چنگیز و امپراطوری بزرگ مغول
امپراطوری عظیمی از مغولستان برمی خیزد و طی سه ربع قرن از دریای زرد تا آفریقای شمالی و از قطب شمال تا نزدیکی های استوا گسترده می شود باشچی این قدرت بزرگ، خان بزرگ چنگیز خان می باشد که علاوه بر گسترش قلمروش در سطح گسترده ای از جغرافیای جهان مثل یک الهه مورد پرستش برای ملت مغول قرار می گیرد و قوانینش (یاسا) حتی الان نیز مورد استفاده مراکز بزرگ نظامی و اجتماعی امروز می باشد، مردی که ذهن نظامی و روانشناسی او را کمتر کسی در تاریخ یکجا داشته است.از پی ظهور مغولان در تاریخ که به نظر راقم این سطور مثل یک پروسه کشاورزی به سه قسمت تقسیم می شود :« الف: مرحله شخم زنی مرحله ایست که مغولان سلسله های حاکم زمان را که اکثرا ترک می باشند از صحنه سیاسی و اجتماعی محو می کنندکه کوتاهترین مرحله می باشد، ب: مرحله کاشت که به مثابه سازگاری و شناخت عمیق تمدنها و ملل تحت فرمان است و ج: مرحله باروری و شکوفایی که در آن از بطن امپراطوری بزرگ مغولان خاقانی و امیر نشین های زیادی می زاید و با ظهورسلسله هایی چون ایلخانان ، بابریان و... شاهکارهای بزرگی از معماری ایجاد می شود و عالمان بزرگی پا به عرصه علم می گذارند و طولانی ترین مرحله مغولان به عنوان حاکم در متصرفات خویش می باشد.» تحولات موثر و مفید زیادی برای کل بشر رخ می دهد. از جالب ترین نکات ظهور این امپراطوری می توان به ترس اروپا از تحت هجوم قرار گرفتن توسط آنهاست به همین دلیل از همان ابتدا شاهد تکاپو برای منحرف کردن مسیر هجوم مغولان از
ادامه مطلب
ساموئل ويمز و افشاگريهاي وي در مورد باصطلاح نسل كشي ارامنه
ساموئل آ . ويمز (اويمز) قاضي و حقوقدان مشهور در هازن ايالت آركانزاس بود. ايشان از دانشكده حقوق دانشگاه آركانزاس داراي دكتراي حقوق بوده و همراه با فعاليت در شوراي شهر در تدوين دوباره قانون اساسي ايالت مذكور به هيئت مربوطه انتخاب مي گردد.
ساموئل ويمز مؤلف مقالات زيادي بوده و در عين حال سياح و محقق فعالي به حساب مي آيد. وي در اواخر عمر خود كتاب مشهور ” ارمنستان، پنهان كاريهاي كشور تروريستي مسيحي ” از سري كتابهاي حيله گري بزرگ ارامنه را به رشته تحرير در آورد.
ساموئل ويمز براي تأليف اين كتاب علاوه از شهر خود به شهرهاي مختلف از جمله واشنگتن، لندن، پاريس، روم، مسكو، استانبول و غيره سفر نموده و در كتابخانه ها و آرشيوهاي اين كشورها در اين زمينه دست به تحقيقات جامعي زده و كتاب مذكور را به رشته تحرير در آورد. وي در مقدمه كتابش به بسته بودن آرشيوهاي ارمنستان بر رويش و مخالفت لابي ارامنه در آمريكا با وي و تهديدش توسط آنها اشاره مي كند. مدتي بعد از چاپ اين كتاب بزبان انگليسي در آمريكا مؤلف بشكل مرموزي وفات ميكند.
كتاب ” ارمنستان، پنهان كاريهاي كشور تروريستي مسيحي” سال 2004 در باكو هم بزبان تركي آذربايجاني ترجمه و بچاپ رسيد كه ما دراين مقاله به قسمتهايي از افشاگريهاي ساموئل ويمز در اين كتاب اشاره خواهيم كرد.
ادامه مطلب
آیا سرخ جامگان شیعه نبودند؟
بابک قهرمان بزرگ و ملی آذربایجان در سال 201 هجری قمری بر علیه اشغالگران آذربایجان قیام کرد و توانست در عرض بیست و دو سال قیام خود چهل و دو حمله بزرگ دشمن را دفع کند و چندین ارتشبد و سپهبد دشمن را شکست داده و اسیر نماید.
((ابو منصور بغدادی)) مولف کتاب((الفرق بین الفرق)) تعداد جنگجویان بابک را حدود سیصد هزار نفر
می نویسد(1) و ((مسعودی)) نویسنده کتاب ((مروج الذهب)) به صراحت می نویسد((نزدی بود خلافت را از پیش بردارد.))(2)
جنگجویان آذربایجانی چون لباس سرخ می پوشیدند لذا از طرف مردم ((قیزیل گئییم لر)) یعنی((سرخ پوشان)) و از طرف اعراب ((الحمراء)) به معنی((سرخ جامگان)) نامیده شدند.
دستگاه تبلیغاتی حکومت ((سیاهپوش)) عباسی در عرض 22 سال تبلیغات گسترده خود در جهان اسلام چنین وانمود می کرد که سرخ جامگان ((مزدکی)) هستند و می خواهند ((خلافت اسلامی)) را سرنگون نمایند. با توجه به اینکه بر اساس نوشته کتاب ((تبصره العوام)) مزدک پیغمبر باستانی ایران در ((تبریز)) متولد شده و مرام و مسلک خود را بیشتر در آذربایجان رواج داده بود لذا این اتهام برای بابکیان از کاربرد خاصی برخوردار بود.
ادامه مطلب
ورقي چند از تاريخ آذربايجان يا ارّان
ادامه مطلب
خبر فوری از سلماس:
باتی گوناذ:چند روز پیش تروریستهای کورد پ.ک.ک در یکی از روستاهای حومه سلماس بخش کوهسار که فعلا کورد نشین است(قزل کند) برای نیروهای انتظامی که از عملیات برمیگشتند کمین میکنند و منتظر طعمه بودند تا آنها را قلع و قمع کنند.این گروه تروریستی کوردی غافل از اینکه دلاور مردان تورک سپاهی از پشت سر به آنها نزدیک میشوند نیروی انتظامی را نشانه گرفته بودند و تنها بوسیله یک نفر که ذکر نامش به دلایل امنیتی ممکن نیست!غافلگیر میشوند و 2 نفرشان به خاطر اینکه خلع سلاح نمیشوند در دم به درک واصل میشوند و دو نفر نیز تسلیم میشوند که گفته میشود سرپرست گروهک تروریستی کوردی هم یکی از این دو نفر تسلیم شده بود. این عملیات چون فقط با شرکت یک دلیر مرد انجام گرفته بود هیچ گونه تلفاتی برای آذربایجان بر جای نگذاشته است و باز سندی شد برای اینکه تورکها در راه وطن جنگجوترین هستند و قلم پای متجاوزین را خواهند شکست.
Bati-gunaz.blogfa
جنــگ نقــده و درسهای که باید آموخت
رضا تورک
تاریخ معاصر آذربایجان پر است از صحنه هایی که هم از مظلومیت و هم از دلاوریهای ملت آذربایجان حکایت میکنند. در گوشه – گوشه تاریخ سرزمین استوارمان آذربایجان، متاسفانه حوادث و رخدادهای زیادی هنوز بصورت مکتوب درنیامده اند و بسیاری از منابع تاریخی آذربایجان نیز بجهت آنکه از جانب افرادی مغرض نگارش یافته اند نیاز به بازنویسی دارند. یکی از حوادث مهم تاریخ معاصر آذربایجان، شورش اکراد در سالهای بعد از انقلاب 57 است که منطقه غرب آذربایجان و مخصوصا قسمتهای جنوبی استان آذربایجان غربی صحنه تاخت و تاز احزاب مسلح و تروریستی و غارتگر دموکرات و کومله کردستان گردید. در این اثنا جنگ یک هفته ایی نقده که در طی آن مردم غیرتمند و حماسه ساز سولدوز در مقابل تجاوز اکراد جانفشانی کردند و اکراد را با شکستی شرم آور روبرو ساختند از برگهای زرین تاریخ آذربایجان محسوب میشود که شرح آن در ذیل می آید.
ادامه مطلب
به فریاد همنژادان کُرد خود در نقده بشتابید
باتی گوناذ:این مقاله فاشیستی و شیطانی فقط جهت اطلاع ملت بزرگوار تورک تقدیم میگردد.بلی! اینها همان اکرادی هستند که به آنها رحم میکنیم و زمین و ملک به آنها میفروشیم.وای بر ما!!!
به فریاد همنژادان کُرد خود در نقده بشتابید: علی رضا – نورآباد فارس
ادامه مطلب
توطئه نقده
ادامه مطلب
كردستان" دكتر مصطفی چمران"
حادثة قارنـه1
قضيه قارنه چيست؟ روزگاری كه حادثه قارنه اتفاق ميافتد من اصولاً در پاوه بودم و از آن خبری نداشتم، بنابراين جرياناتی را كه برای شما شرح ميدهم نتيجه تحقيقاتی است كه بعداً كميته تحقيقات برای ما روشن كرد.قارنه دهی است كوچك بين نقده و جلديان، روستايی كردنشين كه حزب دمكرات و يا احزاب چپ در آن قدرت داشتند و نقده شهری است تركنشين. در جلديان و اشنويه و پيرانشهر پادگانها و پاسگاههای ارتش و ژاندارمری وجود دارد، و عدهای از جوانمردان ترك ژاندارمها و ارتشيها برای رفتن به سر كار خود بايد از راه نقده به جلديان عبور كنند، و در اين راه از روستای قارنه بايد گذر نمايند. اما در مدت ششماه عوامل مزدور هميشه و هميشه در اطراف قارنه كمين كردهاند و رهگذران را ميگرفتند و ميكشتند و غارت ميكردند و سر ميبريدند. حتی كار بجايی رسيده بود هنگامی كه كسی ميخواست از نقده به جلديان برود، مجبور بود كه در پناه يك تانك در جلو و يك تانك در عقب حركت كند تا در اطراف قارنه مورد كمين قرار نگيرد. به مدت ششماه اين حملهها و هجومها در اطراف قارنه عليه تركها و سربازان و ژاندارمها در خط نقده به جلديان صورت ميگيرد. آخر بار هنگامی كه هجده نفر از تركهای نقده از جلديان برميگشتند و به مرخصی ميرفتند، در نزديكيهای قارنه بر آنها كمين ميشود و هر هجده نفر را ميكشند. آنها را ميكشند و سر آنها را ميبرند و بدنشان را قطعهقطعه ميكنند و در وسط جاده مياندازند. فقط يكی از آنها جان سالم بدر ميبرد، و خود را به نقده ميرساند و از جنايتی كه گذشته است مردم را اگاه ميكند. زن و بچه كوچك و بزرگ از شهر نقده به طرف قتلگاه سرازير ميشوند هنگامی كه برادران و شوهران و بستگان خود را قطعهقطعه ميبينند تحريك ميشوند، شيون و داد و فرياد بلند ميشود. اين داغديدگان ترك عدهای به نقده ميروند و عدهای به جلديان و پيرانشهر، و اقوام خود را خبر ميكنند كه چنين جنايتی درگرفته است. اطرافيان و كسان اين كشتهشدگان بيگناه جمع ميشوند، و به قارنه حمله ميكنند و سيوسه نفر را در قارنه ميكشند، و بدين ترتيب انتقام ميگيرند.
خبر از اورمیه:
از سال ها قبل تروریسم کرد پروژه عظیم ولی آرام و بی صدای خرید اراضی منطقه غرب آذربایجان و انتقال و اسکان مهاجرین کرد به این منطقه را به بهانه کار در مزارع، باغات، مرغداری ها،گاو داری ها در راس برنامه های کاری خود قرار داده است. متاسفانه به دلیل نا آگاهی های ملی و راندمان کاری و نیروی کار ارزان این مهاجرین کرد باعث گردیده است که صاحبان صنایع دامی و باغداران اورمیه و حتی شرکت های بزرگ ساختمانی کار گران خود را از بین این مهاجرین انتخاب نمایند که نهایتا منجر به اسکان آن ها در منطقه و تغییر ترکیب جمعیتی شده است. گروه های تروریستی کرد با سوء استفاده از این خلا، بصورت سیستماتیک و با ایجاد دفاتر کار یابی کرد های فقیر عراق( بارزانی ها) و اطراف را به مهاجرت تشویق نموده و با استفاده از عوامل سرمایه دار خود به ایجاد اشتغال آنها اقدام می کنند. آن گونه که تجربه سال های گذشته نشان داده این گروه های تروریستی در عملیات های تروریستی خود از این مهاجرین کارگر بهره بردای خاصی می کنند.
اخیرا دفتر کار یابی " قندیل" ( نام کوهی در شمال عراق است که قرارگاه اصلی گروه های تروریستی کرد در آنجا مستقر بوده و این اسم در بین کرد ها قداست پیدا کرده است) با مدیرت فردی مشکوک به نام " کاک حسین کرد" در اورمیه شروع به کار کرده است. ظاهرا مسئولیت این دفتر کار یابی جذب خانواده های مهاجر کرد و ایجاد اشتغال در کارخانجات صنایع دامی و باغات و شرکت های ساختمانی می باشد. آن طور که در بروشور های تبلیغاتی این دفتر کاریابی نیز اشاره شده این دفتر فقط برای خانواده ها کار پیدا می کند.
بعد از تحقیقات لازم از سوی کمیته مردمی دفاع از غرب آذربایجان معلوم گردید که این دفتر کار یابی با نام مشکوک قندیل و با مدیرت " کاک حسین کرد" تنها کانال جذب و اسکان مهاجرین کرد در منطقه است و تاکنون برای هیچ خانواده تورکی در این دفتر کاریابی ایجاد اشتغال نشده است و کارگران تورک به بهانه های مختلف از این دفتر طرد شده اند.
آدرس دفتر کار یابی قندیل به مدیریت کاک حسین کرد در اورمیه: پشت ترمینال شهرستان(اسلام آباد ) نبش کوچه هیجدهم شهید کاظمی
تلفن موبایل: 09149434556
تلفن دفتر: 2362879
از ديدگاه فردوسي رستم «ايراني» نبود
رستم قهرمان و پهلوان شاهنامه متولد «زابل» در سيستان است و بدين جهت او را «رستم زابلي» مينامند. مادر رستم – رودابه- دختر مهراب كابلي و مهراب نيز از نوادگان «ضحاك ماردوش» است.
رستم بعلت علاقه به خاندان مادري هميشه پرچم «اژدها پيكر ضحاكي» را با خود حمل ميكند و به ا ين ضحاك ماردوش» نيز كه فردوسي هر چه دم دهانش آمده ناسزا نثارش كرده است!! افتخار ميكند!! چنانچه در جنگ با اسفنديار كه نژادش را شمرده و به آنها فخر ميكند رستم نيز ضمن شمردن نژادش ميگويد :
همان مادرم دخت مهراب بود
كزو كشور سند شاداب بود
كه ضحاك بودش به پنجم پدر
ز شاهان گيتي برآورده سر
نژادي از اين نامورتر كراست
خردمند گردن نپيچد ز راست
مهراب، پدر زن رستم حكمران كابل و پدر رستم زال زر نيز حكمران زابل بود چنانچه فردوسي آنها را «كابل خداي» و «زابل خداي» مينامد:
برون رفت مهراب كابل خداي
سوي خيمه زال زابل خداي
فردوسي، با توجه به اينكه رستم، متولد «زابل» است او را اكثراً با صفت «رستم زابلي»وصف ميكند چنانچه در اشعار ذيل چنين كرده است:
گزين كرد پس «رستم زابلي»
ز گردان شمشير زن كابلي
***
چگونه است كار تو با كابلي
چه گويند از «رستم زابلي»
***
در انديشهي مهتر كابلي
چنان بد كزو «رستم زابلي»
همانطوريكه ميدانيم «زابل» يا «زابلستان» جزء منطقه «سيستان» است و بدين جهت رستم را گاهي «رستم سيستاني» نيز ميناميدند. چنانچه در شعري از قول فردوسي آمده است:
كه رستم يلي بود در سيستان
منش كردهام رستم داستان
سر گرد دارد و ريش دو شاخ
كمر بند باريك و سينه فراخ
ولي از آنجايي كه بر طبق جهان بيني فردوسي واژه «ايران» يك واژه «غيرجغرافيايي» است كه منطبق بر هيچ سرزمين«جغرافيايي» نيست و مثل شهرهاي جابلقا و جابلسا يك كشور هپروتي است و صرفاً نشانگر دو كشور متخاصم ترك و غير ترك توران و ايران «داستاني» است و به اصطلاح از ديدگاه فردوسي يك كشور «اتو پيك» و «لاهوتي و هپروتي» و به قول امروزيها «ذهني» است نه «عيني» لذا آنهايي كه ميخواهند اين واژه ذهني را بر سرزمين «ايران فعلي» منطبق نمايند از اينكه در بعضي موارد قابل انطباق نيست بشدت «شوكه»!! ميشوند و براي توجيه آن دست به استدلالات غيرمنطقي ميزنند چون فردوسي به صراحت در اشعارش «زابل» را جزء «ايران» نميداند!! و آنها را دو كشور جداگانه مثل روم و هند دانسته و جدا از هم ذكر ميكند. بدين ترتيب از نظر فردوسي رستم نيز كه قهرمان و پهلوان اصلي و ستون فقرات شاهنامه است غير «ايراني» تلقي ميشود!! چنانچه او در اشعار خود با تاكيد بر جدايي زابل از ايران چنين ميسرايد :
سپه را ز زابل به ايران كشيد!!
به نزديك شهر دليران كشيد
***
چو از شهر زابل به ايران شوم!!
به نزديك شاه دليران شوم
***
ز زابلستان گرز ايران سپاه!!
هر آنكس كه آيند زنهار خواه
***
چه بايد مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ايران و كابلستان!!
***
ز زابل به ايران ز ايران به تور!!
براي تو پيمود اين راه دور
***
همه سوي دستان نهادند روي
ز زابل به ايران نهادند روي!!
فردوسي حتي براي اينكه خوانندگانش دچار اشتباه نشوند و بدانند واقعاً از نظر او «رستم ايراني نبود» در بعضي موارد نام ديگر زابل يا زابلستان را كه همان سيستان بود بكار برده و صراحتاً «سيستان» را نيز جدا از «ايران» ذكر ميكند و ميگويد :
از ايران ره سيستان بر گرفت!!
از آن كارها مانده اندر شگفت
***
برآشفت و انديشه اندر گرفت
ز ايران ره سيستان برگرفت!!
فردوسي حتي بر نام زابل و زابلستان و سيستان و جدايي آنها از ايران قناعت نكرده و نام ديگر آنها يعني «نيمروز» را نيز ميآورد. ميدانيم كه نيمروز نام ديگر سيستان است و فردوسي با ذكر جداگانهي نام نيمروز از ايران ميخواهد به شوونيستهاي آينده بگويد كه من اشتباه نميكنم كه سيستان را جدا از ايران ذكر ميكنم بلكه شما اشتباه ميكنيد كه فكر كردهايد رستم از نظر من ايراني بوده است لذا به صراحت ميسرايد :
ز ايران وز كشور نيمروز!!
همه كار داران گيتي فروز
او حتي پا از اين هم فراتر نهاده و معتقد است كه در زمان سلطان محمود غزنوي هم – كه خود معاصر او بود- زابل يك كشور جدا از ايران بنظر او محسوب ميشود و تنها وجه مشترك آنها اين است كه در تحت تصرف سلطان محمود ترك بودند. لذا با جداگانه ذكر كردن زابل از ايران در دوره سلطان محمود ميگويد :
كنون پادشاه جهان را ستاي
به رزم و به بزم و به دانش گراي
شهنشاه ايران و زابلستان!!
ز قنوج تا مرز كابلستان
برو آفرين باد وز لشكرش
چه بر خويش و بر دودهي كشورش
البته اين «دسته گل به آب دادن» مختص «زابل و زابلستان و سيستان و نيمروز» - كه محل تولد رستم است- نيست بلكه از نظر فردوسي «اهواز» ، «مازندران»، «كرمان» و «مكران» نيز جزو ايران «ذهني و هپروتي» او نبودند چنانچه در پادشاهي دارا ميگويد :
چو دارا از ايران به كرمان رسيد
دو بهراز بزرگان لشكر نديد
يا در پادشاهي خسرو پرويز اهواز را جدا از ايران مثل يك كشور مستقل شمرده و ميگويد :
چو صد مرد بيرون شد از روميان
ز ايران و اهواز و زهر ميان!!
كه اشعار فوق نشان ميدهد:
اولاً : فردوسي بر خلاف كساني كه رستم را ايراني ميدانند و به زور ميخواهند رستم را ايراني معرفي كنند بر خلاف پيروان شوونيستتر از خودش «رستم را ايراني نميداند»
ثانياً: از نظر فردوسي واژه «ايران» نه يك واژه «جغرافيايي» منطبق بر مناطق جغرافيايي بلكه يك نام« اسطورهاي» و «اتوپيايي» و در حقيقت يك «ايده شهر» «و آرمان شهر ذهني» است نه عيني.
ثالثاً: از همه بدتر اينكه فردوسي حتي جغرافياي «زمان» خود را نميشناخت و سلطان محمود را هم «پادشاه ايران» و هم «پادشاه زابلستان» ميدانست و اين باز نشان ميدهد كه فردوسي چقدر واقع گريز بود و فكرش تماماً در كشورهاي خيالي سير و سياحت ميكرد نه در واقعيات روزمره.
بنابراين از كساني كه او را بزرگترين «شاعر ملي ايران» تلقي ميكنند بايد پرسيد آيا اين اشعار«تجزيه طلبانه»!! را در شاهنامه ديدهاند يا نه؟
اگر نديدهاند پس چرا «ايران شناس» ، «فردوسي شناس» و «شاهنامه شناس» شدهاند؟! و اگر ديدهاند چه جوابي براي افكار عمومي در اين رابطه دارند؟! چرا ساليان سال است كه فردوسي و شاهنامه را «چماق» سركوب ملتهاي غير فارس ايران قرار دادهاند در صورتيكه بنا به اعتراف خود اين شاهنامه سرا «آرتيست» خود ساخته او يعني رستم خان – كه از روي الگوي هركولي يوناني ساخته و پرداخته شده است - «ايراني»، نبود!!
پس فردوسي اولين «شاعر تجزيه طلب ايران» است نه يك «شاعر ملي ايران»!!
منابع و مآخذ:
بر خلاف مقالات قبلي كه از كتابها (سند و مدرك) ارائه ميشد، اين بار عزيزان را براي دسترسي بهتر و زودتر به منابع اين بخش به «اينترنت» ارجاع ميهم.
عزيزان در اينترنت ميتوانند روي متن شاهنامهها «كليك» كرده و در قسمت «سرچ» واژهي ايران و زابل و... را نوشته و اشعار اين قسمت را در آنجا ملاحظه فرمايند.
نگاهي به تاريخ اولين تمدن جهان(سومرها)
" اور- ur" ، " اوروك- uruk" ، "ائرئخ"، " نيپ پور- nippur" ، " كيش- kisch"، " له كش" ،"لرسا" ... كه مراكز بزرگ مدنيّت بودند ساخته اند. پس مي توان گفت سومرها حداقل 500 سال قبل از آن، يعني 5000 سال قبل از ميلاد در خاكهاي عراق بوده اند. يعني تخميناً مي توان گفت سومرها 4500-5000 سال قبل از ميلاد به بين النهرين آمده اند.
امروزه مي توان گفت كه تمامي متخصّصهاي تاريخ قديم چنين فكر ميكنند كه سومرها از وطن اصلي تركان يعني آسياي ميانه به عراق آمده اند. متخصّص مشهور حقوق "علي پاشا صالح" در اثر " حقوق تاريخي" خويش درباره اصليّت سومرها، راهي كه عبور كرده اند و قانون هاي كه به وجود آورده اند چنين مي نويسد:
«نزديك به هفت هزارسال پيش ، قومي به نام سومر در جستوجوي خاكهاي حاصلخيز از راه قفقاز وشمالغرب ايران( آذربايجان شمالي و جنوبي امروزه) به قسمت هاي جنوب بين النهرين آمده و جنوب عراق را براي خود وطن كرده اند. آنها در ابتدا سومر و بعداً با نام "بابل" معروف شدند. سومرها با خط ميخي بر روي لوحه هاي گلي ، هزاران قانون و سرگذشتهاي خود را به زبان سومري نوشته اند. اين لوحه ها در موزه هاي بزرگ جهان نگه داري ميشود. »
علي پاشا صالح در جاي ديگر اثر خود چنين مينويسد:
ساكنان اصلي آسياي مركزي تركها هستند.اولين مدنيّت ها به خصوص "سومر" ها و"هيت" ها كه مدنيت را به وجود آورده اند، دراين گهواره بشريّت به وجود آمده و مهاجرت كرده اند، از طوايف ترك نژاد بوده اند و اولين زباني كه بشر به آن صحبت كرده است زبان تركي بوده و بسياري از كلمات زبانهاي امروزي ريشه تركي دارند...»
سومرها اولين وجود آورنده هاي مدنيّت
تا عصر بيستم نظر عمومي موّرخان عبارت از اين بود كه ،در منطقه ما و حتي اولين مدنيّت بشريّت در مصر و يونان قديم به ميدان آمده است. لاكن از اوايل قرن بيستم كنده كاري ها و جست وجوهاي علمي عكس اين ادعّا ها را ثابت كرده است.ديگر امروز تاريخ دلايل و مدركهايي ، به طور قطعي ، نشان مي دهد كه ،نه فقط اولين مدنيت در مصر به وجود نيامده است بلكه همين مدنيّت مصر از مدنيّت سومربه وجود آمده است.
متخصص مشهور تاريخ قديم پروفسور"وولي-woolley" كه از طرف دانشگاه پنسيلوئنييا و موزه بريتانيا رهبر هيآت كنده كاري هاي شهر "اور" رفته بود،بعد از كنده كاري ها در كتابي كه در مورد سومرها نوشت به شكل قطعي ثابت كرده است كه،«خلق سومر در بين النهرين دو هزار سال قبل ازمصري ها به اوج شهرت رسيده و فرضيّه مدنيت مصر قديمي تر است را شكسته و ردّ كرده است.سومرها چهار هزار سال قبل از ميلاد از مراحل والاي مدنيّت گذشته وبه مصر،آسوري، آسياي كوچك، كئرت و يونان راه نشان داده اند.»
سومرها اولين قانون گذااران بشريّت
امروزه تقريباً همه مورّخان تاريخ قديم به اين فكر هستند كه ،بر اساس معلوماتي كه تا امروز هست ، سومرها اولين قانون گذاران بشريّت شده و قوانين حمورابي بسيار زياد پس از سومرها و بر اساس آن ها به وجود آمده است.فكرهاي علي پاشا صالح در اين مورد لايق دقّت است. او مي نويسد: «مجموعه قوانين حمورابي ، پس از ويران شدن سومرها ، بر اساس قوانين و عادت-عنعنه هاي آنها نوشته شده است.مضمون اكثر آن قانون ها از مجموعه آن قانون ها اقتباس شده است كه ، شاه "اور" "دونگي-dungi" نوشته بود. به غير از مجموعه هاي "نيسابا-nisaba" و "هاني-hani" شاهان طايفه "ايسئن" نيز مجموعه قانون به وجود آورده بودند.»
خطّ سومرها
عالمان اروپا و آمريكا كه درنتيجه كنده كاري هايي كه در بابل، شوش، ،اور، نيپ پور، و ساير نقاط شهرهاي سومر- ايلام ، كوزه و لوحه هاي سنگي و اثرهاي نوشته شده ي بي شماري كه همه آنها به خط ميخي نوشته شده است يافته اند، در موزه هاي اروپا و
آمريكا نگه داري ميشود. به فكر عالمان تاريخ شناس بزرگ خط ميخي را سومرها اختراع كرده است. طول چند هزار سال، در اين منطقه اكثر خلقها از الفباي ميخي استفاده مي كردند.
سومرها به حيات و مدنيّت بشر چه چيزهايي آورده اند؟
همان طور كه ذكر شد، سومرها به حيات عموم بشر و مدنيّت آن خدمات بزرگي كرده و خيلي چيزها را به آن ارمغان آورده اند. از اين خدمات مي توان گفت :
1. قانون گذاري در جامعه و اداره جامعه بر اساس آن .
2. ايجاد كردن الفبا براي تثبيت زبان گفتاري ،با الفباي ميخي تظاهر كرده است.
3. شروع علم ها وشاخه هاي مختلف صنايع با سومرها و بعدها به واسطه ملّت هاي مختلف از نسل به نسل آمده و به صورت تكميل شده به درجه امروزي رسيده است.
4. شب و روز را به 24 ساعت ، هر ساعت را به 60 دقيقه و هر دقيقه را به 60 ثانيه تقسيم كردن نيز يادگاري از سومرها است.
5. اين يك حقيقت علمي است كه تقسيم دايره به 360 درجه ، از دوران سومرها مانده است.
6. كشف تعدادي از فلزّات ، از آن جمله آلمونيوم.
7. ...
چند مثال از كلمات سومري و هم معني آن در توركي امروزي:
توركجه سومرجه
|
2(iki-ikki) |
İkki |
|
3(üç) |
Uş |
|
Ana(aba-nənə) |
Ama |
|
Apa(ata-aba-apa-baba) |
Abba |
|
Bilgili(bilən) |
Bilga |
|
Çoban |
Çolpan |
|
Dam(ev damı-ev) |
Dam |
|
De(demək) |
De |
|
Dərin(g |
Dirig |
|
Quzu(qoyun balası) |
Uzu |
|
Gülən adam(gülünç-gülüş) |
Güləş |
|
İp(bağ-iplik-ipək) |
İb |
|
Kim(kim?) |
Gim |
اسناد:ايران توركلرينين اسكي تاريخي،محمد تقي زهتابي- حقوق تاريخي،علي پاشا صالح- پيرنيا، جلد1-اولجاس سليمان،آزي يا.استانبول-.
24 آوريل سمبل قتل عام مسلمانان يا ارامنه مهاجم؟!
مهندس توحيد ملك زاده
24 آوريل هر سال گروهي از ارامنه به بهانه آنچه كه نسل كشي ارامنه در مناطق مسلمان نشين قلمداد ميگردد؛ به راهپيمايي و تظاهرات پرداخته و عليه تركهاي مسلمان شعار ميدهند. ولي واقعيت قضيه چه ميباشد؟
از اوايل قرن بيستم، ارامنه متعصب شروع به تحركات خشن نموده و در سال 1905 م جنگ سراسري بر عليه مسلمانان قفقاز شروع كرده و مشغول پاكسازي منطقهاي كه آنرا "ارمنستان بزرگ" مينامند؛ كردند. عليرغم سركوب سريع اين شورش، افراطيون ارمني تا شروع جنگ جهاني اول (1914 م) گهگاهي به فاليتهاي ضد اسلامي دست زده و هراز چندگاهي به اعمال تروريستي ميپرداختند. تا اينكه با شروع جنگ جهاني اول، ارامنه ساكن عثماني و ساير مناطق اسلامي نيز وارد دستهبنديهاي سياسي – نظامي منطقه شده و با ورود به اتحاديه ضد اسلامي، روس، انگليس و فرانسه، عليه دولت اسلامي عثماني دست به اقداماتي زدند كه شرح جزئيات، در كتاب "تاريخ ارمنستان" هراند پاسد رماچيان، به وضوح مشهود است.
اقدامات تحريكآميز ارامنه اگرچه نتوانست در سرنوشت نهايي جنگ تاثيري بگذارد ولي تا حدي فكر قشون عثماني را به خود مشغول كرد. بنابراين دولت عثماني ابتدا به جمعآوري اسلحه ارامنه عثماني پرداخت تا از اين اسلحهها عليه عثماني استفاده نشود. سپس چون اين اقدام كارساز نشد؛ شروع به انتقال ارامنه به پشت جبهههاي جنگ نمودند. در اين حين جمع كثيري از آنها كه درصدد پيكار با عثمانيها در جبهه متحد با روسها بودند شكست خورده به روسيه و يا آذربايجان (مناطق غربي آن اورميه، سلماس، سولدوز) كه آن زمان در اشغال روسها بود فرار كرده و از طرف مردم آذربايجان عليرغم شرايط سخت جنگي، پناه داده شدند و مردم آذربايجان با اين رفتار خويش ديگر بار روحيه نوع پروري و انسان دوستي خود را عليرغم دشمني ارامنه با آنها نشان دادند.
با ورود مسيحيان (مركب از ارامنه و آسوريها) به اورميه و سلماس عملا صدهزار نفر مسيحي وارد آذربايجان شد و تركيب حاكم بر منطقه كاملا به نفع مسيحيان عوض گرديد. كنسول روس در اروميه (نيكيتين) همراه با نمايندگان سياسي فرانسه و انگليس ومسيونرهاي ظاهرا مذهبي از افراد تحتالحمايه مسيحي خويش، قشون مسيحي به استعداد 4 گردان تيرانداز آسوري، 2 گردان تيرانداز ارمني با چهارتوپ كوهستاني، سيصد سوار، يك گروهان مسلسل و يك سرويس تلگرافي تشكيل دادند.
قشون مسيحي استقرار خويش بر قسمت غربي آذربايجان را با كشتار اهالي در روز آخرين چهارشنبه سال 1297 شمسي اعلام كرده و پس از سه روز كشتار مردم و تسليم اهالي اورميه پايان يافت. پس از چند روز سلماس نيز به تصرف مسيحيان كه در آذربايجان آنها را "جيلو" مينامند؛ درآمده و مسيحيان شروع به تصفيه قومي منطقه از ترك مسلمان به مسيحي كردند. كه خوشبختانه مصائب و مشكلات مردم اورميه بيش از چهار – پنج ماه طول نكشيده و قشون عثماني آزادسازي مناطق غربي آذربايجان را وجهه همت خويش قرار داده و در تابستان سال 1298 شمسي، مسيحيان، سلماس و اورميه را طي جنگ با عثماني ها تخليه و به سوي بغداد محل استقرار انگليسيها متواري شدند.
در اين فاجعه هولناك انساني ، بيش از يكصدهزار نفر آذربايجاني در اورميه و سلماس و سولدوز و قوشاچاي توسط ارامنه و آسوريها قتل عام شدند. حال پرسش اينجاست كه آيا 24 آوريل، سمبل كشتار مسلمانان اورميه و سلماس ميباشد يا ارامنه مهاجم؟
نقش تركان در شكل گيري قومي ارمنيان
تاملي در بنيانهاي قومي ارامنه:
نويسندگان ارامنه در كتابهاي خود هر يك بطريقي سعي ميكنند تا «خاستگاه» و «سلسله نسب» و «اصل و نسب» ارمنيان را در هالهاي از مههاي تاريخي بپوشانند تا نقش تركان در شكلگيري قوميآنان بر كسي روشن نشود. مثلا در كتاب «تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، آرمناكان، داشناكسيون و هونچاكيان تا سنه 1918» ترجمه و تاليف دكتر الكساندر رپادماگريان و گيو آقاسي در مورد «اصل و نسب ارمنيان، به صراحت آمده است «اصل و نسب ارمنيان و آغاز تاريخ آنان تا به امروز مجهول مانده است»(1) و «سيرارپي درنر سسيان» نيز در كتاب «ارمنيان» كه توسط «مركز اسناد فرهنگي آسيا» چاپ و نشر شده است در مورد «خاستگاه ارامنه» به صراحت آمده است : «درباره خاستگاه ارمنيان هيچ سندي در دست نيست»(2) و مورخ ارمني «هراند پاسدرماجيان» در كتاب خود بنام «تاريخ ارمنستان» با اشاره به «روشنتر نبودن سلسله نسب ارامنه» مينويسد:« [ارامنه] را ميتوان در عدد ملتهايي بشمار آورد كه سلسله نسبش روشنتر [نيست]»(3)
البته مسئله «مجهول» بودن «اصل و نسب ارامنه» و «خاستگاه» آنان امروزه از طرف مورخين «معاصر ارامنه» باب و مد روز شده و آنها هستند كه سعي در «گلآلود» كردن «منشا ارامنه» و «مجهول» جلوه دادن «اصل و نسب» خويش برآمدهاتد و الا مورخين قرون و اعصار پيشين مدعي چنين «بي اصل و نسبي» نبوده و در مورد اصل و نسب خويش بيپردهتر از مورخين امروزي صحبت كردهاند مثلا «موسس خورناسي» از مورخين قرن پنجم ميلادي در كتاب خود به نام «تاريخ ارمنستان» كه در بين سالهاي 480- 475 به رشته تحرير درآمده است. تاريخ ارامنه را از سقوط برج بابل و پيدايش اختلاف زبانها و مهاجرت ارامنه و نقش «بيگانگان» در تشكيل قومي ارامنه به صراحت مينويسد : كه بعد از سقوط برج بابل و تغيير زبانها فردي بنام «هايك» با «سيصد نفر مردان زورمند و با خوان پروردههاي ديگر و بيگانگاني كه باو گرويده بود و با تمام خانمان بسرزمين آيراراد كه در نواحي شمالي واقع است عزيمت كرد»(4). اين سرزمين در «نواحي جنوبيتر از درياچه وان واقع [شده بود]»(5)
بدين ترتيب مشاهده ميشود كه اگر «خاستگاه» و «اصل و نسب» ارامنه بر مورخين قرن بيستم ارامنه بعمد روشن نباشد براي مورخين صاحب نام ارامنه مثل «موسس خورناسي(موسي خورني)» كه او را «هرودوت ملت ارمني نيز ناميدهاند»(6) روشن است يعني هم فردي بنام «هايك» را داريم كه ارامنه در انتساب به او خود را «هايي» و «سرزمين ارمنستان ... [بنام او] بطور عاميانه هاياستان ناميده [ميشود](7) و هم سر و كله «بيگانگاني» را داريم كه باو گرويده و در مناطق جنوبيتر درياچه وان يعني در كردستان عراق با آنها زندگي ميكنند.
پس چنانچه مشاهده ميشود ارامنه يعني ارامنه اوليه يعني «ارمنيان خالص واقعي» (8) در «كردستان عراق» هستند و هيچ ارمني خالص و واقعي در «جمهوري ارمنستان فعلي» وجود ندارد.
حال بايد ديد اگر در «جمهوري ارمنستان فعلي» هيچ فرد ارمني وجود ندارد پس در اين سرزمين چه قومي زندگي ميكردند و اهالي بومي آنجا از چه تيرهاي بودند.
پروفسور مهرين در «تاريخ ارمنستان» در مورد اهالي بومي «جمهوري ارمنستان فعلي» به صراحت مينويسد : كه در آنجا «تيرههائي از نژاد توراني زندگي ميكردند از جمله تيرهاي بنام نايري و تيرهاي بنام مينني و تواناتر از همه آنها تيرهاي بنام ازاردو و يا اررتو بود كه از شاهان معروفشان منواس و ارگتس اول و سردور(سردري؟!) سوم (733/810 ق.م) را ميتوان نام برد».(9)
پس با توجه به مستندات فوق ميتوان بر نظريات نويسندگان سياسي و اجتماعي ارامنه صحه گذاشت كه به صراحت مينويسند «ارمنستان جديد(جمهوري ارمنستان فعلي) [در] خارج از مرزهاي جغرافيائي ارمنستان [قديم] واقع [است]«(10) يعني بزبان سادهتر اينكه «جمهوري ارمنستان فعلي» كه بر روي خاكهاي اقوام توراني (آذربايجاني)بنا شده در حقيقت يك سرزمين غصبي است.
حال جهت نتيجهگيري بهتر موارد اصلي و اساسي اخذ شده در مباحث فوق يادآوري ميگردد :
1- دانستيم كه بعد از سقوط برج بابل و تغيير زبان اقوام فردي بنام هايك با عدهاي از بيگانگان، بسوي كردستان عراق حركت كرده و در آنجا رحل اقامت افكندند.
2- ارمنيان بعلت انتساب به اين فرد خود را «هايي» و سرزمين خود را «هايستان» ناميدند
3- سرزمين و حاكميت امروزي ارامنه نه تنها در منطقه قره باغ بلكه در كل جمهوري ارمنستان يك حاكميت غير مشروع و سرزمين آنان غصبي است.
حال بعد از مقدمات فوق ببينيم اصلا «قوم ارمني» چگونه در تاريخ بوجود آمد و بنيانهاي قومي آنها بر چه اساسي استوار است. پروفسور عباس مهرين و ساير مورخين مينويسند كه بعد از جنگهاي بسيار مابين اقوام آشوري و توراني نژاد اررتو عاقبت اررتوييها مغلوب شده و همزمان با سقوط دولت توراني نژاد اررتو «تيرههاي ديگر از مغرب آسياي صغير»(11) و نيز اقوامي بنام «فريگياني»(12) به سرزمين اررتو ميآيند. در اثر آمدن اين طوايف به آسياي صغير طولي نميكشد كه مهاجمان خارجي با بوميان (اقوام توراني نژاد) آميزش كرده و ملتي از اين اختلاط پديد ميآيد بنام ارمن» (13) كه «با مرور ايام، طوايف ارمن- فريگيان زبان هند و اروپائي خود را بر [اقوام توراني نژاد] اورارتي تحميل كردند و اختلاط دو ملت منجر به تشكيل ملت ارمني شد»(15)
پس نتيجه ميشود كه ملت ارمني بعد از سقوط دولت اررتو(اورراطو = آرارات) در سال 585 قبل از ميلاد و ورود اقوامي از آسياي سغير و آميزش آنان با قوم «هايي» و «بيگانگاني» كه با او بودند و نيز آميزش با اهالي بومي توراني نژاد ملغمهاي بنام «ارمني» را بوجود آوردهاند.
كتاب «ارمنيان» با تاكيد بر اينكه قوم بومي يعني قوم توراني نژاد اررتو در اثر حملات مهاجمان از بين نرفته مينويسد : «[اين قوم] با ... عناصر مهاجم درآميختند.اگرچه آنها هويت قومي قديمي خويش را تا اندازه زيادي نگاه داشتند ليكن يك زبان جديد را كه عضو مجزا و مشخص گروه هند و اروپائي است پذيرفتند»(14)
پاسدرماجيان نيز به اين «اختلاط معجوني شكل ارامنه» در كتاب خود چنين اشاره ميكند: «بنا براين ملت ارمني امروزه معجوني است از ارمنيان هند و اروپائي با ارمنستان اوليه»(16)
او باز در پاراگراف پائين همان صفحه دوباره به همين خلقت «معجوني» قوميت ارمني پرداخته و مينويسد : «همان گونه كه قبلا گفتيم هسته اصلي و قسمت اعظم ملت ارمني فعلي معجوني از دو ملت قويتر اين منطقه است يعني بك ملت هند و اروپائي و يك ملت بومي»(17)
در مورد لهجههاي گوناگون اين «ملت معجوني» پروفسور مهرين مينويسد كه زبان ارمني بعدها زير نفوذ كامل قدرتهاي منطقه قرار گرفت و به سه لهجه خاص «ارمني روسي و ارمني تركي و ارمني ايراني تبديل گرديد» (18)
پس در يك نتيجه گيري ديگر به اين نتيجه مهم ميرسيم كه ارامنه در حقيقت قوم خالصي نيستند بلكه قومي منسوخ از اتراك هستند كه همچون فرزند ناخلف سعي ميكنند «اصل و نسب» و «خاستگاه» خود را مجهول جلوه داده و بر روي پدران خود به نامردي دشنه كشيده و خود را مستوجب مجازات به سبك و قانون تركان نمايند و تركان اصيل مجبور باشند كه اين قوم «معجوني» را به «ياسا» برسانند چنانچه اولين گوشمالي آن در 24 آوريل 1915 بديشان داده شده و چون احتمال ميرود كه «نرود ميخ آهنين در سنگ» لذا نياز به گوشمالي ديگري احساس ميشود كه اين بار نيز همچون تعبير صوفيان از ظهور چنگيز خان برسد روزي كه «طوفان استغنادي الهي بورزد و خوار و خاشاكي چند را با خود روبيده و به ديار عدم ببرد» و در روي نقشه نه از تاك نشان ماند و نه از تاكنشان . چنانچه قوم اوغوز در طول تاريخ و اسطوره خود چنان كرده و «تپه گؤز»هاي ناخلف و منسوخ را با تمام رويين تنييشان بدست قهرمانان خلفي همچون باساتها نابود كرده و از بين برده است.
پايان سخن اينكه پاسدرماجيان از قول يك ارمني «ت، ساريك» مينويسد : «نقشه را برداريد ، موقعيت جغرافياي ما را در نظر بگيريد و به ياد آوريد كه ما [با وجود همسايگاني همچون آذربايجان و تركيه] توانستهايم بر جا بمانيم» (19) كه شايد اين دلخوشي «موجوديت در روي نقشه جغرافياي» با توجه به سالها و قرنها تسلط تركان مادي و تركان آلباني و تركان اشكاني و تركان خزري و تركان خوارزمشاهي و تركان ساجي ، تركان مسافري و سالاري، تركان سلجوقي، تركان اتابكان آذربايجاني، تركان تيموري، تركان آققويونلو، تركان صفوي، تركان افشاري، تركان عثماني و تركان قاجاري و بقول خودشان قتل عام 24 آوريل 1915 زياد بطول نينجاميده و اين بار با توجه به جنايات آنان در قرهباغ در حق شيعيان آل علي ديگر موجوديتي و حضوري در روي نقشه جغرافيايي نداشته باشند پس همان بهتر كه با توجه به همان همسايگانشان كمي با احتياط و دست به عصا راه روند اين تنها راه شرط احتياط عقلي است و در صورت عدم خروج از سرزمينهاي اشغالي تركان شيعه قره باغ شايد كه فردا نه تنها موجوديت ارامنه قره باغ بلكه موجوديت كل ارامنه و بويژه جمهوري غاصب ارمنستان به خطر افتد و كار از كار بگذرد و در كتابهاي تاريخ اين بار نه از يك قوم موجود بلكه از يك قوم مفقود ارامنه صحبت شود قومي كه روزي به غضب الهي دچار شده و توسط «سيفالاسلام»ها (شمشيراسلام) ها از بين رفته است.
پاورقي :
1- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، آرمناكان، داشناكسيون و هونچاكيان تا سنه 1918، ترجمه و تاليف دكتر الكساندر پادرگريان، گيو آقاسي، مقدمه از فرامرز برزگر، انتشارات سازمان فرهنگي پاد، تهران، 1352، ص 20
2- ارمنيان، سيرارپي درنرسسيانه، ترجمه مسعود رجب نيا، مركز اسناد فرهنگي آسيا، 2537 شاهنشاهي تهران، تهران، ص 15
3- تاريخ ارمنستان، هراند پاسدرماجيان، ترجمه محمد قاضي، نشر تاريخ ايران، چاپ اول، 1364، تهران، ص 23
4- تاريخ ارمنستان، موسس خورناسي (موسي خورني)، ترجمه و حواشي از گئوركي نعلبنديان استاد دانشگاه دولتي يروان، اداره نشريات دانشگاه يروان، يروان، 1984، ص 38
5- همانجا، ص 30
6- پاسدرماجيان، ص 136
7- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، صص 19-18
8- پاسدرماجيان، ص 18
9- تاريخ ارمنستان ، نگارش پروفسور عباس مهرين، موسسه مطبوعاتي عطائي، ص 39
10- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، ص 20
11- تاريخ ارمنستان ، عباس مهرين، ص 39
12- تاريخ سياسي و اجتماعي ارامنه، ص 21
13- تاريخ ارمنستان ، عباس مهرين، ص 39
14- ارمنيان، ديويد مارشال لانگ، كريستوفر، ج. واكر، ترجمه ا. گرمانيك، ناشر مترجم، چاپ اول، بهمن ماه 1361، ص
15 - Histore dol' Ameniede orgines,paris,1947,s.-69-73
16- تاريخ ارمنستان، پاسدرماجيان، ص 23
17- همانجا، همان صفحه
18- تاريخ ارمنستان، مهرين، ص 98
19- تاريخ ارمنستان، ص 279
(تا پايان سلسله قاجار قومي بنام پارس در ايران زندگي نميكرد)
آنها بعدها به سوي جنوب به منطقه شيراز امروزي رفته و در اطراف «كوه پارس» سكنا گرفتند و به روايتي در انتساب به آن كوه «پارسي» ناميده شدند. بعضي از مورخين اين قوم را از شاخه نژادي مجعول بنام «آريايي» مي دانند و آنها را قومي متمدن ميدانند در صورتيكه «محمدتقي ملكالشعراي بهار» در كتاب «سبك شناسي» معتقد است كه آنها قومي «بيتمدن و فاقد خط» بودند. او مينويسد كه آنها «غالبا مردمي بياباني و چوپان و برزيگر بيش نبودند و از خود خط و ادبيات و فرهنگ و آداب شهرنشيني نداشتند»(1)
اين قوم وقتي بابل را تسخير كردند پايه شاهنشاهي خود به نام هخامنشي را گذاردند و بعلت اينكه فاقد «خط و ادبيات و آداب شهرنشيني» بودند مظاهر تمدن سومري ،آشوري، اكدي،ايلامي، بابلي، مصري و اورارتويي و مادي را تقليد كرده و به سبك آنها اماكن و فرهنگي براي خود ساختند. آنها چون فاقد كتابت و قومي مقلد بودند لذا در كتيبههاي خود به سبك پادشاهان «اورارتويي» سخن ميگفتند و خود را «شاه شاهان» ميخواندند(2)
«دكتر پرويز ناتل خانلري» در مورد «زبان و خط رسمي» شاهنشاهي آنان مينويسد «زبان عيلامي» كه به خط ميخي نوشته ميشد «از زبانهاي رسمي شاهنشاهي»(3) بود و در «كاوشهاي تخت جمشيد» نزديك به 30 هزار لوحه درست و شكسته گلي و خط و زبان عيلامي دوره هخامنشي يافته شده است.(4)
«زبان پارسي» كه زبان قوم «يكصد و بيست هزار نفري قوم پارس» بود بعلت خلاء قدرت بر چند ميليون نفر مردم فلات ايران تحميل گرديد ولي با تمام امكانات دولتي محدودهي آن از دربار هخامنشي و نوشته شدن چند كتيبه فراتر نرفت. بيشتر كتيبههايي كه اين قوم غالب از خود باقي گذاردهاند داراي اغلاط فاحش املايي، صرفي و نحوي است و نشان ميدهد كه گويندگان به اين زبان از نوشتن چند سطر بزبان خود عاجز بودند. «پروفسور شارپ» در كتاب «فرمانهاي شاهنشاهان هخامنشي كه بزبان آريايي (پارسي باستان) نوشته شده است» اغلاط كتيبههاي پارسي هخامنشي را يك به يك ذكر كرده و حتي متذكر شده است كه در كتيبه كوچك چهار پاراگرافي اردشير سوم هخامنشي حدود 15 غلط املايي و دستوري و صرفي و نحوي وجود دارد (5) و اين نشان ميدهد كه زبان قوم هخامنشي در اواخر اين سلسله قبل از اينكه اسكندر مقدوني به ايران حمله كند خود به خود بعلت آميزش با زبان بومي منطقه از بين رفته بود. زبان هخامنشيان كه زبان قوم يكصد و بيست هزار نفري بيابانگرد بود جزء زبانهايي است كه مثل زبانهاي عربي و روسي و اسلاوي داراي افعال و اسامي مذكر و مونث و خنثي بوده و حتي بدتر از همه اينكه «اسامي» نيز در اين زبان «صرف» ميشد لذا زبان به اصطلاح فارسي فعلي هيچگونه ارتباطي در «صرف و نحو افعال و اسامي و خزينه لغات» با زبان قوم هخامنشي ندارد ئ گفتن «زبان پارسي باستان» به زبان هخامنشيان و «پارسي معاصر» به زيان امروزي بعضي ايالات ايران مبنايي ندارد و آن زبان هخامنشي بهمراه از بين رفتن همان يكصد و بيست هزار نفر قوم بيابانگرد و وحشي و خونريز از صحنه تاريخ نيز مثل اكثر «زبانهاي مرده تاريخ» از بين رفته است ولي بعد از اسلام «حزب سياسي، عقيدتي شعوبيه» كه مركب از شوونيستهاي ضد اسلام ايراني بودند براي «مقابله با اسلام» دنبال دستاويز ميگشتند تا خود را به اصطلاح «متمدن» و مسلمانان را فاقد تمدن نمايانده و اسلام را از درون تهي نمايند دست به جعل احاديث و داستان و تاريخ و ادبيات و فرهنگ زدند تا به خيال خود فضايل خويش را بر مسلمانان بنمايند و عاقبت نيز همين «زبان مرده» را بهترين دستاويز يافتند تا بگويند كه صاحب بزرگترين تمدن روي زمين بودند در صورتيكه كار آنها بكلي جعل احاديث و تاريخ بود.
«دكتر حسينعلي ممتحن» در كتاب «نهضت شعوبيه» در مورد جعليات اين شعوبيان ايران مينويسد : «شعوبيان در جعل حديث و خلق روايت تسلط داشتند، بدين سبب احاديث بسياري در فضيلت ايرانيان جعل و به اشخاص موثق ، از جمله اصحاب و تابعين مستند كردند. شعوبيه گاهي داستاني ساخته و آن داستان را داخل تاريخ كردند به طوري كه تميز مطالب اصلي و جعلي كار دشواري بود. گاهي در حكايتي تصرف كرده، قسمتي از آن را حذف و تبديل ميكردند و گاهي در شان نزول امثال و روايات عرب مطالبي ساخته و در لباس حقيقت جلوهگر )مي(ساختند» (6)
يكي از جعليات شعوبيه قديم و جديد جعل زباني براي مردم ايرانيان بنام «زبان فارسي» است كه گويا زبان امروزي به اصطلاح فارسي نيز دنباله همان زبان پارسي باستان يا پارسي هخامنشي است كه گفتيم هيچ ارتباطي با زبان امروزي كه فاقد افعال و اسامي مذكر و مونث و خنثي است و داراي صرف اسامي است ندارد. زبان امروزي مردم بعضي از ولايات ايران در حقيقت «زبان تاجيكي» است كه از ماورالنهر يعني از «تاجيكستان امروزي» يعني از خارج از مرزها وارد ايران گرديده و نام قومي آن نيز «زبان تاجيكي» است.
«ابن نديم» مجعول، در «الفهرست» مجعول، زبان فارسي را زبان موبدان و علما ميداند و بعلت آنكه مردم استان فارس با آن زبان سخن ميگفتند آنرا فارسي ميداند و مينويسد : «اما فارسي زبان موبدان و علما و امثال آنان بود و مردم فارس با آن سخن ميگفتند... و سرياني زبان همگاني و نوشتن هم نوعي از زبان سرياني فارسي بود» (7)
البته در اينجا غرض نقد سرتاپا غلط نظريات و مجعولات و مجهولات ابن نديم نيست چه اگر نظريات ابن نديم را جدي بگيريم بايد بگوئيم كه زبان فلات ايران «سرياني» بود چون به گفته ابن نديم «سرياني زبان همگاني» بود ولي از اينكه ابن نديم زبان فارسي مجهول خود را كه از آن بيابانگردان و چادرنشينان هخامنشي بود كه حتي خود نيز نوشتن و بكار بردن آن را در كتيبههاي خود نمي دانستند زبان «اهل قلم» مثل «موبدان و علما و امثال آنان» قلمداد كرده جايي بسياري تعجب است و بايد پرسيد اين خيل «موبدان» چه آثاري از خود به همان زبان ادعايي كه «شاهان هخامنشي» نيز از بكار بردن آن عاجز بودند بر جاي گذاردهاند؟ البته نظر ابن نديم زماني صحيح خواهد بود كه بجاي «موبدان» واژه «علماي اسلام» و بجاي «زبان فارسي» ، «زبان تاجيكي» را در جمله فوقالذكر بگذاريم چون بعد از نفوذ زبان قوم تاجيك از ماورالنهر و خراسان به داخل ايران است كه بيشتر صاحبان انديشه به اين «زبان تاجيكي» روي آوردند و خود ضمن اعتراف بر تاجيك بودن خود - مثل بيهقي – به نوشتن آثاري در «زبان تاجيكي» پرداختند.
زبان تاجيكي چون از ميان درهها و كوهپايههاي تاجيكستان برخاسته است لذا به آن «زبان تاجيكي دري» نيز ميگويند. «علي اكبر دهخدا» در «لغتنامه» به نقل از صاحبان انجمن آرا، آنندراج و غياثاللغات نوشته است : «زبان پارسي را از آن دري ميگويند كه در روستا و كوهستان و دره بدان تكلم ميكردهاند... حق آن است كه دري منسوب به كوه و دره است چنانچه كبك دري كبكهايي را گويند كه در ميان دره كوه پرورش يابند و زبان دري زبان اهل كوهستان است»(8)
زبان دري كه به غلط پسوند «پارسي» را به آن چسباندهاند و بنام «فارسي دري» ميخوانند همانطوريكه ذكر شد زبان اهالي درهها و كوهپايههاي «تاجيكستان» بود و حتي تا قرن پنجم هجري يعني تا سال 438 در سير خود از شرق به غرب ايران به آذربايجان نرسيده بود و نه تنها مردم عادي بلكه شعرا و نويسندگان نيز با اينكه بصورت «خودآموز» آنرا ياد گرفته بودند ولي چون زبان مادري آذربايجانيان نبود لذا با مشكل و تلفظهاي غلط و با لهجه خاص آن را بكار ميبردند.
«ناصر خسرو» شاعر و سياح مشهور «بدخشان افغانستان» كه در قرن پنجم از تبريز ديدن كرده و با «قطران» - شاعر بزرگ آذربايجان ملاقات كرده - در مورد اين ديدار مينويسد: « در تبريز قطران نام شاعري را ديدم شعري نيك ميگفت اما زبان فارسي نيكو نميدانست پيش من آمد ديوان منجيك و ديوان دقيقي بياورد و پيش من بخواند و هر معني كه او را مشكل بود از من پرسيد با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند» (9)
«محسن عمرزاده» محقق تاجيكستان و نويسنده مقالهي «سرحد تاجيك زبان تاجيك است» در مورد همين «فارسي» نداستن «قطران» به همان زبان تاجيكي خود مينويسد : «سببي زبان نكو ندانستن شاعر مشهور ايران اين بود كه اين زبان تاجيكان است از اينرو در ايران براي تاليف لغت احتياج به لغتنامه پيدا كردند و در نتيجه در سالهاي 1065 و 1066 ميلادي لغت نامه فرس اسدي طوسي ترتيب داده شد و در مقدمه آن گفته شده : لغت فرس [(فارس)] لسان اهل بلخ ماورالنهر و خراسان است» (10) او باز به تاكيد در مورد انتقال زبان تاجيكي به مناطق ايران مينويسد : «تعدادي از عالمان و مستشرقان بر اين عقيدهاند كه زبان فارسي از مناطق تاجيك نشين به جنوب و غرب ايران منتقل گرديده است» (11)
«محسن عمرزاده» با استناد به گفته «ملكالشعراي بهار» كه ميگويد خاستگاه اصلي زبان به اصطلاح فارسي امروزي مناطق تاجيك نشين ماورالنهر است گلهدارد كه نويسندگان و مترجمان ايراني امانتدار نيستند و كساني مثل سعدالله احمد در «ترجمه كتب» هرجا كه كلمه «تاجيك» ذكر گرديده است آن را با «فارس» عوض كردهاند»(12)
او به صراحت مينويسد : «تاجيكها هيچگاه فارس نبودند و تاجيك معني فارس را ندارد» (13)
در اينجا به دروغ بودن و جعلي بودن نظريه ابن نديم مجعول در الفهرست مجعول پي ميبريم كه با اينكه همه دانشمندان و مستشراقين زبان فارسي را زبان اهل ماورالنهر مي دانند و اسدي طوسي – سراينده گرسپنامه و از ستايشگران ابودلف شيباني(حاكم نخجوان) – نيز بر آن تاكيد دارد و براي آموزش آن براي مردم آذربايجان لغتنامه مينويسد تا زبان اهالي به قول خود ماورالنهر را به آذربايجانيان ياد دهد و ابن نديم به دروغ زبان فارسي را زبان «موبدان» و بدتر از آن زبان منطقه شيراز ميداند. كه قبلا به اين جعليات اشاره كرديم.
بعد از قرن پنجم هجري (قرن يازدهم ميلادي) تاجيكان كم كم به همراه تركان غزنوي و سلجوقي و خوارزمي و ... وارد ايران گرديده و در فلات ايران پراكنده و يكي از اقوام اصلي منطقه را تشكيل دادند. اين زبان كه از درههاي تاجيكستان برآمده بود بزودي به خراسان و دهستان و مازندران و گرگان رسيد و در اثر همجواري با مردم بومي آنها را نيز تاجيك زبان كردند بطوريكه از قرن پنجم به بعد مناطق شمالي ايران تاجيك زبان شده بودند .
«ظهيرالدين مرعشي» (815- 894) در شرح ماجراي شكست يكي از بزرگان خوارزم كه بعد از شكست خوردن قصد رفتن به مازندران را داشت هشدار تركان به او را يادآوري ميكند كه بزرگان ترك به او ميگويند به مازندران نرود زيرا : «تاجيك هرگز به ترك اعتماد نخواهد كرد» (14) اين سند نشان ميدهد كه اهالي مازندران در آن زمان تاجيك تا تاجيك زبان بودند.
در زمان «بيهقي» - نويسنده مشهور «تاريخ بيهقي» يعني در زمان غزنويان و سلجوقيان – به تاجيكان لفظ «تازيكان» نيز اطلاق ميشد. بيهقي كه خود در صحنه جنگهاي غزنويان با سلجوقيان حضور داشت در رابطه با مراحل اوليه جنگ كه سلجوقيان نيشابور را گرفته بودند مينويسد طغرل سلجوقي خطاب به مردم نيشابور ميگويد : «ما مردمان نو و غريبيم. رسمهاي تازيكان (تاجيكان) ندانيم» (15) او با رسيدن قواي غزنويان تصميم به عقب نشيني گرفته و ميگويد : «ما را صواب آن مينمايد كه بنه پيش كنيم و سوي دهستان رويم و گرگان و آنواحي بگيريم كه تازيكان (تاجيكان) سبك مايه و بيآلتاند» (16)
اين اسناد نشان ميدهد كه نواحي شمال و شمال شرقي ايران و بويژه خراسان و گرگان در قرن پنجم هجري تاجيك يا تاجيك زبان بودند و خود را تاجيك ميدانستند. عبدالرزاق دنبلي در رابطه با تاجيك بودن مردم نيشابور نه تنها از تاجيكهاي نيشابور بلكه از تركان نيشابور نيز ياد كرده ميگويد : «كوچك و بزرگ عراق عجم، در ترانه زير و بم و تار و طنبور و آهنگ رهاوي رهايي داده دلها از دام تاجيك و ترك نشابور بر چنگ طرب چنگزن» (17)
در اين رابطه «سفرنامه رابينو» با نام «سفرنامه مازندران و استرآباد» نيز حائز اهميت است كه به صراحت مي نويسد : «در ناحيه غربي استرآباد قسمت عمده اهالي تاجيكاند. بعلاوه عده كمي از ايل قاجار و مقصردلو كه اصلا از قرهباغ آمدهاند» (18)
«علاءالملك» نيز در گزارشهاي سياسي خود از مردم خراسان در زمان قاجار مثل عبدالرزاق نويسنده «تسليهالاحرار» سكنه خراسان را بطور عموم نه «فارس» بلكه «تاجيك» مي داند و به صراحت مي نويسد : «سكنه خراسان خيلي مختلف هستند. غالبا مركب از كرد و تاجيك و ترك و تاتار ميباشند» (19)
اين گزارش كه مربوط به «صد سال اخير» است به صراحت اهالي خراسان را از قوم تاجيك ميداند و «اقوام غالب» را در خراسان «تاجيك و ترك و ...» معرفي ميكند و از «قوم پارس» نامي نميبرد و اين نشان ميدهد كه قوم پارس در خراسان يا «قوم غالب» يعني «اكثريت» نبوده و يا منظور از تاجيك همان فارس بوده است كه چون مردم خود را «تاجيك» ميدانستند لذا در كليه گزارشها از آنان با نام اصلي قومي خود يعني تاجيك نام بردهاند.
علاوه بر خراسان و دهستان و گرگان و مازندران، قسمت عمده گيلان را نيز قوم تاجيك و گيل تشكيل ميداد چنانچه در مرثيه كشته شدن و مسموم گرديدن محمودخان از خاندان اسحاقيه با زهر هندوانه در حمام «عبدالفتاح فومني» نويسنده كتاب «تاريخ گيلان» مينويسد :
دريغا كه سلطان گيلان نماند
دريغا كه محمود سلطان نماند
ز ظلم و جنايات «تاجيك و گيل»
ز اسحاقيه شه به گيلان نماند(20)
البته تاجيكها نه تنها در خراسان و گرگان و مازندران و دهستان و گيلان بلكه در بعضي از نواحي آذربايجان نيز در «زمان مغول» ساكن بودند چه «حمدالله مستوفي» در كتاب «نزههالقلوب» سكنه «طسوج آذربايجان» را مركب از ترك و تاجيك مي داند و مي نويسد : «طسوج قصبهاي است بر دو مرحله تبريز به جانب غربي و در شمال بحيره چيچيت (درياچه اروميه) ... سكانش از ترك و تاجيك ممزوجاند.» (21)
در زمان قاجاريه حتي در تبريز و قراجه داغ نيز تاجيكها ساكن بوده و «مفتون» نويسنده «ماثر سلطانيه» - كه كتتابش را بسال 1241 ه.ق تاليف كرده است – مي نويسد : «جمعيتي بسيار از رعايا و چريك و ترك و تاجيك و ارباب حرفت و صنايع تبريز و قراجه داغ جمعآوري روي به خوي نهادند»(22)
البته در آذربايجان غير از شهرهاي فوقالذكر در «خلخال» نيز تاجيكها بودند چنانچه «حاج زينالعابدين شيرواني» در سياحتنامهاش بنام «بستانالسياحه» اهالي خلخال را «بعضا ترك زبان و ديگر تاجيكند» (23) ميگويد. همو اهالي «كردستان» را نيز عموما «كرد» و قليلي از «طايفه ترك و تاجيك و عرب» ميداند (24)
حال كه ثابت شد تمام صفحات شمالي و غربي ايران «تاجيك نشين» بوده و به «زبان تاجيكي» صحبت ميكردند و سياحان و مستشرقان و محققان نيز بر اين امر تاكيد دارند كه تا يكصد سال پيش زبان مردم امروزي عموما ترك و تاجيكي بوده و از زبان فارسي و مردم فارس خبري نبود رسم به شيراز تا ببينم بزرگترين شاعر ايران يعني سعدي شيرازي در مورد تاجيك بودن خود چه ميگويد.
سعدي در يكي از ترجيعبندهايش به صراحت خود را «تاجيك» معرفي كرده كه عاشق يكي از غلامان ترك اتابكان زنگي گرديده و ميترسد كه رسوايي اين عشق توسط غمازان يعني سخن چينان به گوش سلطان رسيده و او را از چشم سلطان بياندارند لذا به غلام ترك ميگويد :
شايد كه به پادشه بگويند
ترك تو بريخت خون تاجيك (25)
كه در اينجا منظور از «تاجيك» خود سعدي است. «تورقل ذهني» نويسنده تاجيكي نيز بر اين شعر سعدي تاكيد كرده و ميگويد «تاجيك كنايه از سعدي است كه به معناي عاشق آمده» است. (26)
«سعدي» در «بوستان» خود حكايتي نقل ميكند كه سياحي از «سواحل درياي عمان» به سياحت پرداخته و در اين سياحت «عرب و ترك و تاجيك و روم» را ميبيند ولي از فارس و قوم فارس در عرض اين وسعت جغرافياي كسي را نميبيند و معلوم ميشود كه «قوم فارس، يك قوم مفقود در فلات ايران» بوده است كه سياح فوقالذكر در خاورميانه بدين بزرگي آنها را جزء اقوام مطرح نميبيند. سعدي ميگويد :
ز درياي عمان برآمد كسي
سفر كرده هامون و دريا بسي
عرب ديده و ترك و تاجيك و روم
زهر جنس در نفس پاكش علوم(27)
«عنصري» نيز كه شاعر دربار غزنوي بوده و بهمراه سلطان محمود در جنگهاي مهم او شركت داشته در قصيدهاي ضمن شمردن مليتهاي مطرح در لشكر سلطان محمود غزنوي هيچ نامي از قوم فارس نميبرد. گويا اين قوم نه تنها در زمان سعدي بلكه در زمان غزنويان نيز «مفقود» بودهاند. عنصري ميگويد :
ايا شنيده هنرهاي خسروان به خبر
بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر
ز چين و ماچين يك رويه تا لب جيحون
ز ترك و تاجيك و ز تركمان، غز و خزر (28)
در اينجا به مسئله تقسيم ايران در ميان دو قوم مطرح سياسي و نظامي سدههاي پيش از قاجار ميپردازم تا معلوم شود كه ايران بين دو قوم غالب ترك و تاجيك و چند قوم كم مطرح ديگر تقسيم شده بود. اما قبل از پرداختن به آن، طرح اين مسئله مهم را برخود لازم ميدانم كه قبل از تسخير ايران توسط تركهاي سلجوقي بنابه نظري قوم غالب در ايران قوم تاجيك و قوم غالب در توران قوم ترك بود و بعد از فتح ايران بدست تركان است كه تركان نيز جزء قوم اكثريت ايران گرديده و بهمراه تاجيكان در سرنوشت كشور نقش بسزايي ايفا كردند.
به همين جهت «عطار نيشابوري » در مورد تقسيم ايران و توران به قوم تاجيكان و تركان ميگويد:
چو يك سان است آنجا ترك و تاجيك
هم از ايران، هم از توران دريغا (29)
كه نشان ميدهد قوم غالب در ايران تاجيك بوده نه فاري وگرنه فارسها همان تاجيكها بودند. در زمان صفويه نيز دو قوم مطرح در ايران همان ترك و تاجيك بودند. شاه طهماسب در نامه خود به «سلطان سليمان قانوني» در مورد دعاگويي «مردم ممالك ايران» بر جان مشاراليه مينويسد : «مردم ممالك ايران از پير و جوان و كافر و مسلمان و ترك و تاجيك و دور و نزديك و وضيع و شريف و قوي و ضعيف» دعاگوي «نظام قوام و اسباب سلطنت همايون آن اعلي حضرت» هستند(30)
و اين نشان ميدهد كه «مردم ممالك ايران» از دو قوم مطرح «ترك و تاجيك» تشكيل شده بود و قومي بنام «پارس» از اقوام مفقود اين ديار بوده است.
در اينجا لازم ميدانم به مسئله و شبههاي كه بعضيها مطرح ميكنند اشاره كرده و جواب آنرا درج نمايم. بعضيها براي اثبات وجود «قوم فارس» در پهنه فلات ايران ميگويند منظور از قوم تاجيك هر قوم «غير ترك» ميباشد و فارسها نيز شامل اين مقوله ميشود يعني وقتي گفته ميشود مردم ممالك ايران از ترك و تاجيك چنين و چنان كردند غرض از تاجيكها اقوام غير ترك هستند. در صورتيكه در اكثر موارد اين نظر خطاست و عاري از حقيقت ميباشد چه در اكثر متون تاريخي به همراه ذكر كلمه ترك و تاجيك نام ساير اقوام شركت كنند در واقعه را نيز بيان ميكنند كه طبق نظريه فوقالذكر نيازي به ذكر آن نبوده و كلمه «تاجيك» كافي و شافي به مقصود بود پس وقتي گفته ميشود اقوام ترك و تاجيك و كرد و ل و عرب چنين و چنان كردند منظور واقعا «قوم تاجيك» بوده و تفسيري غير از آن ممكن نيست، براي اينكه نظريه خود را مستند كرده و به خوانندگان اشتباه بودن آن شبهه را ثابت نمايم خاطر گرامي آنان را به مستندات ذيل جلب مينمايم تا مشخص گردد كه به همراه قوم تاجيك كه بنظر آنان بايد «قوم غير ترك» معني بدهد نام بعضي از همان اقوام غير ترك نيز آمده و نافي مقصود آنان گرديده است.
«محمد هاشم آصف(رستمالحكما) نويسنده كتاب «رستمالتواريخ»» كه شامل وقايع تاريخي از سقوط اصفهان بدست افغانان تا سلطنت فتح علي شاه قاجار است – در مورد حمله «عليمردان زند» به اصفهان مي نويسد : «عاليجاه عليمردانخان مذكور با پنجاه شصت هزار لر و كرد و ترك و تاجيك بجانب شهر اصفهان آمد و وارد شهر اصفاهان گرديد»(31) «محمد هاشم آصف» در جريانات بعد از نادرشاه نيز مينويسد : «بيكبار اهل اردو از ترك و تاجيك و كرد و لر و شيعه و سني و طوايف ديگر بر هم تاختند و بسياري را كشتند»(32)
پس اگر «قوم فارس» در زمان نادرشاه قوم مطرح بود حتي نامش برده ميشد و در جزء «طوايف ديگر» مستتر نميگرديد. در ضمن بعد از ذكر نام قوم تاجيك نيازي به ذكر نام اقوام كرد و لر نيز نبود.
«محمدبن هندوشاه نخجواني» نيز در «دستورالكاتب في تعينالمرتب» - كه كتاب را بسال 757 در اوايل سلطنت سلطان اويس ايلكاني نوشته است (33) در مورد جدا بودن قوم تاجيك از ساير اقوام مينويسد : «از لشكريان و اقوام مغول و تاجيك و لور(لر) و اكراد و اتراك و اعراب و...»(34)
كه همين يك سطر نشان ميدهد كه هر قومي در زير نام قومي خود آمده و «تاجيك» نماينده اقواام «غيرترك» نبوده است و در ضمن بعد از ذكر نام قوم تاجيك نام اقوام مغول و لر و كرد و عرب نيز آمده است كه باز نافي مقصود شبهه افكنان است.
«عمادالدين محمدالثغري» نويسندهي «طوطينامه يا جواهرالاسمار» نيز تاجيك را نماينده ساير اقوام ترك معرفي نكرده و هر قومي را به نام قومي خود در كتابش آورده و مينويسد : «چندين هزار اجناس خلايق از ترك و حبشي و تازيك(تاجيك) و ديلمي و چيني و ختني و رومي و زنگي و ساير اصناف بني آدم احرام اين درگاه پادشاه با جاه عالم پناه ميگيرند»(35) كه ذكر تمام اقوام غير ترك رد كنندهي نظريه شبهه افكنان است.
«ميرزا محمد كلانتر» نيز در روزنامه «ميرزا محمد كلانتر فارس» از اقوام غير تاجيك به صراحت نام برده و «كرد و ترك و تاجيك و عرب و عجم و هند»(36) را در زير نام قومي خود ميآورد در صورتيكه طبق نظريه «تاجيك يعني غير ترك» نياز به ذكر بقيه اقوام «غير ترك» بعد از ذكر تاجيك نبوده است.
و نشان ميدهد كه نظريه تاجيك يعني غير ترك اشتباه محض است. حتي گاهي كه اقوام ترك و تاجيك شركتي در واقعهاي نداشتند نام آنها نيز به صراحت نيامده و نام شركت كنندگان ديگر ماجرا آمده است چنانچه در «تحرير تاريخ وصاف» در مورد «لشكريان ساداق بيك» آمده است: «ساداق بيك لشكري از مغول و تركمان و كرد و شول گرد كرد و قصد تنبيه محمدشاه نمود»(37)
در رابطه با يكي از اقوام اصلي بودن قوم تاجيك در ايران دائرهالمعارف بريتانيكاي چاپ 1892 «كه در زمان قاجار« نوشته شده است تاجيكها را يكي از اقوام بزرگ در ايران ميشناسد و «هنري فيلد» نيز در كتاب «مردم شناسي ايران» بر آن تائيد و تاكيد كرده و قوم تاجيك را در ايران يكي از اقوام بزرگ ايران مي داند (38)
به هر حال از اينهمه مستندات تاريخي - كه مشتي از خروار است برميآيد- كه قومي بنام فارس تا زمان قاجار در ايران زندگي نميكرد و بعد از روي كار آمدن «رضا شاه پهلوي» است كه نام قومي بنام فارس به تقليد از نام قبيله بيابانگرد و خونخوار و وحشي هخامنشي بر سر زبانهاي روشنفكران افتاد و بتدريج بر روي يك سوم مردم ايران كه «تاجيك» بودند نهاده شد والا تاريخ بعد از اسلام قومي بنام فارس را در پهنه فلات ايران نميشناسد و بر حضور آن در تاريخ صحه نميگذارد. اين نامگذاري بر اساس سياسيت «زبان واحد، ملت واحد، كشور واحد» انگليس در مقابله با بلشويزم به وجود آمد كه متاسفانه دامنه آن هنوز ادامه دارد.
در خاتمه لازم به يادآوري است كه اگر عوض تز «همزباني»،«همدلي» را بعضي از مسئولين سرلوحه خود قرار دهند «وحدت» بهتري حاصل خواهد شد و در نتيجه به تز «عدل» حكيم «سنايي» نيز عمل خواهند كرد كه ميفرمايد :
ترك و ايراني و عرابي و كرد
هر كه عادلتر است دست او برد(39)
پاورقي :
1- سبك شناسي يا تاريخ قطور نثر فارسي، جلد اول، براي تدريس در دانشكده و دوره دكتري ادبيات تصنيف آقاي محمدتقي بهار «ملكالشعرا» استاد دانشگا تهران، تهران،چاپخانه خودكار، ص 59
2- جامعه بزرگ شرق، پروفسور دكتر شاپور رواساني كرسي[استاد] اقتصاد اجتماعي دانشگاه الد نبورك آلماني، نشر شمع،بهار 1370، تهران، ص 322
3- تاريخ زبان فارسي، دكتر پرويز ناتل خانلري، جلد اول، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، شماره 24، زبان شناسي ايراني، شماره 1، پاييز 1348، تهران، ص 183
4- همانجا، همان صفحه
5- فرمانهاي شاهنشاهي هخالمنشي كه بزبان آريايي(پارسي باستان) نوشته شده است، رَلف نارمن شارب،استاديار پارسي باستان و پهلوي كه در دانشكده ادبيات دانشگاه شيراز، مؤسسه فرهنگي و انتشاراتي پازينه، چاپ اول، پاييز 1382، تهران، ص 142 شابك 8-74-5722-964
6- نهضت شعوبيه، دكتر حسينعلي متمحن، شركت سهامي كتابهاي جيبي با همكاري موسسه انتشارات اميركبير، چاپ دوم، تهران، 1370، ص 286
7- الفهرست، محمدبن اسحاق بن نديم، ترجمه محمدرضا تجدد، انتشارات اساطير با همكاري مركز بينالمللي گفتگوي تمدنها، چاپ اول تهران، ص 22. شابك x- 118-331-964
8- لغت نامه، دهخدا، چاپ جديد، ص 10721
9- سفرنامه، ناصرخسرو علوي قبادياني(بهمراه سعادتنامه و روشنايي نامه) ، انتشارات محمودي، طهران، چاپ دوم آذرماه 1364 ص 36 (افست شده از روي چاپ برلين، م.فتحيزاده. ربيعالثاني سال 1341)
10- تاجيكان در مسير تاريخ، گردآوري و تحقيق ميرزا شكورزاده، انتشارات بينالمللي الهدي، چاپ اول، 1373 از سري كتابهاي فرهنگ و تمدن كشورهاي همسايه شماره 8 تاجيكستان، ص 263
11- همانجا، ص 262
12- همانجا، ص 261
13- همانجا، همان صفحه
14- همانجا، ص 243
15- تاريخ بيهقي، تصنيف خواجه ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي دبير تصحيح دكتر علي اكبر فياض، چاپ دوم، شهريور 2536 شاهنشاهي، دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي، صص 733- 732
16- همانجا، ص 827
17- تجزيهالاحرار و تسليهالابرار، عبدالرزاق دنبلي(تاليف قبل از 1241 ق) به كوشش قاضي طباطبايي، تبريز، 1349، ج اول، ص 182
18- صفرنامه مازندران و استرآباد، ه.ل.رابينو، ترجمعه غلامعلي وحيد مازندراني، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1343، ص 126
19- گزارشهاي سياسي علاءالملك (1304 ه.ق) تاليف و تحقيق ايراهيم صفائي از انتشارات بنياد فرهنگ ايران شماره 43 از سوي منابع تاريخ و جغرافياي ايران سري 13، تهران، آبان ماه 1347، ص 69
20- تاريخ گيلان و نقش گيلان در نهضت مشروطيت ايران، عبدالفتاح فومني – عطاءاله تدين، با مقدمه و تصحيح عطااله تدين – كتابفروشي فروغي، دي ماه 1353، تهران، ص 48
21- نزههالقلوب ، حمدالله مستوفي، باهتمام و تصحيح گاي ليسرانج، انتشارات دنياي كتاب (افست تهران)، 1362، صص 81- 80
22- ماثر سلطانيه تاريخ جنگهاي ايران و روس، اثر عبدالرزاق دنبلي مفتون منشي ديوان عباس ميرزا نايبالسلطنه با مقدمه و فهرستها به اهتمام غلام حسين صدري افشار، از از انتشارات ابن سينا، 1392 قمري = 1351 شمسي، تهران، ايران، ص 28
23- بستان السياحه يا سياحت نامه، حاج زينالعابدين شيرواني، از انتشارات كتابخانه سنايي،چاپ اول ، بيجا، بيتا، ص273
24- همانجا، ص 459
25- كليات سعدي، تصحيح و شرح لغات : حسين استاد ولي، بهاءالدين اسكندري ارسنجاني، موسسه انتشاراتي قدياني، چاپ اول، تهران، 1382، ص 1157، شابك 1-446-417-64 9
26- تاجيكان در مسير تاريخ ، ص 209
27- بوستان سعدي شيرازي با مقابله نسخه شوريده و ناصري و نسخه تصحيح شده محمدعلي فروغي، خط نستعليق؛ اسماعيلنژادفرد لرستاني، ناشر انتشارات [؟] ويراستار بانو نصرت تربيت نيشابوري، بيتا، بيجا، ص 27 و نيز كليات سعدي صص 253- 252
28- ديوان ابوالقاسم حسن بن احمد عنصري، به اهتمام دكتر يحيي قريب، مركز فروش كتابخانه ابن سينا، تهران، تيرماه 1341، صص 111-107
29- ديوان عطار نيشابوري، به اهتمام و تصحيح دكتر تقي تفضلي، بنگاه ترجمه و نشر كتاب از مجموعه متون فارسي بشماره 32 ، تهران، 1345، ص 734
30- شاه طهماسب صنوي، مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخي همراه با يادداشتهاي تفصيلي به اهتمام دكتر عبدالحسين نوايي ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران از سري منابع تاريخ و جغرافياي ايران ، تهران، 1350، ص 334
31- رستمالتوايخ، محمدهاشم آصف(رستمالحكما) از روي نسخه موجود در كتابخانه آثار فرهنگي ايالت بروس آلمان بخط مولف، تصحيح، تحشيه و توضيحات و تنظيم فهرستهاي متعدد از محمد مشيري، شركت سهامي كتابهاي جيبي با همكاري موسسه انتشارات اميركبير، چاپ سوم، 2537 [شاهنشاهي]، تهران،ص 248
32- همانجا، ص 223
33- زبدهالآثار، محمدعلي طبري(عمادالدين آذرمان)، موسسه انتشارات اميركبير، تهران، 1372، صص 198-197
34- طوطينامه يا جواهرالاسمار، عمادالدين محمد الثخري، به اهتمام شمسالدين آل احمد، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، تابستان 1352، از سري كتابهاي زبان و ادبيات فارسي شماره 28، ص 12
35- روزنامه ميرزا محمد كلانتر فارس، به اهتمام عباس اقبال آشتياني، تهران، 1325، ص 65
36- تحرير تاريخ وصاف، به قلم عبدالحميد آيتي، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي (پژوهشگاه)، چاپ دوم 1372، تهران، ص 236
37- تاريخ تبار و زبان مردم آذربايجان، غلامرضا انصافپور، انتشارات فكر روز، چاپ اول، تهران، 1377، صص 141- 140
38- كتاب حديقهالحقيقه و شريعهالطريقه، ابوالمجد مجدودبن آدم سنائي الغزنوي رحمهالله، جمع و تصحيح مدرس رضوي استاد دانشگاه، چاپخانه سپهر، ص 574
نام «ايران» را «مغولان» بر اين سرزمين نهادند
حسين فيضالهي وحيد
(داراي دكتراي افتخاري)
سرزميني كه امروز با جغرافياي معلومش ايران گفته ميشود در قديمالايام «خونيرث» و يا «خونيره» و بعد «ايران ويچ» و «ايران» گفته شده است.
«خونيرث» - يا خونيرس- نام قديمي و اوليه اين سرزمين است كه از دو جزء «خون» و «يرث» تشكيل شده است. جزء اول آن مخفف «خيون» يا همان «خون» و «هون» است كه در زبان ساسانيان و بويژه در كتاب رزمنامة «اياتكا زريران» به اقوام ترك «آق هون» يا «هون سفيد» يا آفتاليت و هياطله اطلاق ميشد و «يرث» يا «يره» همان «زمين» است كه رويهمرفته معني «سرزمين هونها» را ميدهد و نشان از آن دارد كه «اقوام ترك زبان هون» اولين ساكنان اين مرز و بوم بودند.
وقتي قوم «هون» يا «خون» با اقوام «اور» (ur) در آسياي ميانه متحد شدند اتحاديه قبايلي «اورخون» را تشكيل دادند كه نام اين اتحاديه بر قسمتي از آسياي ميانه نهاده شد كه بعدها كتيبههاي «تركي باستان» به زبان «گؤك تركها» از آنجا بدست آمد.
واژه «خيون» يا «هون» در دانشنامه مزديسنا چنين تفصيل گرديده كه «خيون در اوستا بصورت خوئيون و خيَ اُن نام قبيله و قومي است از تورانيان...[و به] قبيلههاي دانو و خوئيون ... در پهلوي و حماسة اياتكار زريران خيون گفته شده»(1)
در كتاب «وِهَرود و اَرَنگ» از ارجاسب ترك به عنوان «شاه خيونان» نام برده شده كه در نزديك جنگل سپيدمرو با گشتاسب پادشاه يران جنگيده است(2)
به هر حال اين واژه در «هادخت نسك» (فرگرد 1 بند 30) نيز بصورت «خونيره» - با هاي غير ملفوظ - آمده و نشان ميدهد كه ساكنان اصلي سرزمين باستاني ايران «تركان هون» بودند كه سرزمين خود را نيز «خونيره» يا «خونيرث» مي ناميدند.
واژه «ايران ويچ» نيز مثل «خونيرث» يك واژه تركي است و از چهاز جزء اي + ار+ ان + ويچ تشكيل شده كه «ايي»
(iyi)در تركي به معني «خوب و نجيب» و «ار» به معني مرد و دلاور و جنگجو و «ان» پسوند جمع و مكان و «ويچ» يا «بيچ» به معني «تخمه و بيضه» است كه اين واژه آخري همين امروز نيز در زمان تركي آذربايجاني بكار ميرود. معني اين واژه چهار جزئي رويهمرفته«مكان و سرزمين دلاوران نجيب» است كه بر اثر كثرت استعمال به صورت مخفف آن يعني «ايران» درآمده است. واژه ايران بعد از حمله مسلمانان و داخل شدن اين مملكت در تركيب خلافت اسلامي منسوخ گرديد و بعد از اسلام تا زمان مغولان به ايرانيان «عجم» يعني «گنگ و لال» (3) و به خود سرزمين آنان نيز «ممالك عجم» گفته شده چنانچه «ابن عبري» حتي در زمان اوايل حمله مغول به ايرانيان «عجم» گفته و در مورد جنگهاي اعراب و ايران مينويسد:
«قبايل عرب حمله كردند و عجم هم بر عرب حمله برد و نبرد خونين از ظهر تا غروب آفتاب ادامه داشت پس از غروب هم عربها به عجمها حمله كردند»(4)
بعد از حمله هلاكوخان مغول به بغداد و سقوط امپراتوري عباسيان اصطلاح «ايران» دوباره توسط «مغولان» رايج گرديد و در سايه همت مغولان ايرانيان از «گنگي و لالي» درآمده و شهروند درجه يك امپراتوري مغولان گرديدند و بدين ترتيب مغولان در حقيقت «چشم و گوش و زبان» ايرانيان را «باز» كردند و از «لالي» نجات دادند.
اما علت اينكه چرا منولان چنين كردند و واژه ايران را دوباره از نو زنده گردانيدند به روابط خصمانه «چهار اولوس» يا «اولوس اربعه» برميگردد كه اگر بصورت مختصراً ايضاح گردد چنين است :
بعد از تسخير ايران توسط مغولان و بعد از مرگ چنگيزخان امپراتوري عظيم چنگيزي بين چهار نفر از خاندان او تقسيم گرديد كه به اين چهار خاندان چهار اولوس يعني ملت ميگفتند. چهار اولوس حاكم بر جهان چنين بودند :
1- اولوس ايلخانان در ايران كه نوادگان هلاكوخان بودند.
2- اولوس جغتاي در ماورالنهر كه نوادگان جغتاي بودند.
3- اولوس قيزيل اوردو در روسيه كه نوادگان جوجيخان بودند.
4- اولوس قوبلاي خان در چين كه نوادگان قوبلاي قاان بودند.
چون اين چهار اولوس به رقابت هم برخاستند اولوس ايلخانان كه نوادگان هلاكوخان بودند دشمنان خود را كه اولوس جغتاي در ماورالنهر بودند و محل قديمي تركان يعني «توران» محسوب ميشد توراني و خود را چون ساكن ايران بودند «ايراني» ناميدند تا از نظر ايرانيان خود را «مدافع ايران» جلوه داده و دشمنان را «عوام فريبانه» توران ناميدند تا از جنگ قديمي ايران و توران – كه به زعم ايرانيان- اكثراً پيروز بودند!!- بهرهبرداري تاكتيكي و تبليغاتي كنند. به همين جهت است كه ناگهان بين نويسندگان دوره ايلخاني واژه ايران و توران از نو زنده گرديد و در بوق و كرناي تبليغاتي ايلخاني دميده ميشد. نويسندگان دوره مغول همچون رشيدالدين فضل الله در جامعالتواريخ، جويني در جهانگشاي جويني، وصافالحضره در تاريخ وصاف، ناصرالدين منشي در سمطالعلي للحضرهاللعيا در پي اختلافات دو خاندان مغولي ايلخاني و جغتاي خود را «ايراني» و دشمن خاندان خود را «توراني» ناميدند و به پيروي از آنها نيز نويسندگان عرب در مصر كه در تحت حاكميت تركان مملوك ميزيستند سرزمين ايلخانان را «مملكهالايرانيين» ناميدند كه يكي از مهمترين نويسندگان اين دوره شهابالدين احمد بن فضل الله عمري (700 – 749) است كه در كتابش بنام «مسالكالابصار في ممالكالامصار» به صراحت از كشور تحت فرمان ايلخانان مغول با نام «مملكهالايرانين» نام ميبرد(5) بدين ترتيب در اثر اختلاف دو خاندان جغتايي و هلاكويي كه يكي در اين سوي جيحون و يكي در آنسوي جيحون حاكميت داشتند دو نام اسطورهاي احيا گرديده كه نام توران بعدها از روي آسياي ميانه برداشته شده و نام ايران تا به امروز بر اين سرزمين باقي ماند. پس مغولان به اصطلاح خونخوار اولين دولت بعد از اسلام هستند كه به اين سرزمين نام «ايران» را نهادند و ايرانيان را دوباره «ايراني» كردند.
پاورقي:
1- دانشنامة مزديسنا، .واژهنامه توضيحي آئين زرتشت،دكتر جهانگير اوشيدري، شركت نشر مركز، چاپ اول، 1371، تهران، ص 268
2- وهرود وارنگ، جستارهايي در جغرافياي اساطير و تاريخي ايران شرقي، پژوهش ژوزف ماركوارت (آلماني) ،ترجمه با اضافات از داود منشيزاده، مجموعة انتشارات ادبي، تاريخي. موقوفات دكتر محمود افشار يزدي، تهران 1368، ص 174
3- بررسي هادخت نسك ،دكتر مير فخرايي، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي (پژوهشگاه) ، تهران، 1371، ص 69
4- فرهنگ فارسي خرد، تاليف م. سعيديپور، آذينفر، انتشارات خرد، بيتا، ذيل واژه عجم
5- ترجمه مختصرالدول، ابن عبري، ترجمه دكتر محمدعلي تاجپور- دكتر حشمتالله رياضي، انتشارات اطلاعات ، تهران، 1364، ص 160
6- محدوده سرزمين ايرانيها در ميانه قرن هشتم هجري، رسول جعفريان، سايت اينترنتي www.HISTORYLIB.com، تاريخ انتشار 20/11/83
گرگ در اساطیر ترک
گرگ در اساطیر ترک
زبان ، تاریخ و اسطوره در شکل گیری هویت ملی نقش اساسی را بازی می کنند بهمین خاطر جنبش های ملی ارزش زیادی برای هر یک از آنها قائل می شوند . بعضی از پرسوناژ های اسطوره ای در بحران های ملی بصورت نجات دهنده در روانشناسی اجتماعی ظاهرمی شوند و گرگ در اسطوره های ترک چنین نقش وجایگاه مخصوص را دارد . گرگ در اسطوره های ملل ترک همان نقشی را بازی می کند که سیمرغ در اسطوره های فارس بازی کرده است . دردوران آنیمیسم گرگ توتم اقوام ترک بوده است . اجداد اولیه ترک ها اعتقاد داشتند که ترک ها از بچه ای که از یک ماده گرگ خاکستری زاده شده بود بوجود آمده اند . در قرن هشتم میلادی که ترک هابا اسلام آشنا شدند این اسطوره نیز اسلامی شد و گفته شد قبایل ترک از پشت پسران حضرت نوح بوجود آمده اند. حضرت نوح نیز برای ترک هااز آن جهت در میان پیامبران برجسته تر است که قبل از پیدایش ادیان توحیدی نوح خدای نورو خورشید بوده است و در بعضی از اسطوره هاهم عمر نوح سیصد وشصت وپنج سال ذکر شده که برابر سیصد وشصت وپنج روز یک سال است و نوروز همان روز تولد خورشید است .
جالب توجه است که گرگ و مخصوصا گرگ سفید در میان قبایل سرخپوست آمریکای شمالی هم حیوان مقدسی محسوب می شود و چون طبق نظرمردم شناسان ، در دوره یخبندان که شمال آسیا به آلاسکا در شمال آمریکا وصل شده بوده ، بومیان شمال شرق آسیا ازین طریق به آمریکا رفته اند و بعد از دوران یخبندان ارتباط آنان با ساکنان سایر قاره ها قطع شده است لذا احتمالا اعتقاد به مقدس بودن گرگ از ریشه ترکی سرخپوستان آمریکای شمالی مانده است . سرخپوستان لقب گرگ سفید را برای روسای قبایل انتخاب می کنند.
درمیان تمام طوایف شکارچی ودامدار گرگ دارای ابهت ویژه است زیرا گرگ همواره بدنبال گله گوسفند وگله حیوانات وحشی گیاهخوارمی رود و در فرصت مناسب به گله می زند و سهم خود را می برد . قبل از اینکه ساکنان آسیای مرکزی سگ را اهلی بکنند توان مقابله با گرگ را نداشته اند مخصوصا که گرگ شکارچی ماهری است و با پنهانکاری تمام به گله نزدیک می شود و اگر حمله گروهی باشد کاری ازدست چوپان بر نمی آید بدینجهت گله داران اولیه گرگ را می پرستیدند و فکر می کردند اگر احترام والتماس بکنند گرگ کمتر به آنها خسارت خواهد زد . انواع اوراد جادوئی نیز برای جلوگیری از حمله گرگ وجود داشته و حتی بعد از اسلام هم این اوراد جادوئی بشکل دیگری حفظ شدند مثلا دعای بستن دهان گرگ که در کتابهای دینی وجود دارد تغییر شکل یافته همین اوراد جادوئی است . گرگ در تمام نقاط جهان وجود دارد اما در نقاط سرد سیر شمال آسیا و شمال آمریکا بیشتر از جاهای دیگر است وبهمین خاطرگرگ در زندگی روزمره بومیان شمال آسیا وآمریکاحضورعینی دارد و با فرهنگ مردمان شمالی عجین شده است .
گرگ خاکستری در اسطوره های پیدایش گوگ ترک ها (ترک های آسمانی)عنصر میتولوژیک برجسته ای است .طبق نوشته قدیمی ترین منابع چینی ، اولین خاقان گوگ ترک ها که « آسینا» یا آچینه نام داشت از یک ماده گرگ خاکستری زاده شده بود . این خاقان دارای نیروی ماوراء طبیعی بود و بر روزقارها و یاغموت ها حکمرانی می کرد .توضیح اسطوره فوق این است که گوگ ترک ها درسواحل غربی دریای غرب زندگی می کردند ، یکی از ملل همسایه که دشمن آنان بود با حمله ای آنان را قتل عام کرد ، از این کشتار تنها یک پسربچه زنده ماند . سرباز دشمن که اورا دیده بود نخواست اورا بکشد ولی دستها و پاهای وی را برید و اورا در باطلاقی انداخت . این بچه را گرگ ماده ای پیدا نموده و بزرگ کرد و از وی حامله شد . خان دشمن وقتی از زنده ماندن او با خبر گشت ماموران خود را برای کشتن آن شاهزاده فرستاد و گرگ خاکستری قبل از رسیدن ماموران دشمن شاهزاده را برداشت و به شرق آمد و در غاری پناه گرفت و در همانجا پسری بدنیا آورد . بعد ها خاقان های ترک هرسال در ماه مخصوصی آدمهای خودشان را به این غار مقدس میفرستادند و در آنجا قربانی کرده و به ارواح اجدادشان هدیه می کردند . این غار را ترک ها «بودون اینلی» یعنی خدای نگهدارنده ملت می نامیدند .
خان های گوگ ترک ها درمقابل فرارگاهها و اقامتگاههایشان علمی نصب می کردند که شکل کله گرگ را داشت . سایر تیره های ترک نیز که در آسیای مرکزی حکومت کرده اند در باره منشاء پیدایش خودشان همواره روی عنصر گرگ تاکید می کردند .
از قرن چهارم میلادی به بعد در منابع چینی در باره ترک های اویغور اطلاعات با ارزشی وجود دارد و هنگام ذکرنام اویغور ها منشاء آنان را به اسطوره گرگ خاکستری نسبت می دهند . طبق یکی ازاین روایات چینی یکی از خاقانهای هون ها دو دختر بسیار زیبارو داشت ، اطرافیان خاقان اعتقاد داشتند که این دختران شایسته خدا هستند. خاقان تصمیم می گیرد این دختران را به خدا هدیه کند و بدینجهت آنان را درقلعه بزرگی در نقطه ای که کسی را بدان دسترسی نبود پنهان می سازد . روزی در مقابل این قلعه گرگی ظاهر می شود و یکی از دختران خیال می کند که این گرگ فرستاده خداست و با آن گرگ هماغوش می شود و اویغورها از پیوند گرگ با آن شاهزاده خانم زیبا بوجود می آیند .
طبق این اسطوره خان های اویغور نیز که خود را از نوادگان گوگ ترک ها می دانستند همواره علم فلزی (سنجاق) با خود حمل می کردند که بشکل کله گرگ بود . گردیزی می نویسد که « مویون – چور»، خان بزرگ اویغور ها یکی از ژنرال های چینی را وادار کرده بود که در مقابل پرچم گرگ خاکستری به خاک بیافتد .
بعد از تشکیل امپراطوری مغول اسطوره هائی که در باره منشاء ترک ها موجود بود به سلاله چنگیزخان نیز نسبت داده شد و آن عده از سلاله های ترک که در تشکیل امپراطوری مغول شرکت کرده بودند ، اصل و نسب خود را با چنگیز خان یکی می دانستند .
حکومت های ترک که در اتحادیه (فدراسیون) قبچاق وارد شده بودند خود را با چنگیزخان هم منشاء می دانستند و در اثری بنام «چنگیزنامه» دو اسطوره در باره سلاله چنگیزخان قید شده است یکی از این اسطوره ها خیلی شبیه روایت چینی ها در باره منشاء اویغورها است طبق این اسطوره خان «آق دنیز» (دریای سفید) دختری بسیار زیبا بنام «اولاملیک» داشت که در زبان مغولی بمعنی غزال (مارال) می باشد. این دختر بقدری زیبا بود که وقتی می خندید درختان خشکیده گل می دادند و وقتی قدم در زمین خشگ می گذاشت زمین پر ازسبزه می شد. پدر دختر برای اینکه ماه وخورشید اورا نبینند وی را درقصر بزرگی مخفی کرده بود. روزی هنگامی که دختر از پنجره قصر به بیرون نگاه می کرد آفتاب به صورتش خورد و از نور خورشید حامله شد و بعد از سپری شدن دوران حاملگی پسری بدنیا آورد که اورا « دوبون – بایان» نام نهادند . می دانیم که « دوبون – بایان» یکی از اجداد چنگیزخان است و باین ترتیب منشاء چنگیزخان را به نور نسبت می دادند . در این اسطوره نامی از گرگ خاکستری بمیان نیامده است .
اسطوره دوم درباره افسانه «آلان – قوآ» مادرچنگیزخان است . آلان قوآ بعد از مرگ شوهرو بیوه شدنش از روحی که بصورت نور وارد می شود و بشکل گرگ خاکستری خارج می گردد حامله شده و چنگیزخان را بدنیا می آورد. در این اسطوره گرگ خاکستری با نور یکی شده است .
مورخین مسلمان که تاریخ مغولان را نوشته اند هیچکدامشان از گرگ خاکستری سخنی بمیان نمی آورند ابوالقاضی خان و رشیدالدین که اعلام میکنند « چنگیز نامه» های زیادی دیدهاند و در باره منشاء مغول ها اظهار نظر کرده اند از «بورت – چینه» که در زبان مغولی بمعنی گرگ خاکستری است تنها بعنوان یک شخصیت نامدار یاد می کنند . طبق نوشته همین مورخین «آلانقوآ» از انسانی که در میان نور از آسمان نازل شده بود حامله شده وچنگیزخان را زائیده است .
خان های مغول که بعدها تحت تاثیر فرهنگ اسلامی قرار گرفته بودند در باره منشاء خودشان اسطوره گرگ را نمیپسندیدند بهمین ترتیب خانهای اویغورها نیز بعد از آنکه دین مانوی را قبول کردند گرگ خاکستری را فراموش نمودند در این مورد می توان به اسطوره بوغوخان اشاره کرد . در روایت «توکوز – اوغوز» ( اویغور) پسر بچه ای که دستها و پاهایش بریده شده بود بوسیله یک راهب مانی پرورش داده می شود ونه توسط گرگ خاکستری .
در بعضی از داستان های قدیمی گرگ به ترک ها راه نشان می دهد و سمبل خرد و کیاست است . در کتیبه اوغوز خاقان که بخط اویغور نوشته شده گرگ راهنمای ترک هاست. عین همین مضمون در تاریخ « علی حال الدین» نیز قید شده است و در هر دو مورد گرگ راهنما « باش قورت» یعنی رئیس وسرکرده گرگها نامیده شده است .
از دورانهای بسیار قدیم منشاء سلاله های ترک به گرگ نسبت داده می شده وهیچ فرقی بین گرگ اسطوره ای با جانور معمولی که گرگ است قائل نمی شدند و فقط بعد از زیاد شدن جماعات ترک این اینگونه فهمیده شد که گرگ خاکستری یک جانور معمولی نبوده بلکه موجود خدائی بوده که بصورت نور از آسمان به زمین آمده است و بعد هانیز نقش رهبر ومربی به وی نسبت داده شد .
گرگ در میان مغول ها سمبل خشم و قهر نيز هست ، در تاریخها آمده است که وقتی چنگیزخان خبر کشته شدن ایلچی های خود را بدست خوارزمشاهیان شنید غضبناک شده بالای کوهی رفت و مانند گرگ زوزه کشید و بدینسان همه فهمیدند که باید آرایش جنگی بگیرند وانتقام سختی از خوارزم و خوارزمشاهیان گرفته خواهد شد.
در کتاب ده ده قورقود در یکی از حکایات، دو باراز گرگ با احترام یاد می شود یکی : « قوردون اوزو مبارک» یعنی روی گرگ مبارک و دیگری « قاراباشیم قوربان اولسون قوردوم سانا» یعنی سر سیاهم قربان تو باد ای گرگ من، است. همچنین در اوراد ودعاهای شامان های ترک نیز با فرهنگ گرگ خاکستری برخورد می کنیم .
هم اکنون دربعضی ازروستاهای آذربایجان وقتی ظلم بزرگی به کسی می شود و یا عزیزترین آدم یک نفربناحق کشته می شود ویا در اثر صانحه ای می میرد، زن یا مادر کسی که مرده در بیرون از آبادی زوزه گرگ می کشد و این باقی مانده نوعی از اعتقادات شامانیستی است و بمعنی اعتراض به خالق می باشد. کسی که زوزه گرگ می کشد می خواهد بگوید که دیگر انسان نیست و خدارا بندگی نخواهد کرد و همه تکالیف دینی را از دوش خود انداخته است و هیچ چیزی را گناه نخواهد شمرد حتی قتل نفس و حرام خواری را. طی قرن های گذشته ساکنان شمال آسیا در زمستان که درجه حرارت تا چهل درجه زیر صفر می رسد از پوست گرگ پوستین درست می کردند تاخود را از سرما حفظ بکنند و مخصوصا هنگام شکار پوستین گرگ می پوشیدند که هم سبک است و هم گرم و در اثر برف و باران نیز خیس نمی شود . شامان های ترک نیز که « تویون» نامیده می شدند همواره پوستین گرگ می پوشیدند . دندان گرگ بعنوان دگمه لباس و نیز گردنبد برای جلوگیری از چشم زخم ، دم گرگ بعنوان زینت کلاه ، پوست گرگ برای پوستین و دست خشگ شده گرگ برای معالجات جادوئی استفاده عمومی در میان ساکنان شمال آسیا داشته است .
اکنون نیز در روستاهای قره داغ دست گرگ را در خانه ها نگهمیدارند و هنگامیکه گلوی بچهاي درد می کند، دست گرگ را بر محل درد می زنند و اعتقاد دارند که بیماری برطرف می شود ونیزعلیرغم حرام بودن گوشت گرگ برای مسلمانان می دانیم که شکارچی ها دل و جگر گرگ را می خورند و مخصوصا در آذربایجان این اعتقاد وجود دارد که خوردن جگر خام گرگ، دل وجرئت آدم را زیاد می کند. همين امروز حتي در شهرهاي آذربايجان «قورد اورهيي يئميش» (کسي که دل گرگ را خورده است) معادل آدم فوق العاده بيباک و شجاع بکار ميرود. بعضی از روستائیان هم دل وجگر گرگ را بعنوان داروی معجزه گر می خورند و آدمهای تک رو و تیز بین را هم به گرگ تشبیه می کنند و نسبت به گرگ ترسی توام با احترام دارند .
تعداد زیادی از شاهکارهای ادبی جهان با الهام از افسانه ها و اسطوره هائی که در باره گرگ وجود دارد ساخته شده اند و به هرجا که پای ترکان و اقوام شمالی رسیده است اسطوره گرگ نیز با آنها به اقصی نقاط جهان رفته است که از آنجمله می توان از گرگی یاد کرد که سمبل شهر رم در ایتالیاست و طبق اسطوره ها آن گرگ روملوس را با شیر خود بزرگ کرده و وی نیز شهر رم را بنیانگذاری کرده است .
اثر جاودانه استاد رضا براهنی بنام « رازهای سرزمین من» هم با الهام از اسطوره گرگ در فرهنگ ملل ترک نوشته شده است و در آن ماده گرگی که بچه هایش توسط ماموران شاه کشته شده اند از کوه سبلان پائین می آید و بصورت زنی جنگجو قهرمانانه در انقلاب ضد سلطنتی شرکت می کند ومی جنگد و بعد از آنکه رژیم شاه را سرنگون میسازد دوباره به موطن اصلی خود دردامنه سبلان بر می گردد و از انظار پنهان می شود .
گرگ در فرهنگ مردم آذربایجان به اشکال مختلف ظاهر می شود و چون فرهنگ اسلامی با فرهنگ اساطیری مخلوط شده است بدینجهت گاهی با تعاریف متضاد در باره گرگ روبرو می شویم . برای آشنائی با ضرب المثل هائی که به گرگ نسبت داده شده اند درزیر تعدادی از مثال های متداول امروزی را با ترجمه فارسي و برخي توضیحات می آورم :
– قورت دومانلیق سئوور – گرگ هوای ابری را دوست دارد .
– قورت کئچینین بیر شئیین یمه ییب – گرگ چیزی از بزنخورده.
– قورت کیمی گوزلری پاریلداییر – چشمانش مانند گرگ برق می زند – معادل مثل چشم طمع دوخته است .
– قورت کیمی دیشلریوی قیجیتما – مانند گرگ دندانهایت را بهم نساب.
– آج قورت کیمی باخما – مانندگرگ گرسنه نگاه نکن – معادل مثل دهانت آب نیفتد .
– قوجا قوردا بنزه ییر – شبیه گرگ پیر است – معادل مثل گرگ باران دیده است .
-- قورت دی قویون دونی گئییب – گرگی است که لباس گوسفد پوشیده است – معادل مثل پیراهن عوض کرده – قوردونان قیامته گئدجک – با گرگ به قیامت خواهد رفت .
– قویونی (يا قوزونو) قوردا تاپیشیریر – گوسفند را (يا بره را) به گرگ سپرده است .
– قورتدان قورخان قویون ساخلاماز – کسی که از گرگ بترسد گوسفند نگهداری نمی کند .
– قوردا گئدن آدام دی . قورتدان دونمه جاناواردی – گرگ افکن است .
-- قورت قولاغینا قورقوشوم – سرب در گوش گرگ (گوش گرگ کر).
– قورت کیمی بیرین یئییب اونون یارالاما – مانند گرگ یکی را خورده و ده تا را زخمی نکن .
– قوردون آغزین باغلادیق – دهان گرگ را بستیم – در میان تمام مسلمانان همین مثل ترجمه می شود .
– قورت آغزیندان سالدیردیق – از دهان گرگ انداختیم – بمعنی بزحمت نجات دادیم می باشد .
- آیی گلدی، قورت گتدی – خرس آمد و گرگ رفت – در مورد آدمهائی گفته می شود که سخنان بی ربط می گویند .
– ایت، قوردونان طرف اولموشوق – با سگ وگرگ طرف شده ایم – معادل همنشین نا اهل شدن .
– ایتلر ، قورت لار شهریدیر – شهر سگان وگرگان است – در جائی که بلبشو باشد می گویند .
– سوونن قوردون آغزی باغلی اولار – گرگ خوشحال دهانش بسته می ماند .
– قوردونان قوزونون حکایه سی دیر – حکایت گرگ و بره است – اشاره به شعر لافونتن که از ترکها یاد گرفته.
– قورت کیمی اؤزوندن صونرا هئچ کسی سئومير – مثل گرگ غیر از خودش کسی را دوست ندارد .
– مئشه ده قورت آزیدی بیری ده گمی ایله گلدی – در جنگل گرگ کم بود یکی هم با کشتی آمد .
– آدادا قورت آزیدی بیری ده گمی ایله گلدی- در جزیره گرگ کم بود یکی هم با کشتی آمد .
– قورت قویونی دالدالایان کیمی اودا منی گودور – همچون گرگی که گوسفند را بپاید مرا می پاید.
– قویونی قوردا وئردی – گوسفندرا به گرگ داد - معادل ضرب المثل بند را آب داد .
- قوردون گؤزو قارا قوزونی، قاراگئجه ، قارا زمی ده سئچر – گرگ بره سیاه را در شخم سیاه می بیند .
– قورت ایته دئدی بورنووون ایی سین وئرمنه ، گوزومون ایشیقین وریم سنه. ایت دئدی اوندا گلیب قویونی طویله ده یئیرسن- گرگ به سگ گفت بوی دماغت را بمن بده من نور چشمم را بتو می دهم . سگ گفت آنوقت تو میآيي و گوسفند را در طویله می خوری .
– ایته دئدیلر نیه هورورسن، نیه دالی دالی گئدیرسن؟ دئدی هم قورخودورام همی ده قورت دان قورخورام – به سگ گفتند چرا پارس می کنی و چرا عقب عقب می روی ؟ جواب داد که گرگ را می ترسانم و خودم نیز می ترسم .
- ايته آتديم، قوردا ديدي خواستم سگ را بزنم، خورد به گرگ: وقتي که حسب تصادف نتيجه بيشاز انتظاري از يک عمل بست آمده باشد.
- قوردا دئديلر گئت قوزيلاري اوتا، آغلادي، دئدي اخي سيز دئيرسيز آمما من اينانميرام: به گرگ گفتند برو برهها را بچران، زد زير گريه، گفت اخي شما ميگين اما من باورم نميشه.
- قوردو اولويوبدور. گرگش زوزه کشيده است: در مورد کسي که موفقيت بزرگي کسب کرده است، کنايه از روکردن خوشبختي به کسي است.
یقینا ازین مثال ها که هر یک از حکایتی گرفته شده اند بازهم می توان نمونه آورد امادراینجا هدف اشاره به چند نمونه بود درزبان ترکی گرگ سمبل شجاعت و نترسی و هوشیاری و در عین حال مثال قهر وخشونت است. شاعر همه دان بابا طاهر عریان در دوبیتی زیبائی می گوید :
هر آن کو عاشقه از جون نترسه
نه از بند و نه از زندون نترسه
دل عاشق بوه گرگ بیابون
که گرگ از هی هی چوپون نترسه .
فاجعة خوجالي
پرویز زارع شاهمرسی
shahmarasi@yahoo.com
شهر خوجالي از ماه سپتامبر 1991 در محاصرة ارمنيان قرار داشت و مايحتاج عمومي مردم توسط هليكوپتر به شهر رسانده ميشد. با آغاز سال 1992حملات ارمنيان به شهر افزايش يافت. در جادّة آسفالتي كه از اراضي عسكران ميگذشت، خندقهاي بزرگ كنده و برخي اراضي را مينگذاري كرده بودند. راه شوشا – خوجالي نيز به همين نحو مسدود شده بود. سيمهاي ارتباطي برق قطع و آب و گاز مصرفي مردم متناوباً مختل ميشد. از ماه نوامبر 1991 تمامي راههاي ارتباطي به خوجالي مسدوده شده و تنها از طريق هليكوپتر به مردم شهر كمكرساني ميشد. از ماه نوامبر 1991 تا ماه فورية 1992 به 7 هليكوپتري كه در مسير عسكران يا شوشا به خوجالي در پرواز بودند، تيراندازي شده بود. از اواخر ژانوية 92/ اوايل بهمن 70 همزمان با سقوط هليكوپتري كه به مرگ 40 نفر انجاميد، پرواز هليكوپترها به خوجالي محدود شد.
از اوايل فوريه/ اواسط بهمن در حالي كه نبردهاي پراكنده در مارداكرت و مارتوني ادامه داشت و خانكندي نيز كماكان تحت آتش توپخانه و موشك انداز قرار داشت، تمركز نيروهاي تازه نفس آذربايجاني در آغدام آغاز شد. علاوه بر اين گزارشهايي از تمركز نيرو در مرزهاي شمالي قرهباغ و همچنين شوشا و مالي بيگلو نيز واصل شد. يكي از جرايد اين تدارك نظامي آذربايجان را «… اقدامي در جهت كسب كنترل (منطقه) پيش از شروع مذاكرات صلح مسكو در ماه آتي …» تعبير كرد. حملات قوي آذربايجان در دو جبهة عسكران و مارداركرت (بويژه روستاي خرامورت) آغاز شد.
در حالي كه نبرد در اين جبههها ادامه داشت. نيروهاي ارمني بر پارهاي از روستاهاي اطراف خانكندي كه محل تمركز قواي آذربايجان بود، يورش آوردند. نخست خايباليكند و قوشچولار در شمال خانكندي در 10 فوريه / 21 بهمن سقوط كردند و فرداي آن روز نيز پس از يك هفته زد و خورد، روستاي مالي بيگلي (كه از لحاظ اشراف بر راه خانكندي اهميت اساسي داشت) بدست نيروهاي ارمني افتاد. با رسيدن اين خبر به خوجالي، زنان و كودكان شهر رو به كوهها نهاده و بطرف روستاي گلابلي در آغدام گريختند. ارمنيان نيز راه را بر آنان بسته و آنها را بگلوله بستند. تعدادي از آوارگان كه نجات يافته بودند، بعد از نيمه شب به گلابلي رسيدند. در همين زمان حملات نيروهاي ارمني به خوجالي آغاز شد. شهر در معرض سقوط قرار داشت. مقامات محلي بويژه ائلمان محمدوف رئيس شوراي اجرايي خوجالي، تلاشهاي گستردهاي را براي شكستن محاصرة خوجالي انجام دادند ولي اين تلاشها بدليل عدم همكاري مسئولين دولتي و همچنين كارشكني اعضاي جبهة خلق، به شكست انجاميد. جبهة خلق آذربايجان كه براي رسيدن بقدرت و سرنگوني مطلبوف تلاش ميكرد، با اقدامات عمدي خود موجبات سقوط خوجالي را فراهم کردند.
آخرين هليكوپتر آذربايجاني روز 13 فوريه/ 24 بهمن وارد خوجالي شد. طي روزهاي بعد ائلمان محمدوف طي تماسهاي تلفني مكرر با آغدام و باكو، درخواست كمك كرد. روز 17 فوريه براي بررسي وضعيت نظامي منطقه، جلسهاي در شهر آغدام، مركز فرماندهي نيروهاي آذربايجان در قرهباغ تشكيل شد. در اين جلسه برغم درخواستهاي مكرر ائلمان محمدوف مبني بر لزوم شكستن محاصرة خوجالي، فهمين حاجيف (نمايندة شاهين موسایف رئيس قرارگاه مركزي وزارت دفاع آذربايجان كه براي بقدرت رسيدن جبهة خلق تلاش ميكرد) اجراي عمليات نظامي براي خارج كردن خوجالي از محاصره را ممنوع كرد. همان شب خوجالي مورد اصابت موشكهاي ارمني قرار گرفت. با تشديد حملات ارمنيان، در روز 24 فوريه/5 اسفند محمدوف به آغدام اطلاع داد كه ارمنيان قصد دارند تلافي حادثة سومگائيت را در خوجالي درآورند. او درخواست كرد كه براي خروج زنان و كودكان از شهر، هليكوپتر فرستاده شود. اين درخواست نيز مانند درخواستهاي ديگر بيجواب ماند.
ساعت 30و20 دقيقه روز 25 فوريه / 6 اسفند تانكهاي ارمني در اطراف خوجالي ديده شدند. از شب هنگام نيروهاي ارمني كه از ياري نيروهاي هنگ مكانيزة 366 روسي بهره ميبردند، يورش به شهر را آغاز كردند. سرانجام در روز 26 فورية 1992/ 7 اسفند 1370 شهر خوجالي سقوط كرد. گروهي از مردم شهر موفق شدند از محاصرة ارمنيان درآمده و از راه كوهستان (تنگة عسكران) بطرف روستاي شللي در آغدام بگريزند. راه آنان از نزديكي روستاي ارمنينشين نخجواني ميگذشت. در نتيجه پناهندگان غيرنظامي زير آتش نيروهاي نظامي قرار گرفتند و صدها آذربايجاني بيپناه كشته شدند. گلولههايي كه از پشت به بدن و پاهاي اين افراد اصابت كرده بود، نمايانگر اين نكته بود كه آنان در حال فرار گلوله باران شدهاند.
كشتار غيرنظاميان در خوجالي بقدري تكان دهنده بود كه بگفتة رودي پاتريك گزارشگر تلويزيون انگليس، اين قتلعام را بايد از اسفناكترين رويدادهاي تاريخ بشر دانست. احمد مسرت خبرنگار شبكة 5 تلويزيون فرانسه نيز از كنده شدن پوست سر و بريده شدن انگشتان عدهاي از قربانيان گزارش داد. در اين حادثه 631 نفر آذربایجانی از جمله 63 کودک و 106 زن بطرز فجیعی کشته شدند. 487 نفر نقص عضو شدند. 1275 نفر پیرمرد، پیرزن، کودک و زن به اسارت درآمده و وحشیانه مورد شکنجه و آزار ددمنشانه قرار گرفتند.
سقوط خوجالي كه يكي از پايگاهاي مهم نظامي آذربايجان بود، در مناقشة قرهباغ نقطة عطفي بشمار ميرود. دولت مطلبوف در آستانة سقوط قرار گرفت و سرانجام پس از چند روز تظاهرات او در روز 6 مارس / 15 اسفند استعفاء داد و شورايي مركب از حسن حسنوف نخست وزير، رحيم قاضيف وزيردفاع، حيدر عليف رئيس شوراي عالي نخجوان، ابوالفضل ايلچيبيگ و اعتبار محمدوف از رهبران جبهة خلق با سرپرستي يعقوب محمدوف سخنگوي شوراي عالي آذربايجان ادارة امور را در دست گرفت. اين شورا ميبايست تا تشكيل يك دولت ائتلافي حزب كمونيست و جبهة خلق، وظايف دولت را عهدهدار ميشد. پيشبيني ميشد كه در آيندة نزديك جنگ شدت خواهد گرفت.
آذربايجان كشور تركان بود!
معرفي يك منبع تازه يافته در مورد ترك بودن آذربايجان در اوايل حمله مغولان
در مورد ترك يا غير ترك بودن سرزمين آذربايجان بحثهاي مختلفي شده و نظريات گوناگون ابراز گرديده است. عقيدهي بعضي بر اين است كه آذربايجان در زمان صفويه و با روي كار آمدن تركان صفوي و رسمي شدن زبان تركي آذربايجاني ترك زبان گرديده است!! در مقابل، عدهاي نيز بر اين عقيدهاند كه تركان از بوميان اصلي آذربايجان بوده و دولتهاي بزرگ و كوچكي همچون مادها، گوتيها، حوريها، اورارتوييها و... ترك بودند و اسنادي در اين زمينه ارايه مينمايند، از جمله با اشاره به ملاقات ناصرخسرو قبادياني با قطران تبريزي در تبريز كه ناصر خسرو به آشكارا مينويسد: «در تبريز قطران نام شاعري را ديدم شعري نيك ميگفت اما زبان فارسي نيكو نميدانست»(1) معتقدند كه زبان اصلي مردم آذربايجان در سدههاي گذشته ترك بوده است. با توجه به اسناد و مدارك ارايه شده از جانب اين طيف چنين بنظر ميرسد كه اسكان تركان در آذربايجان سابقه طولانيتري داشته و نميتواند با روي كار آمدن صفويان ارتباط چنداني داشته باشد چه در زمان تيموريان و نيز آق قويونلو و قره قويونلو شاعران بسياري از جمله نسيمي ، حبيبي ، كشوري، اماني و حقيقي بودند كه به زبان تركي در آذربايجان اشعاري سرودهاند و حتي گفته ميشود در اوائل حمله مغولان آذربايجان با نام «سرزمين ترك» (تورك يوردو) شناخته ميشد و سياحان خارجي نيز سرزمين آذربايجان را با نام «سرزمين ترك» ميشناختند.
يكي از همين سياحان كشيشي بنام پلان كارپن ميباشد كه از طرف پاپ اينوسان چهارم innocent IV در سال 1245 در پي تصميمات مجمع مشاوري ديني شهر ليون به سفارت به دربار گيوك خان امپراطور مغول فرستاده شد. مشاهدات و مذاكرات اين كشيش عالي رتبه در طي كتابي كه خود نوشته است بارها با ترجمه به زبانهاي مختلف چاپ شده است. اين كتاب با نام «سفرنامهي پلان كارپن» توسط دكتر وليالله شادان به فارسي نيز توسط فرهنگسراي يساولي در تهران چاپ و منتشر شده است. در متن همين سفرنامه نيز آذربايجان بعنوان سرزمين تركان قيد شده است.
پلان كارپن سفر خود را از شهر ليون در تاريخ 16 آوريل 1245 آغاز كرد و4 آوريل 1246 به لشكرگاه باتو رسيد و در 22 ژوئيه 1246 به حضور گيوك خان امپراطور مغول باريافت و بعد از مذاكرات مختلف – كه بيشتر بر محور رسالت خويش از طرف پاپ يعني دعوت گيوك خان به دين مسيحيت و اتحاد عليه تركان مسلمان بود- بدون نتيجه به مبدأ مسافرت خود يعني ليون در نوامبر 1247 برگشت . پاپ، ساده لوحانه ميخواست با دعوت مغولان به دين مسيحيت مغولان را «نزد خداوند در آسمان روسفيد» نمايد غافل از اينكه در بين مغولان يا به قول اروپائيان تاتاران، آزادي كامل مذهبي وجود داشت و خانان مغول به هيچوجه در مسائل ديني اتباع خود دخالت نميكردند و به غير از مانويان و شامانيستها و مسلمانان حتي در دربار خانان مغول ،منشيان و كشيشان عيسوي انجام وظيفه ميكردند. و حتي آزادي مذهبي در حكومت مغولان بقدري گسترده بود كه در چادر بزرگ گيوك خان امپراطور مغول كليساي مسيحي وجود داشت و مراسم ديني برابر آداب كليساي يوناني در مقابل چادر او انجام ميگرفت و حتي در زمان اجراي مراسمها ناقوس كليسا هربار به صدا درميآمد و امپراطور با سعه صدر كامل از صداي ناقوسها نيز ناراحت نميشد.
پلان كارپن در ضمن مسافرت خود از غرب تا شرق كشورهاي مختلف را ديده و از آداب و رسوم آن ممالك نكتههايي را يادداشت كرده ولي بيشتر موقعيت جغرافيايي آن شهرها و كشورها را در سفرنامه خود قيد كرده است. از جمله همين قيدها موقعيت آذربايجان و اهالي آن است كه حين بحث در مورد همسايگان تركان كومان نكتهاي آورده ميشود.
پلان كارپن در ذكر همسايگان جنوبي كومانها به ترتيب از بالا به پايين به سرزمين چركس ها و گرجيها و ارامنه اشاره كرده و از سرزمين آذربايجان كه در اين توصيف در جنوب ارمنستان قرار ميگيرد با واژه جالب توجه «تورك يوردي» (سرزمين تركها) نام ميبرد و بدين ترتيب نشان ميدهد كه آذربايجان در اوائل حمله مغول يك سرزمين ترك بود.
كارپن پلان سه ملت گرجي و ارمني و ترك آذربايجاني را به صورت منظم و رديف شده چنين مينويسد : در جنوب كوماني، سرزمين آلانها و چركسها و... گرجي ها و ارامنه و سرزمين تركها ميباشد»(2)
چنانچه مشاهده ميشود در همسايگي گرجيها و ارامنه ، آذربايجان واقع است كه در آن زمان نيز سرزمين تورك ناميده ميشد و اين نشان ميدهد كه قبل از آق قويونلو، قرهقويونلو، تيموريان و دوره فترت در اوائل سلطنت ايلخانان مغول، «آذربايجان» با نام «سرزمين تركان» شناخته ميشد.
باشد كه تحقيقات تازه و كشف و نشر اسناد ديگر بر گوشههايي از تاريخ آذربايجان پرتوي نورانيتر بياندازد.
پاورقي :
1- سفرنامه ناصر خسرو، ص 36
2- سفرنامه پلان كارپن (نخستين سفير واتيكان در دربار مغول در سال 1245 ميلادي)، ترجمه دكتر وليالله شادان، انتشارات فرهنگسرايساولي، تهران، 1363، ص 95
وقاحت از نوع آريائی !!!
هخامنشها 8500 سال تاريخ دارند!!! سومريها آريايی هستند!!! اولين نژاد جهان آريايی ها هستند!!! تنها نژاد آريايی در جهان وجود دارد !!! پيغمبر اسلام فارس است!!! زرتشت چهارده هزارسال پيش بوده و آخرين زرتشت حضرت ابراهيم است!!! نام قبيله قريش ازاسم کوروش گرفته شده!!! آدم و حوا ايرانی هستند!!! آذربایجانيها تورک نيستند!!! آذربايجانيها کورد هستند!!! زبان ترکی کاملا مردود است!!! قبل از ايران در جای ديگری زبان سراغ نداريم!!! الکساندر مقدونی يک دروغ بزرگ تاريخی است !!! سقراط و بقراط وارسطو ... ساخته و پرداخته ذهن حقارت يافته يونانيان است!!! فرهنگ تمام جهان بر گرفته از فرهنگ ايرانی است!!! زبان استانبولی ترکی نيست!!! ترکی باستان سنديت علمی ندارد!!! کوروش دوالقرنين است!!! پور پيرار بی سواد است!!! فرهنگ آريايی درياست و هيچ سگی نمی تواند آن را بيالايد !!! عربها هيچ فر هنگی ندارند !!! اگر ايران را حذف کنيم نه تمدنی در جهان باقی می ماند ونه فرهنگی !!!
پاسخی به بررسی پيشينه تاريخ ايران 1
ماهنامه ايران مهر در آخرين شماره خود ( شماره تیر و مرداد 1384 ) ، اقدام به چاپ مصاحبه ای با شخصی به نام فاروق صفی زاده نموده است. جدای از اهانتهايی که اين مهره مضحک استعمار پير به ملت غيور و سرافراز تورک نموده است ما همه شما عزيزان را به مطالعه مصاحبه وی ترغيب می نماييم چرا که بدين وسيله هم تفرح خاطری حاصل خواهد گرديد(سخنان به اصطلاح تاريخی اين بابا شباهتهای زيادی به ديالوگهای صبح جمعه با شمای راديو دارد) و هم اينکه شما عزيزان با سطح فکر و انديشه های جاهلانه بزرگان جريان شونيزم پان فارسيسم آشنا خواهيد گرديد.
ما نيز در اين برحه بر خود لازم دانستيم تا به اراجيف وی پاسخهای روشن و آشکاری دهيم تا شايد وی و همفکران وی پی به نادانی خويش ببرند و دست از دشمنی با ملت بزرگ تورك بردارند. نکته مهمی که در اين ميان زياد به چشم می آيد القابی است که وی آنها را يدک می کشد پروفسور و دکتر. اين بنده خدا اگر واقعاً پروفسور هستند چرا اين گونه خنده دار سخن می گويند و ادعاهايی را بيان می کنند که خود پان فارسها از شنيدن آنها بهت زده شده اند.
سخنان اين احمق ، ما را ياد نوشته يکی از نويسندگان يکی از سايتهای خبری می اندازد که راجع به يک شخص ديگر مطلبی را نگاشته بود ولی ما آن داستان را وصف حال اين بابا دانستيم و مناسب ديديم که با اجازه نگارنده اصلی مطلب ، نوشته وی را در اينجا نيز نقل قول کنيم.
«فاروق» هر گاه باين يا آن مناسبت دستش به بلندگو ميرسد حرفهائی را ميزند که نگارنده اين سطور را بياد يکی از حکمت های مردمی مان انداخته و بی اختيار ميگويم « فاروق » نجنب که گنجی!
حکايت « نجنب که يک گنجی!» که روايتی از آن هم در مجموعه « امثال و حکم » مرحوم علی اکبر خان دهخدا آمده به اين شرح است:
میگویند در روزگاران قدیم حاکمی حکم کرده بود کسانی که از دروازه شهر وارد میشوند اگر نقصی در اعضای بدن آنها وجود داشته باشد باید به دروازه بان مالیات نقص عضو بپردازند تا اجازه ورود آنها به شهر داده شود. برای مثال بابت چلاق بودن دو تومان و کور بودن چهار تومان گرفته میشده. روزی دروازه بان ، تازه واردی را میبیند که لنگ لنگان از دور میآید. دروازه بان با خود میگوید این دو تومان!. مسافر نزدیکتر که میرسد دروازه بان میبیند طرف علاوه بر اینکه لنگ است و باصطلاح می شلد یک دست هم ندارد. دروازه بان میگوید اینهم دو تومان دیگر، شد چهار تومان!. مسافر بازهم نزدیک تر که میشود معلوم میشود یک چشمش هم کور است، دروازه بان میگویدحالا شد هشت تومان پس او را صدا میزند که عمو بیا جلو عوارضت را بده اما طرف نمیشنود ، معلوم میشود او کر هم هست پس سعی میکند با اشاره او را بطرف خود بکشد که معلوم میشود او کور هم هست . دروازه بان به طرف او میرود تا با حرف زدن عوارض را از او بگیرد ولی طرق جواب هم نمی دهد و معلوم میشود لال است و دندان هم در دهان ندارد. دروازه بان فریاد میزند! عمو جان نجنب که گنجی!
و اما گذشته از طنز و شوخی ، قصد داريم به نکاتی از آن سخنان ياوه بپردازيم.
ايشان معتقدند «فقط ساسانيان در ايران 2500 سال حکومت کرده اند» البته دليل و مدرکی را به عنوان پشتوانه اين ادعای خويش ارائه نکرده اند و چيزی بيش از ياوه نيست.
برای اينکه ايشان هم از گذشته و تاريخ خبری داشته باشند عرض می کنم که طبق نوشته «تالبرک» مورخ آلمانی، سلسله ساسانيان در سال 226 ميلادی توسط اردشير اول بنا نهاده شد و تا سال 651 ميلادی که توسط اعراب منقرض گرديد 29 پادشاه اين سلسله مجموعاً 425 سال حکومت کرده اند.
فارسنامه ابن بلخی هم که مورد وثوق پان فارسها (لااقل تا به امروز) است می نويسد:
ساسانيان: نامها و عدد ايشان 31 پادشاه بيرون از بهرام شوبين و شهربراز که هر دو خارجی بودند و ثبات نيافتند مدت ملک ايشان 429 سال و 5 ماه و 20 روز.
شاهنامه فردوسی هم که قبله آمال پان فارسها است برای ساسانيان 496 سال و 7 ماه حکومت داری را ذکر می کند.
تواريخ ديگری نيز که موجود است و تا به حال به آنها استناد می گرديده و همگی آنها هم مورد وثوق پان فارسها بوده ، کمابيش با اقوال مورخان بالا موافق هستند ، حال چرا اين بابا از حکومت 2500 ساله!! ساسانيان سخن می گويد خدا می داند و بس. ايشان يا نمی دانند 2500 چند تا صفر دارد و مطابق چه مدت زمانی می شود؟ و يا اينکه تقصير کار بر گردن مصاحبه کننده بوده ، که درست در وقت خواب اين بابا ، اقدام به مصاحبه نموده و اين اراجيف را تحويل گرفته است. شايد هم تقصير دود غليظ منقل بوده ، که چنين هضيان گويی را در پی داشته است.
و اما ايشان می فرمايند: «...يعنی مادها اولين حکومت خودشان را در نه هزار سال پيش به وجود آوردند.» اين ديگر محشر است و اعجاب انگيز. چرا که با حساب و کتابهای اين بنده خدا ، حکومت مادها هزارها سال قبل از طوفان نوح بوده است چرا که به حساب سالنامه های عبری امسال ، سال 5765 است و مبنای اين سالنامه نيز وقوع طوفان نوح بوده است.
اگر ما منظورمان از انسان همين نژاد امروزين انسان باشد نمی توان اين همه بذل و بخشش نمود و قدمت مادها را به نه هزار سال پيش رساند.
ايشان می فرمايند: «همين آقائی که امروز به غلط می گويند يک واژه ترکی است ، يک واژه کاملاً پارسی است.» واقعاً خنده دار است کاش ايشان سری به فرهنگ لغات می زد و چنين ياوه گويی نمی فرمودند. دزدی در روز روشن ، واقعاً نوبره.
ايشان می فرمايند: «وقتی تاريخ مادها نه هزار سال پيش باشد ما به خوبی می دانيم که مادها 400 سال تا 500 سال حکومت کردند» مسلماً برای کسی که ادعای تاريخ دانی می کند اين همه دروغ گويی و خيال بافی آشکار شايسته و بايسته نيست. چرا که مادها به نوشته اکثر کتب تاريخی موجود 155 سال حکومت کرده اند آن هم از سال 705 پيش از ميلاد تا سال 550 پيش از ميلاد. اگر اين بنده خدا برای گفته هاش مدرک و دليلی دارند پس چرا آنها را رو نمی کنند.
ايشان می فرمايند: «هخامنشيان هشت هزار و پانصد سال پيش در ايران حکومت داشتند.» در حالی که سيزده پادشاه سلسله هخامنشی طبق نوشته های مورخان از سال 550 پيش از ميلاد تا سال 330 پيش از ميلاد ، 220 سال بر اريکه قدرت تکيه زده بودند. ضمناً اگر به پيشينه حکومتداری پدران کورش نيز (البته اگر واقعيت داشته باشند و ساختگی نباشند) بنگريم اين پيشينه فقط تا سال 730 پيش از ميلاد به پس می رود نه آن اندازه که اين بنده خدا ادعا می کند.
ايشان مدام از آثار به دست آمده سخن می گويد و هيچ گاه ، حتی يکی از آنها را نيز معرفی نمی کند. اشتباه ديگر ايشان اين است که تمامی آثار پيدا شده و يا نشده اقوام ديگر اين سرزمين را متعلق به هخامنشيان و مادها می داند.
ايشان می فرمايند: «زبان پارسی هم ادامه زبان مادی است. يعنی يکی از گويشهای زبان مادی است.يعنی همين خطی که ما امروز می گوييم الفبای پارسی يا پارسی باستان در حقيقت الفبای مادی باستان است نه پارسی باستان» ضمن اينکه وی را به تفاوت معنی زبان و خط متذکر می شويم توجه ايشان را به اين نکته جلب می کنيم که خط امروزی پارسی از خط و الفبای عربی گرفته شده است نه آن گونه که ايشان ادعا می کنند. ايشان اگر به ياد ندارند که خط های باستانی مورد ادعای خود چگونه بودند لطف کنند و به آرشيو نشريه در آستانه فردا ، (که خود ايشان در آن قلم فرسايی می کرده اند) در سال 75 و 76 مراجعه کنند و مشاهده کنند که خط مزبور هيچ گونه شباهتی هم به خط مستعمل امروزی ندارد.
و اما مطلب ديگر اينکه می فرمايند: «قبل از آن سومريان آريايی که آريايی بودند و عده ای هم به غلط می گويند اينها سامی هستند ، ما اصلاً نژادی به نام سامی نداريم. ما يک نژاد بيشتر در جهان نداشته و آن هم نژاد آريا می باشد. اولين نژاد جهان آريايی ها هستند.(بر اساس هم متون مذهبی و هم متون باستانی ما)» جالب اينجاست که تا به امروز هيچ مورخی ادعا نکرده است که سومری ها آريايی بوده اند. ايشان می بايست توجه داشته باشند که يکی از مبانی شناخت و تعيين نژادی ، زبان مردمان مورد بحث است.
بد نيست که در اينجا به نظريات زبان شناسان هم اشاره شود به عنوان مثال دکتر پرويز خانلری می نويسد: «زبان سومری قديمی ترين زبان مکتوب بشر است. قوم سومر از زمانهای قديم در مصب رودهای دجله و فرات يعنی بين بابل باستان و خليج فارس جای گرفته بود. اين مردم از نظر نژادی به هيچ يک از همسايگان خود شبيه نبودند. تمدن و فرهنگ اينان که از همه تمدنهای آسيای غربی قديمتر بوده ، شايد در همين سرزمين به وجود آمده و شکوفا شده بود. ولی از روی قرائن ميتوان حدس زد که آنها اولين بار از شرق يا شمال شرق به اين سرزمينها آمده بودند.» و تمامی اين قرائن ما را بر آن می دارد که قبول کنيم سومرها از آسيای ميانه و نواحی اطراف دريای خزر و نيز آذربايجان کنونی که همگی قرنها و هزاره ها پيش از ميلاد مسکن ترکان بوده اند به بين النهرين مهاجرت کرده اند. به خصوص که مشابهت های فراوان زبانی – قومی بين اقوام ترک و سومر اين حدس را تقويت می کند.
ژ.اوپر (1905 – 1825 ميلادی) نخستين دانشمندی بود که موضوع قرابت بين زبانهای خانواده اورال – آلتای و سومری را پيش کشيد. وی زبانهای سومری و ايلامی را از زبانهای يافثی (ترک) می دانست. بعد از او فريتز هوما (1936 – 1854 میلادی) سومرشناس آلمانی ابتدا زبان سومری را از زبانهای آلتايی شمرد و در سال 1884 ميلادی پيش رفته ، سومری ها و آنها را يک قوم مشترک آلتای ناميد. وی در دهه های نخستين سده بيست ميلادی با برابر هم نهادن واژه های ، سومری و ترکی و توضيح در حدود 350 واژه سومری به کمک واژه های زبان ترکی بر ارتباط زبان سومری با زبانهای ترکی تاکيد کرد. وی از مطالعات خود به اين نتيجه رسيد که شاخه ای از اجداد باستانی اقوام ترک در حدود سالهای 5000 قبل از ميلاد از وطن خود در آسيای مرکزی حرکت کرده به آسيای مقدم آمده و سومری ها را پديد آوردند و آثار بازمانده از زبان سومری نشان می دهند که زبان ترکی در آن اعصار چگونه بوده است.
آقای رئيس نيا با اشاره به مطالب فوق و زوايای مختلف تمدن سومری می نويسد: «زبان سومری زبانی بوده است التصاقی و به طوری که گذشت همين نوع ساخت عمده ترين نشانه نزديکی آن با خانواده زبانهای ترکی به شمار می رود. لازم به تذکر است که همه زبانهای التصاقی با هم خويشاوند نيستند. گو اينکه دلايل قاطعی نيز بر ناخويشاوندی زبانهای ترکی و سومری وجود ندارد».
آقای پيرنيا نيز که با قاطعيت از التصاقی (پيوندی) بودن زبان ايلاميها سخن رانده ابتدا در مورد زبان سومريها ترديد کرده و می نويسد: «زبان ايلاميها ملتصق بوده ، در باب زبان سومری و هيتی ترديد استو بعضی زبان سومری را زبان ملتصق خالص نمی دانند» [ايران باستان،جلد اول،صفحه يازده] ولی اين ترديد زياد به طول نمی انجامد و خود وی درست در صفحه بعد همين مطلب ضمن بحث از تمدن سومری ها با اطمينان از التصاقی بودن زبان آنها سخن رانده و می نويسد: «سومريها موجد اين تمدن بودند و زبانشان ملتصق بود.» [ايران باستان،جلد اول،صفحه دوازده] وی در جای ديگر می نويسد: «زبان سومری به زبانهای تورانی آلتايی يا اورال و آلتايی نزديک است.» [ايران قديم، پيرنيا،صفحه 21] با اين توضيحات امروز ديگر بر همگان روشن است که سومريان از اقوام سامی نبوده اند. ساميان در دوره های بعد به آن ديار راه يافتند.» [تاريخ فکر،آدميت،صفحه 11] گفتنی است که امروزه تقريباً همه دانشمندان و محققان بر پيوندی بودن زبان سومريها اذعان دارند حتی گروهی همچون پروفسور زهتابی آنها را ترک زبان دانسته اند و ما می دانيم که ترکی امروزی نيز زبانی پيوندی است. ولی بعضی از دانشمندان پيوندی بودن اين زبانها را برای قبول خويشاوندی آنها کافی نمی دانند و حتی موضوع قرابت ژنتيکی اين اقوام را با چالش مواجه می سازند. و به قول آقای محمدرضا کريمی «معلوم است که سومريان و اکديان و انديشه نزديکی ژنتيکی آنان با زبانهای ترکی و حتی ترک بودن کلی آنان ساليان درازی است که مباحث آتشينی را سبب گشته است با اين حال انکارکنندگان قرابت ژنتيکی و خويشاوندی زبانهای سومری، اکدی و ترکی. اين پاراللهای مشهور بين اين زبانها در برابر اين همه مشابهات موجود زبانی خود را می بازند.» [مقدمه ای بر تاريخ تحولات زبان ترکی آذری،صفحه يازده]
رفيق اوزده ک نيز بر اين باور است که: «پا فشاری بعضی از مورخين بر ترک بودن سومرها ، نزديکی زبان نوشتاری سومری را با زبان نوشتاری ترکی و نيز وجود کلمات سومری در گنجينه لغات ترکی باستان را می رساند» [تورکون قيزيل کيتابی،جلد يک،صفحه شصت] از طرف ديگر تمامی اين زمينه ها موجب شده تا گروهی از انديشمندان و محققان با مشاهده شباهت فراوان زبانهای ترکی و سومری آنها را از يک ريشه محسوب دارند و يا لااقل دم از خويشاوندی اقوام ترک و سومر بزنند. چنانکه پروفسور نظامی خوديف با اشاره به مساله قرابت قومی – زبانی Ethnolinguistic اقوام سومر و ترک می نويسد که «به گمان محققان در تشکيل تمدن سومر قوم ترک با واسطه يا بی واسطه سهيم بودند. به عقيده وی تحقيقات اخير راه را برای ادعای قرابت زبانی سومر و ترک هموار ساخته است. [آذربايجان ادبی ديلی تاريخی،خوديف،صفحه 18] و به قول توفيق حاجيف ، در هر حال تمامی اين اسناد لااقل تصديق می کنند که همزمان با سومرها و در همسايگی نزديک آنها (سرزمين ماد در سرحدات اراضی سومرها قرار داشت) اقوام ترک زبانی می زيستند که با آنها روابط اقتصادی – اجتماعی داشتند» [آذربايجان ادبی ديلی تاريخی،خوديف،صفحه 19]
ما هر چند وجود چند لغت مشترک را برای صدور حکم نهايی قرابت زبانهای ترکی و سومری کافی نمی دانيم ولی از آنجا که هر دوی اين زبانها پيوندی می باشند نيک می دانيم که زبان پيوندی سومری اگر خويشاوند زبان پيوندی ترکی نيز نباشد به هيچ وجه خويشاوند ساير زبانهای منطقه از قبيل زبانهای هند و اروپايی و سامی که همگی غير پيوندی می باشند نخواهد بود به خصوص اينکه بررسی مراحل شکل گيری تمدن سومر و خواستگاه اصلی آنان ما را در پذيرفتن قرابت زبانی اقوام سومر و ترک ياری می رساند.
برگرفته از:
نگاهی نوين به تاريخ ديرين ترک های ايران،محمد رحمانی فر،صفحات44 تا47
و اما در مورد زرتشت که می فرمايند: «زرتشت 14 هزار سال پيش بوده» که ديگر از آن حرفهاست توجه ايشان را به سخنان دکتر جهانگير اوشيدری ، موبد موبدان جلب می کنم که در روزنامه صبح امروز مورخه 6/10/78 به چاپ رسيده بود: «آشو زرتشت در سن 77 سالگی يعنی در سال 1691 پيش از ميلاد به همراه هفتاد و دو تن از پيروانش به شهادت رسيد زرتشت در سی سالگی پس از ده سال خلوت گزيدن و بررسی در احوال جهان کتاب اوستا به او الهام شد و به پيامبری برگزيده شد. ...» مشاهده می کنيم که حتی مطابق اظهارات خود زرتشتيان قدمت اين آيين و پيامبرش به 4 هزار سال هم نمی رسد حال چرا ادعای 14 هزار سال می شود واقعاً خنده دار است. تازه بسياری از مورخين نيز بر اين عقيده هستند که زرتشت در فاصله قرنهای هشتم تا ششم قبل از ميلاد بوده است.
شايد ايشان به قدری مجذوب شاهنامه فردوسی شده باشند که طريقه ارائه اعداد و ارقام آن را برای تاريخ نگاری خود الگو انتخاب کرده باشند چرا که شاهنامه نيز از حکومت 1000 ساله يک شخص به نام ضحاک ، حکومت 700 ساله شخص ديگری به نام جمشيد و همچنين از حکومت 500 ساله فريدون نامی سخن می گويد. در حالی که ايشان می بايست توجه داشته باشند که اغراقهايی که در شاهنامه صورت گرفته است (جدای از راست يا دروغ بودن آنها) چيزی به غير از تاريخ نگاری بوده است. مسلماً نبايد اسطوره و اسطوره سازی را با تاريخ نگاری درهم آميخت.
هخامنشيان يا سلسله سگ پروردگان!!
حسين فيضالهي وحيد
(داراي دكتراي افتخاري)
هخامنشيان سلسلهاي از اقوام وحشي و بيابانگرد به اصطلاح آريايي بودند كه توسط جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بنام كوروش در سال 550 ق.م درايران تاسيس و با حمله اسكندر مقدوني و كشته شدن آخرين پادشاه جنايتكار اين سلسله بنام داريوش سوم در سال 331 ق.م همچون جرثومههايي از فساد از روي زمين برافتاد و به زباله داني تاريخ سپرده شد.
اعمال و افكار و حركات و سكنات اين جوانك دزد در دهههاي اخير مورد تقليد و سرمشق و «ايدئولوژي» رژيمي فاسدتر از رژيم هخامنشي گرديد و احمقي از حُمقاي تاريخ كه «عقيده خودبزرگ بيني» داشت خواست كشور ايران را به «دروازههاي تمدن بزرگ» برساند، تمدني كه خطوط اصلي آن از «دروازه غار» و «ميدان تير» و «ميدان اعدام» تهران ميگذشت و به زندانهاي «قزل قلعه» و «قزل حصار» و «قصر» منتهي ميشد.
«گريمورهاي تاريخ شاهنشاهي» از اين جوانك دزد و فاسدالاخلاق سعي داشتند چهره «منجي ايران» را ترسيم نمايند غافل از اينكه انوار آفتاب حقيقت از زير پرده آهنين جهلهاي شاهنشاهي نيز گذشته و جهان حقيقت را نور باران كرده و خفاشان شبپرست را مجبور خواهند كرد در مقابل عزم آهنين تاريخ حقيقي اين ملت سر خم كرده و بساط شارلاتاني و شاهبازيهاي خود را جمع نمايند ولي آنها مزبوحانه ميكوشند تا جلو روشنگريهاي اصيل تاريخي را با پولهاي به غارت برده و با ساختن فيلم چندين ميليون دلاري «كورش كبير» بگيرند.
اين فيلم مضحك كه امروزه با همكاري چهار فيلمساز سوئدي و با پشتيباني و ساپورت كامل«رضا پهلوي» - پالاني سابق- تهيه ميشود قرار است بغير از آمريكا در بيشتر شهرهاي بزرگ اروپا از طريق تلويزيون پخش شود.(1) و هدف از آن «تحريف تاريخ واقعي ايران» و چهره انساني دادن به جوانكي دزد و فاسدالاخلاق بدخوي و سگ پروردهاي است كه مورد افتخار «لايقان» خود ميباشد و بر جوانان اين آب و خاك است كه در مقابل تحريفهاي اين ورشكستهگان به تقصير «پهلوي گرا» با نوشتن مقالههاي روشنگر از متون صحيح يوناني و اسلامي برآيند تا فاجعه «دروازه تمدن بزرگ» بار ديگر گريبانگير اين مردم نشود و بدبختيها و «آريا بازيهاي» عاري از مهري از نو تكرار نگردد.
حال با اين مقدمه كوتاه در مورد فيلم «كوروش كبير» - كه دهن كجي آشكار به تاريخ واقعي اين مردم است – به بررسي سلسله هخامنشي ميپردازم تا ريشههاي اين كج انديشي نمايان گردد.
«كتزياس» مورخ و طبيب مشهور يوناني كه بمدت 17 سال از سال 415 – 398 قبل از ميلاد «پزشك دربار هخامنشي» بود و حدود 23 جلد كتاب در تاريخ ايران و جهان تاليف كرده است چون خود از نزديك با خاندان فاسد هخامنشي آشنا بود در حقيقت توانسته پرده از روي بعضي از «اسرار مگوهاي» اين رژيم فاسد برداش
