي مهم او شركت داشته در قصيدهاي ضمن شمردن مليتهاي مطرح در لشكر سلطان محمود غزنوي هيچ نامي از قوم فارس نميبرد. گويا اين قوم نه تنها در زمان سعدي بلكه در زمان غزنويان نيز «مفقود» بودهاند. عنصري ميگويد :
ايا شنيده هنرهاي خسروان به خبر
بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر
ز چين و ماچين يك رويه تا لب جيحون
ز ترك و تاجيك و ز تركمان، غز و خزر (28)
در اينجا به مسئله تقسيم ايران در ميان دو قوم مطرح سياسي و نظامي سدههاي پيش از قاجار ميپردازم تا معلوم شود كه ايران بين دو قوم غالب ترك و تاجيك و چند قوم كم مطرح ديگر تقسيم شده بود. اما قبل از پرداختن به آن، طرح اين مسئله مهم را برخود لازم ميدانم كه قبل از تسخير ايران توسط تركهاي سلجوقي بنابه نظري قوم غالب در ايران قوم تاجيك و قوم غالب در توران قوم ترك بود و بعد از فتح ايران بدست تركان است كه تركان نيز جزء قوم اكثريت ايران گرديده و بهمراه تاجيكان در سرنوشت كشور نقش بسزايي ايفا كردند.
به همين جهت «عطار نيشابوري » در مورد تقسيم ايران و توران به قوم تاجيكان و تركان ميگويد:
چو يك سان است آنجا ترك و تاجيك
هم از ايران، هم از توران دريغا (29)
كه نشان ميدهد قوم غالب در ايران تاجيك بوده نه فاري وگرنه فارسها همان تاجيكها بودند. در زمان صفويه نيز دو قوم مطرح در ايران همان ترك و تاجيك بودند. شاه طهماسب در نامه خود به «سلطان سليمان قانوني» در مورد دعاگويي «مردم ممالك ايران» بر جان مشاراليه مينويسد : «مردم ممالك ايران از پير و جوان و كافر و مسلمان و ترك و تاجيك و دور و نزديك و وضيع و شريف و قوي و ضعيف» دعاگوي «نظام قوام و اسباب سلطنت همايون آن اعلي حضرت» هستند(30)
و اين نشان ميدهد كه «مردم ممالك ايران» از دو قوم مطرح «ترك و تاجيك» تشكيل شده بود و قومي بنام «پارس» از اقوام مفقود اين ديار بوده است.
در اينجا لازم ميدانم به مسئله و شبههاي كه بعضيها مطرح ميكنند اشاره كرده و جواب آنرا درج نمايم. بعضيها براي اثبات وجود «قوم فارس» در پهنه فلات ايران ميگويند منظور از قوم تاجيك هر قوم «غير ترك» ميباشد و فارسها نيز شامل اين مقوله ميشود يعني وقتي گفته ميشود مردم ممالك ايران از ترك و تاجيك چنين و چنان كردند غرض از تاجيكها اقوام غير ترك هستند. در صورتيكه در اكثر موارد اين نظر خطاست و عاري از حقيقت ميباشد چه در اكثر متون تاريخي به همراه ذكر كلمه ترك و تاجيك نام ساير اقوام شركت كنند در واقعه را نيز بيان ميكنند كه طبق نظريه فوقالذكر نيازي به ذكر آن نبوده و كلمه «تاجيك» كافي و شافي به مقصود بود پس وقتي گفته ميشود اقوام ترك و تاجيك و كرد و ل و عرب چنين و چنان كردند منظور واقعا «قوم تاجيك» بوده و تفسيري غير از آن ممكن نيست، براي اينكه نظريه خود را مستند كرده و به خوانندگان اشتباه بودن آن شبهه را ثابت نمايم خاطر گرامي آنان را به مستندات ذيل جلب مينمايم تا مشخص گردد كه به همراه قوم تاجيك كه بنظر آنان بايد «قوم غير ترك» معني بدهد نام بعضي از همان اقوام غير ترك نيز آمده و نافي مقصود آنان گرديده است.
«محمد هاشم آصف(رستمالحكما) نويسنده كتاب «رستمالتواريخ»» كه شامل وقايع تاريخي از سقوط اصفهان بدست افغانان تا سلطنت فتح علي شاه قاجار است – در مورد حمله «عليمردان زند» به اصفهان مي نويسد : «عاليجاه عليمردانخان مذكور با پنجاه شصت هزار لر و كرد و ترك و تاجيك بجانب شهر اصفهان آمد و وارد شهر اصفاهان گرديد»(31) «محمد هاشم آصف» در جريانات بعد از نادرشاه نيز مينويسد : «بيكبار اهل اردو از ترك و تاجيك و كرد و لر و شيعه و سني و طوايف ديگر بر هم تاختند و بسياري را كشتند»(32)
پس اگر «قوم فارس» در زمان نادرشاه قوم مطرح بود حتي نامش برده ميشد و در جزء «طوايف ديگر» مستتر نميگرديد. در ضمن بعد از ذكر نام قوم تاجيك نيازي به ذكر نام اقوام كرد و لر نيز نبود.
«محمدبن هندوشاه نخجواني» نيز در «دستورالكاتب في تعينالمرتب» - كه كتاب را بسال 757 در اوايل سلطنت سلطان اويس ايلكاني نوشته است (33) در مورد جدا بودن قوم تاجيك از ساير اقوام مينويسد : «از لشكريان و اقوام مغول و تاجيك و لور(لر) و اكراد و اتراك و اعراب و...»(34)
كه همين يك سطر نشان ميدهد كه هر قومي در زير نام قومي خود آمده و «تاجيك» نماينده اقواام «غيرترك» نبوده است و در ضمن بعد از ذكر نام قوم تاجيك نام اقوام مغول و لر و كرد و عرب نيز آمده است كه باز نافي مقصود شبهه افكنان است.


اسکان طوایف مختلف ترک در آذربایجان در دوره حاکمیت ملکشاه سلجوقی بین سالهای 1072 الی 1092 آغاز و تداوم یافت .مناطق آران و مغان در آذربایجان شمالی و مناطق غرب دریاچه ارومیه ،نواحی بودند که بیشتر مورد علاقه طوایف ترک بودند .در آنسالها در اطراف تبریز ، مراغه ،اردبیل و خلخال ترکها در اقلیت بودند. از سال 1076 به بعد گنجه بعنوان یک شهر ترک نشین یاد میگردید .گرچه اولین مرحله اسکان ترکها در آذربایجان بدوره سلجوقیان مربوط میشود ولی قلت نامهای ترکی اماکن امری قابل توجه و تامل است .جمعیت طوایف ترک ساکن در آرالی از قرن دوزادهم میلادی به بعد رفته رفته افزایش یافت .از اسناد موجود میتوان دریافت که در آن سده بخشی از ترکهای قپچاق که متفق گرجیها بودند ،نیز وارد آذربایجان شده اند . بخشی از ترکهای قپچاق که دین اسلام را پذیرفته بودند، در دوره شمس الدین دنیز (1172 -1146 م) بصورت یک خان نشینی مستقل درآمدند. در دوره حکومت این خان نشینی که تا سال 1225 ادامه پیدا کرد طوایف ترک قپچاق بسیاری وارد آذربایجان شده و اسکان گزیدند .وقتی در سال 1146 میلادی ایلدنیز استقلال حکومت خود را اعلان نمود در واقع به قپچاقهائی تکیه داده بود که در گنجه و آران زندگی مینمودند. بیشتر ترکهای تبریز را نیز قپچاقها تشکیل میدادند.از بین قبایل مختلف ترکهای قپچاق که بعضی از آنها هنوز به موجودیت خود ادامه میدهند ،میتوان از کنگرلو، قارابؤرکها،قره پاپاقها و بجنکها را نام برد .
